خدا رو چه دیدی شاید شد

داستان آلوچه خانم (قسمت ده تا دوازده)

این داستان رو از قسمت اول بخونید

فصل دهم: زیر پوست شهر

بیدار شدم. یادم آمد. این جا آشپزخانه است. دیشب عروسی بود، عروسی خودمان. ما به هم رسیده بودیم. آلوچه خانوم کجا بود؟ ساعت را نگاه کردم و زدم توی سرم. نزدیک ظهر بود و از ماه عسل جا مانده بودم. پا شدم و دویدم، یک ماشین گرفتم و رفتم خانه آقاجان. آقای دکتر و خانومش و آلوچه خانوم ماه عسل را یک ساعتی بود شروع کرده بودند. بعنوان ماه عسل قرار بود خانه عروسی را تمیز کنیم. خواسته بودیم این بار هیچ کس نیاید کمک، حتی علی عابدینی. با پارو افتاده بودم به جان فرش که آقا جان را آوردند توی حیاط. پرسید: ” چطوری بابا؟ ” قیافه گرفتم و گفتم: ” هر کی از این به بعد تو عروسی من نقل بریزه روی فرش، من می دونم و اون.” و این راکه می گفتم، حواسم نبود به سرمای تجریش، دو روز قبل از یلدا و شلنگ آب، در دست آلوچه خانوم. همه خندیدند و من لرزیدم.
ماه عسل که تمام شد برگشتیم خانه. آلوچه خانوم غذا درست کرد و برای اولین و آخرین بار غذایش سوخت. خانه فضای عجیبی داشت. بعد از آن همه سال سر و صدا و هیجان، خانه ای ساکت و خالی، بدون هیچ آدمی یا وسیله ای که صدا داشته باشد یا صدا بدهد. زندگی شروع شده بود. و چه شروع بی صدای بدی. همیشه قصه های عاشقی یا به ناکامی تمام می شد یا به وصال. از آن جا به بعد را در هیچ قصه ای ننوشته بودند. آن روز ما تازه حس کردیم چرا این قصه همین جا تمام می شود. بقیه این قصه را اما، من ترجیح می دهم ادامه بدهم. شما مختارید که بخوانید یا نخوانید.
به هوای خرید و چاپ عکس های عروسی زدیم بیرون. حلقه فیلم را تحویل عکاسی دادیم و رفتیم تخم مرغ و نان و ماست و گوجه و ماکارونی خریدیم تا عکس ها حاضر شد. خانمی که عکسها را ظاهر میکرد و تحویل می داد، خریدها و عکسهایمان را که دید گفت: ” زود به زندگی افتادید! “. برگشتیم خانه و دیدیم مادرزن پشت در خانه منتظرمان است، با یک جعبه: تلویزیون! گفتم:” فقط بگو از کجا؟ ” گفت: ” حرف نزن. این پاتختیه! ” می دانستم بدتر از من حتی جای قرض کردن هم دیگر ندارد. این تنها رسم پا دار بعد از عروسی شد. پاتختی که مقدور نبود چون دعوت خلق الله به پای تخت بی تشک امکان نداشت. پاگشا و الباقی پا افزار را هم صرف نظر کردیم و کردند.
روز بعد فهمیدم ابوی ما پوریای ولی بوده و خبرنداشته ایم. رفته بود پول فرش را داده بود و نیمی از قرض عروسی را به دایی جان. از ته قلب دعا کردم به پاداش این یتیم نوازی خدا بچه هایش را برایش نگه دارد. کمک بزرگ و غیرمنتظره ای بود خارج از مواد عهدنامه. زندگی شروع شده بود. بزرگترها برای بررسی عواقب این خاله بازی کم کم و یکی یکی آمدند دیدنمان. هرچند تنها نکته غیرعلنی و قابل تحقیق در زار و زندگی ما، مارک پشت ظرفها بود که معلوم بود آن هم چنگی به دل نمی زند.
جشنواره 76 شروع شد. هر وقت دلمان خواست رفتیم. هر وقت عشقمان کشید برگشتیم. هر دوستی را که دوست داشتیم با خودمان به خانه می آوردیم. زندگی مستقل مشترک داشت جالب می شد. بعد از چند سال رفتن به حاشیه، جشنواره دوباره به متن زندگی برگشته بود و البته برای زوج های مرتب صف که دراین مدت چندین بار طرفین وسطین و دور در دورنزدیک در نزدیک و هزارجور جابجایی دیگر با هم انجام داده بودند، به پای هم ماندن ما دو روستایی راستین، سوژه ای جالب و باورنکردنی بود. هر دو کار می کردیم و یک حقوق را می خوردیم و یکی را اجاره می دادیم. درس ها را به زور کلنگ می خواندم و به حالت سینه خیز به سمت فارغ التحصیلی پیش می رفتم. کمک ابوی باعث شد قرض هایمان را زودتر بدهیم، داخل کتابخانه فلزی زودتر کتاب بگذاریم و حتی یک دست میز و صندلی چوبی و کنفی مخصوص اوزان غیر سنگین و فوق سنگین وزن بخریم.
یکی از برنامه های هفتگی خانه ما شده بود پذیرایی از برو بچه های یاغی فامیل که برایشان شده بودیم “چگوارا”. هفته ای نبود که بزرگتری سراغمان نیاید با اخم و تخم: ” آخه این چه بساطیه شما دو تا درست کرده اید؟ به پسره میگم برو دوتا نون بگیر، در رو به در می کوبه می گه مثل فلانی میرم زن می گیرم. به دختره هم تا می گیم برو اطاقتو جمع کن، میزنه زیرگریه که می خوام مستقل بشم.” و همیشه قرار می شد بچه ها به بهانه درس خواندن و رفع اشکال، یکی دو روزی مهمان ما شوند و در ضمن آن مشکلات زندگی ما را هم از نزدیک ببینند وعقلشان سر جایش بیاید. نتیجه هم همیشه از قبل معلوم بود. امتحانشان را که خراب می کردند هیچ، تازه بعد از لمس شیوه زندگی به سبک شهر در دست بچه ها، به درک عمیقتری از معنی استقلال طلبی می رسیدند و باورکنید این ها اصلاً تقصیر ما نبود.
یک روز در سال77 بالاخره رسیدیم به جایی که پول داشتیم و دیگر قرض نداشتیم. رفتیم برای خریدن ویدیو. آن قدر هیجان داشتیم و دست وپایمان را گم کرده بودیم که فروشنده محترم دلش نیامد زیاد سرمان کلاه بگذارد و موقع نوشتن فاکتور یک دفعه سی درصد تخفیف بعد از چانه زدن داد. می گفت: “خیلی بامزه خرید می کنید. همیشه بیایید از من بخرید.” ما هم خرید بعدی را که ضبط بود دوباره رفتیم پیش خودش. ولی بعد از دو سال دیگر ما را یادش رفته بود. آمدیم خانه و تا صبح هامون دیدیم. صبح هم زنگ زدیم سر کار و گفتیم مریضیم و مرخصی رد کردیم و گرفتیم خوابیدیم.
مدتها بود که قطعه های دست دوم کامپیوتر را جمع می کردم. بعد از جشنواره 77 یک کامپیوترکامل داشتم. چند بازی هم برای سرگرم شدن نصب کردم و مدتی بعد حس کردم سرم گرمتر از آن شده که بتوانم درس هم بخوانم و این باعث ایجاد دو مشکل جدی می شد: اول این که در آستانه فارغ التحصیلی، غافل شدن از درس و غرق شدن در خیالبافی خطرناک بود و دومین مسئله این بود که نمی توانستم برای آلوچه خانوم توضیح بدهم چه هیجانی دارد که می تواند چند روز همسر آقای گل جام جهانی باشد، مدتی زن سزار، یک هفته عیال قهرمان مسابقات اتوموبیل رانی و….
لحظات پایانی سال 77 عهد کردم که فقط و فقط درس بخوانم و وقتم را تلف نکنم. توضیح بیشتری لازم نیست وقتی بدانید 111 روز بعد درجواب سوالات مهمترین امتحانی که باید می دادم، جواب حتی یک سئوال را هم نمی دانستم. در چنین مواقعی رسم بود که به جای جواب سئوال هایی که نمی دانی، پای ورقه برای استاد متن سوزناکی بنویسی و تقاضای ارفاق و پارتی بازی کنی. اما آن روز انگار مغزم خوابیده بود و روی صفحه سفید امتحان فقط نوشتم: سلام! و جواب این سلام اخراج از دانشگاه و خانه ابوی بود، بدون کمیسیون.
تنها جایی که پیدا کردیم خانه ای در همان بیابان خوش آب و علف نزدیک منزل پدری آلوچه خانوم بود با قرض کردن پول پیش. این بار اسبابمان نصف یک کامیون را پر کرد و به اندازه نصف کتابهایمان هم روزنامه داشتیم. خانه مان نیم ساعت با این سر شهر فاصله داشت و محل کارم نیم ساعت با آن سر شهر. هر روز باید 3 ساعت می رفتم تا می رسیدم سرکار و 3 ساعت هم طول می کشید تا برگردم. آلوچه خانوم هم تقریباً همین وضع را داشت. روزهای متوالی می شد که همدیگر را فقط به سلام و خداحافظی می دیدیم. وقت برگشتن از کار آنقدر خسته بودیم که حالی برای احوال پرسی هم نداشتیم. آن روزها فکر می کردم زندگی مان سخت ترین روزهایش را می گذراند و شاید همین قدر ناشناسی باعث حوادث جدید شد.
یک روز در اداره مان اعلام شد حقوق ها از ماه آینده کم و ساعت کار اضافه می شود. دلیلش را که پرسیدیم فرمودند به دلیل کاهش قیمت جهانی نفت، قرار است در بودجه ادارات صرفه جویی شود تا لازم نشود به مردم فشار بیاید و معنی این جمله ظاهراً این بود که ما مردم نیستیم. مدتی بعد هم احتمالاً به دلیل این که فداکاری ما جبران کاهش قیمت نفت را نکرده بود، شامل تعدیل نیرو شدیم و هر چه اصرار کردیم که ما نه نفت فروشیم نه گازوییل سوز و هیچ گناهی در کاهش قیمت نفت نداریم هم فایده نکرد. چند سال بعد که قیمت نفت 10 برابر شد چقدر افسوس می خوردم که کاش در همان محل کار سابق بودم، چون یقین داشتم که حالا حقوق ها 10 برابر شده و ساعتهای کار نصف. خوش به حال آنها که بعد از ما آمدند.
حقوق آلوچه خانوم می رفت برای اجاره و من با تدریس و کار پروژه ای و هزار جور خرده کاری دیگر برای گذران زندگی دست و پا می زدم. یک روز آلوچه خانوم گفت: ” برای انتخابات چکار می کنی؟ ” پرسیدم: ” انتخابات چی؟ ” گفت: ” ریاست جمهوری دیگه! ” باورم نمی شد! از سال 76 چهار سال گذشته بود. از ازدواج ما هم. اصلا نفهمیده بودم چطور چهار سال گذشت و سال 80 شد. به 4 سالی که گذشته بود فکر می کردم. دیگر دانشگاه نمی رفتم. خرید خدمت سربازی متوقف شده بود. ابوی و والده بر علیه مان دوباره قطعنامه صادر کرده بودند. دوباره دنبال کار می گشتم و با این اوضاع بدیهی بود که خاتمی نازنین برای دومین بار هم رئیس جمهور بشود.
بالاخره کاری سخت تر و با درآمد بیشتر پیدا کردم. سرمان گرم زندگی شده بود و سرعت حرکت زمین و گذشت زمان را باور نمی کردیم. جشنواره ها هم حال قدیم را نداشتند. نه بچه های صف مثل قبل بودند نه فیلم ها. درحقیقت بیشتر فیلم ها متعلق به همان بچه های قدیمی صف بود که حالا شده بودند دست اندرکاران سینما. فقط می رفتیم که رفته باشیم. سال81 هم رسید. پنج سال از ازدواجمان گذشته بود، هفت سال از نامزدی و ده سال از آشناییمان. زندگی سخت تر شده بود و یا شاید ما خسته ترشده بودیم. حساب سال و ماه پاک از دستم دررفته بود. روزها به هم شبیه تر و شبیه تر می شدند. حواسم بیشتر به سر کار رفتن و موعد قسط ها بود و اجاره. چند باری با آلوچه خانوم بحثمان شد، چند باری هم دعوا. وضعمان بهتر شده بود و حوصله مان کمتر. زود به زود دلخور می شدیم و هر حرفی را از هم به دل می گرفتیم. حس می کردم انگار آلوچه خانوم حوصله ام را دیگر ندارد و انگار او هم همین فکر را می کرد.
یک روز غروب اواخر آذر، آلوچه خانوم زنگ زد محل کارم. گفت زودتر بیا کارت دارم. هر چه پرسیدم نگفت چه کاری. نگران شده بودم. قید اتوبوس را زدم و نشستم داخل یک ماشین خطی تا مسافرش تکمیل شود و بلکه زودتر برسم. از شانس بد، زد و راننده موقع حرکت دعوایش شد، آن هم با موجود تکیده ای که دستش چسبیده بود به یقه لباس او و ” دشت ” می خواست و راننده نمی داد. خودم را لعنت می کردم که چرا با همان اتوبوس نرفتم. هم دیرم شده بود و هم کرایه ام چند برابر. بالاخره راننده دست از مشت و لگد زدن برداشت و سوار شد. راه که افتاد آن دستها هنوز داشت می کوبید روی صندوق ماشین :” جان داریوش تو این خط دیگه نمی ذارم مسافر بزنی.”
راننده سرش را بیرون برد و داد زد : ” برو برس به عملت پیرمرد!”
حالم خرابتر از آن بود که بگویم می دانم این پیرمرد یک سال و نیم دیگر تازه 30 سالش تمام خواهد شد. می دانم این پیرمرد 15 سال پیش به عشق آهنگ ” چنان دل کندم از دنیا.” با من اولین سیگار را یواشکی کشیده. فقط برگشتم و از شیشه عقب ماشین، رضا را برای آخرین بار نگاه کردم.

پی نوشت نسخه بدون مجوز: این کتاب را با رعایت همه ترسهای مرسوم نوشته اماما این را اگر این جا هم نشانی ندهم دیگر بی غیرتی است. 111 روز از سال 78 گذشته بود که بچه های کوی دانشگاه تهران در اعتراض به توقیف آزادی بیان در خیابان کارگر فریاد کشیدند سلام! و چند ساعت بعد به جواب این سلام در خواب بر سرشان ریختند و جان یک جوان و چشم یک جوان و آزادی چندین جوان و سلامتی چندین و چند جوان و غرور و شخصیت و آینده یک نسل دانشجو را به جرم اندیشیدن و از آزادی گفتن سوختند. از فردای آن روز تا امروز نمی توان شمرد چند نفر با تایید و تکذیب و نقد این فاجعه برای خودشان نام و زندگی و مقام حفظ کردند یا ساختند، از سوختن مظلومانه همکلاسی های ما. دادگاهی که این فاجعه را در تهران بررسی کرد در نهایت رای داد تنها جرم واقع شده در شب فاجعه کوی دانشگاه دزدیده شدن یک ریش تراش بوده. پس این بخش را تقدیم می کنم به همان ریش تراش. همه مشروطه خواهی های من را در این قصه آزادی خواهی بخوانید و درس نخواندن ها را فکر کردن و اعتراض کردن و دوباره بخوانید زندگی بچه هایی را که به جرم دانشجو بودن و منتقد بودن طرد و تحقیر شدند تا امروز چاقو کشان آن روز فیلم کمدی بسازند و از مملکت مال همه است بگویند و انتظار داشته باشند ما بخندیم. سیاه ترین روز جوانی من جایش در این قصه یک فقط جمله ترس خورده شد

 

فصل یازدهم: بچه های آسمان

خسته و کلافه رسیدم خانه. در که بازشد از بوی غذا و نور شمع و جمع و جور بودن اطاق حدس زدم مهمان داریم. اما نه! کسی نبود. خودم بودم و آلوچه خانوم که داشت لبخند می زد. زور می زدم یادم بیاید چه خبر است. تا یلدا که شب قبل از پرداخت اجاره بود ده روزی مانده بود. سالگرد عروسی هم که دو سه روز قبل یلدا بود، روز قسط ماشین لباس شویی. شاید صبح دوباره قهر کرده بودیم و این آشتی کنان بود؟ یادم نمی آمد. پرسیدم: ” چه خبره؟ ” همه صورتش بعد از مدتها خندید: ” سلامت کو آقای پدر؟ ” این چه شوخی بدی بود؟ یکی دو سالی بود می خواستیم و می دانستیم، چند ماهی بود می دانستیم که نمی شود. اما انگار آلوچه خانوم شوخی نداشت. چشمهایش برق میزد، می خندید و گریه می کرد.

تا صبح نشستیم به صحبت، بعد ازسالها. فکرکردیم به این که چقدر کار داریم و چقدر خوب شد که این قدرکارداریم. چقدر بد اخلاق شده بودیم و کم حوصله. چه مهمان موقع شناسی بود همخانه جدیدمان و چه داشت می شد اگر نمی آمد یا دیر می آمد. همه خیلی زود خبردار شدند و خوشحال و یکی دو نفری که نظر دکترها را هم می دانستند خوشحال تر بودند، مثل خودمان. زندگی دوباره داشت می خندید. رفتیم پیش دکتر. هم تعجب کرد و هم حسابی ترساندمان. برای آلوچه خانوم یک کیسه دارو تجویز کرد و استراحت مطلق. روزهای اول گذاشته بودم به حساب این که دکتر پیش بینی اش غلط از کار درآمده و می خواهد کم نیاورد. اما خطر جدی بود و آلوچه خانوم نخواسته بود شادی من و این روزهای خوب را خراب کند. جشنواره 81 را آلوچه خانوم خانه بستری بود و من هر روزش را سر کار.

شب اختتامیه جشنواره بود. وسایلم را از روی میز محل کارم برای برگشتن به خانه جمع می کردم که تلفن زنگ زد. همکارم گوشی را برداشت و گذاشت و فقط گفت: ” خانومت رو بردند بیمارستان. بدو! ” صد متری رفتم تا یادم آمد یک عالمه آت و آشغال توی دستم که برای شام آن شب خریده ام نمی گذارند تندتر بدوم. ریختمشان توی سطل زباله و دویدم.

به بیمارستان که رسیدم فقط خبرها منتظرم بودند: ” بچه سقط شد. مادرسالمه. تا فردا صبح ملاقات ممنوعه. صورتحساب رو ببرید صندوق. ” مگر می شد تا فردا صبح صبر کرد؟ گفتم: ” فقط یک لحظه ببینمش.” پرستار نتوانست نه بگوید. رفتم بالای سرش. چشمش را بازکرد، دستم را گرفت وگفت : ” تموم شد! ” وزنم برای پاهایم زیاد شده بود. آمدم بیرون و رفتم داخل پارک روبروی بیمارستان. نشستم روی صندلی پارک و بعد از سالها یک دل سیرگریه کردم. اما این صدا دست از سرم برنمی داشت: ” تموم شد! ”

چکارکرده بودیم؟ چه بلایی سر خودمان آورده بودیم؟ یادم آمد ده سال پیش اولین بار که دیدمش. اولین بار که رفتیم کوه. اولین بار که. راستی چند وقت بود با هم حرف نزده بودیم؟ چند وقت بود کوه نرفته بودیم؟ پیاده روی؟ فیلم دیدن؟ چند سال بود نگفته بودم چقدر دوستش دارم؟ آخرین بار کی بود که به بی حوصلگی هایش خندیده بودم؟ چند وقت می شد با هم هامون ندیده بودیم؟ چکارکرده بودیم با خودمان؟ راست می گفت. بد شده بودیم و بعد به عشق بچه داشتن همه بدی هایمان را یادمان رفته بود و حالا دیگر بچه ای در کار نبود. تمام شده بود. این توده سلولی که سه ماه مهمانمان بود نیامده بود تا پدر و مادر باشیم، که حالا فهمیده بودم هنوز لیاقتش را نداریم. آمده بود تا یاد خودمان بیافتیم. یاد مشکلاتمان و ادعاهایمان. عاشق بچه بودم. اما مگر آن روزها که هر بلایی سرمان می آوردند باز هم به ریش دنیا می خندیدیم، خیال مان بچه داشتن بود؟ اصلا بچه را می خواهیم چه کنیم؟ وقتی قیمت داشتن همدیگر را یادمان رفته. مگر خودم یک روز آرزو نکرده بودم که هیچ وقت پدر نشوم؟

سرم را که بلند کردم نور بی رمق آخر بهمن به چشمم خورد. صبح شروع شده بود. برگشتم داخل بیمارستان و منتظرشدم تا وقت ملاقات شد و رفتم دیدنش. رویش به پنجره بود و معلوم بود شب را نخوابیده. پرسید: ” کجا بودی؟ “

گفتم: ” رفته بودم برای فیلم خانوم نیکی کریمی توی صف جا بگیرم. “

زورکی خندید. پرسیدم :” چطوری؟ “

بغض کرد و گفت: ” یعنی من این قدر مامان بدی بودم؟ “

گفتم: ” چیه؟ خیلی دلخوری که نشد رقیب عشقی برام بتراشی؟ “

صورتش خیس شد: ” خیلی درد دارم. “

دستش را گرفتم و فقط سعی کردم مستقیم به چشمهایش نگاه کنم و پلک نزنم تا بلکه صدایم در بیاید : ” لاکردار! اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم !”

روز بعد با هم برگشتیم خانه. حسابی خودمان را باخته بودیم. اتفاقی که افتاده بود را باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم فراموشش کنیم. یعنی اگر خودمان هم می خواستیم روزی یکی دو تا تلفن اطرافیان نمی گذاشت، که پشت هم این جمله ها را از راه دور تکرار می کردند: ” هیچ نگران نباشید! چیزی نشده که. شما هنوز جوونید. فلانی و فلانی هم همین طوری بودند. درست می شه. دنیا که به آخر نرسیده. یه دکتر خوب سراغ دارم”. چند سال با هم زندگی کرده بودیم و اصلا به خیال بچه نبودیم. هیچ اتفاقی هم نیافتاده بود. اما این که بخواهی و نتوانی یک ترس فرساینده بود که رهایت نمی کرد. سنگی بر گوری جلال را چند بار خوانده بودم. اما باز که می خواندمش انگار که این کلمات را بار اول در زندگی است که می بینم و می شنوم. آلوچه خانوم خودش را در خانه زندانی کرده بود. تشخیص دکتر یک دوره درمان عجیب و غریب بود بدون هیچ تضمینی، که نه پولش را داشتیم نه رویش را نه طاقتش را و نه انگیزه اش را.

یک شب که جواب آزمایش هایی را که دکتر برایمان نوشته بود گرفته بودیم، نشستیم به بحث و تصمیم برای درمان. معلوم بود حرف هم را نه می فهمیم نه گوش می دهیم. بحثمان کشید به جاهای باریک. به این که اصلا همدیگر را درک نمی کنیم. برای هم مهم نیستیم. آخر از هم پرسیدیم اصلا دوست داشتن یادمان مانده؟ یادمان آمد که مانده. همین چند روز پیش بود که حبه انگورمان دلمان را برده بود. همان که حالا آرامش و امیدمان را هم برده بود. پس کجا اشتباه کرده بودیم؟ به سال های هم خانه شدنمان فکر کردیم. به نظرمان خیلی کوتاه آمد. اما واقعیت این بود که این سالها اصلا کوتاه نبود. اما چرا. یک چیزی بود. خیلی یکنواخت و شبیه به هم بود. روزهایش با هم فرق زیادی نداشت. آرام و خسته کننده و بی هیجان. حرف تازه و روز به یاد ماندنی، از جنس سالهای اول آشنایی مان کمتر داشت. یا شاید اصلا نداشت. زندگی حسابی درگیر و اسیرمان کرده بود. شاید همین بود که آمدن این هم خانه جدید که به اندازه حبه انگور بود، این قدر روزگارمان را خوش کرده بود و حالا هم این طور ناامید و مایوسمان.

معلوم بود که باید چکار کنیم. فیلم هامون را دوباره پیدا کردیم و نشستیم به دیدنش. سالها بود ندیده بودیمش. قسمتهایی را پاک یادمان رفته بود. نمی توانستیم مثل قبل مات و مبهوت و مست نگاهش کنیم. انگار داشتیم لابلای صحنه هایش دنبال چیزی می گشتیم که گمش کرده بودیم. دنبال خودمان! فیلم که تمام شد آلوچه خانوم پرسید: ” چرا هامون رو این قدر دوست داشتیم؟ ” و فکر کردیم راستی چرا ما روشنفکر نشده درگیر مسائل زندگی روشنفکری شده بودیم؟ بحث آن شبمان آن قدر طول کشید تا بالاخره به نتیجه مهمی رسید: قرار شد آفتاب که زد برویم کوه!

همدیگر را دوباره پیدا کردیم. تصمیممان یکی شده بود. جواب آزمایشهایی که داده بودیم را گرفتیم و انداختیم یک گوشه. بچه می خواستیم، اما نه با این وضع. بچه داشتن برایمان هدف نبود. یادمان آمده بود که هیچ وقت نبود. دیگر وسیله هم نبود، که وای به حالمان بعد این همه سال و این همه سرسختی اگر بود. آدم تازه ای اگر قرار بود به این خانه اضافه شود، باید برای تقسیم شادی و عاشقی می آمد که ما چند سال بود نکاشته درو کرده بودیم و کفگیرمان به ته دیگش خورده بود. از یک عالمه عدد و رقم جواب آزمایش ها سر در نمی آوردم، اما شک نداشتم چیزی که کم داریم آرامش و دوست داشتن است.

یک روز اواخر بهار 82 بالاخره جواب آزمایش هایمان را برداشتیم و رفتیم دکتر. کم مانده بود کتکمان بزند از عصبانیت. ورقه ها را می خواند و داد میزد که: ” این همه مشکل دارید، یک عالمه درمان لازم دارید، سن و سالتان هم که بالا رفته و حتی یک روز را هم نباید از دست داد. آن وقت شما رفته اید و چند ماه بعد آمده اید. مسئولیت هر اتفاقی به گردن خودتان است” و بالاخره آلوچه خانوم توضیح داد که : ” ما تصمیم گرفته ایم در کار خدا فضولی نکنیم و از درمان منصرف شده ایم. ولی غرض از مزاحمت اینه که ما امروز سه نفری خدمتتون رسیده ایم. اومده ایم که اگه ممکنه این چند ماه مواظب مهمون کوچولوی ما باشید. ” دکتر باور نمی کرد. موجود جدید داشت می آمد. بدون درد، بدون ترس و بدون درمان. راستش برای خودمان هم عجیب بود که دوست همیشه بزرگ و مهربان، این بار بی واسطه دستمان را گرفته بود و پیش میبردمان. قند توی دلمان آب می شد وقتی خودمان را می شمردیم. داشتیم سه نفر می شدیم

 

فصل دوازدهم: زندگی و دیگر هیچ

پدرمان در آمد تا جلوی خودمان را بگیریم و پیش از اطمینان کامل از سلامت بچه به هیچ کس حرفی نزنیم. روزی که دکتر تایید کرد همه چیز مرتب است و میتوانیم منتظر جناب نی نی باشیم، خانه ما تقریبا شبیه خبرگزاری شده بود. آلوچه خانوم برای پیشگیری از تکرار مشکلات قبلی دوباره باید استراحت مطلق می کرد، اما معلوم بود که این تازه وارد عزمش را برای آمدن جزم کرده. یک سایت در اینترنت پیدا کرده بودیم که هر روز مراحل رشد نی نی را توضیح می داد و حدود وزن و قدش را تخمین میزد و ما با تصور قد و قواره اش غش و ضعف می کردیم. برای تقویت مادر و بچه هر روز با یک بغل موز و آناناس و مغر گردو و بادام و ماالشعیر و خلاصه خوراکی های قوت دار می آمدم خانه و خودم هم پا به پای آلوچه خانوم می نشستم به خوردن و چاق شدن. بعد از مدتی تشخیص این که نی نی داخل شکم کداممان است کمی سخت شده بود و مجبور شدم از همراهی با آلوچه خانوم در خوردن پرهیز کنم.

سال 82 بدون تردید بهترین سال زندگی بود. سال معجزه های واقعی، نه معجزه های تخیلی و دوم خردادی. مادر زن گرامی با پی گیری فراوان مجوز گذراندن 4 عدد درسی که برای فارغ التحصیلی لازم بود را گرفت و برای آخرین بار دانشجو شدم. خدمت سربازیم شامل عفو عمومی شد و برگه معافیت از خدمت گرفتم. کار خوبی پیدا کردم و نی نی محترم هم در حال تشریف فرمایی بودند. فقط مانده بود حل مشکلات روابط دیپلماتیک با منزل ابوی که به آن هم دیگر زیاد فکر نمی کردم.

اولین بار که قرار بود صدای قلب بچه را بشنویم دل توی دلمان نبود. وقتی آن صدای ریز و تند و منظم برای یک لحظه قطع و وصل شد و دکتر داشت توضیح می داد که این اتفاق طبیعی است و جای نگرانی ندارد، ناخودآگاه نگاهم رفت طرف صورت آلوچه خانوم. نمی شد گفت ترسیده یا ناراحت شده. حس عجیبی توی صورتش بود که قبلاً ندیده بودم. انگار که اگر لازم باشد دنیا را به هم می ریزد تا این ضربان را عادی کند. آلوچه خانوم من داشت مادر می شد.

روزی که دکتر برگه سونوگرافی را نوشت، گفتیم که تصمیم گرفته ایم جنسیت بچه را موقع تولدش بفهمیم و نمی خواهیم از دختر و پسر بودنش با خبر باشیم. دکتر توضیح داد که فقط موضوع تعیین جنسیت نیست و باید برای اطمینان از سلامت بچه این کار را بکنیم. رفتیم برای سونوگرافی و برای اولین بار دیدیم که جناب نی نی دست و پا و چشم و دهان و شکم دارد. کف پایش هم معلوم بود درحالیکه داشت انگشتهایش را تکان می داد. آن قدر مبهوت این صحنه ها شده بودیم که قبل از این که توضیح بدهیم جنسیت بچه برایمان مهم نیست دکتر اعلام کرد: ” به احتمال 95 درصد هم دختره. ” از این لحظه به بعد بود که آلوچه خانوم جنس خرابش را معلوم کرد. چنان بالا و پایین می پرید و دخترم دخترم می کرد، انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش بود که می گفت: “اصلا فرقی نمی کنه فقط سالم باشه.“

حدود یک ماه قبل از تولد، برای سونوگرافی دوم رفتیم و دکتر در حالیکه مشغول اندازه گیری سر تا پای نی نی بود پرسید:  بهتون گفته بودم دختره؟ 

گفتیم:  بله، فرموده بودید. 

گفت :  اشتباه کردم. ایناها! صد درصد پسره. 

و از اینجا به بعد بود که جنس خراب من معلوم شد. دختر بودن یا پسر بودنش هر کدام مزه خودش را داشت. اما با تصور این که عروسک بازی و لوازم آشپزی تبدیل به فوتبال و ماشین اسباب بازی بشوند، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و بالا و پایین نپرم. وسایل نوزاد را یکی یکی می خریدیم و هر شب می چیدیم دور خودمان و با فکر آمدن موجودی که از این ها استفاده خواهد کرد ذوق می کردیم.

آلوچه خانوم به دلیل سابقه بیماری های قبلی باید سزارین می کرد و بنابراین روز تولد پسرک از قبل معلوم بود. ده روز مانده به یلدا و یک هفته مانده به سالگرد ازدواجمان. هر چه به روز موعود نزدیک می شدیم اضطرابم بیشتر میشد. با دکتر قرار گذاشتیم که در بیمارستان یک اطاق جدا داشته باشیم تا من بتوانم همراه بیمار باشم. صبح روز تولد پسرک تقریبا یک کارناوال راه افتاده بود. دسته جمعی رفتیم به سمت بیمارستان. هر کدام از بچه ها با یک دوربین مشغول شکار لحظه ها بودند. به بیمارستان که رسیدیم ابوی و والده دم در منتظر بودند. انگار نه انگار مدتهاست قهریم. تازه تا مدتها بعد هم گله می کردند که شما چرا آن روز ما را درست و حسابی تحویل نمی گرفتید. آمدن پسرک آخرین مشکل را هم حل کرده بود.

آلوچه خانوم رفت داخل اطاق عمل و کشدارترین و سخت ترین لحظه های زندگی شروع شد. جمله معروف  فقط خدا کنه سالم باشه“ را تقریبا پدر و مادر هیچ مسافر کوچولوی در راهی نیست که نگوید. اما معنی حرفی را که زده ای این لحظات است که می فهمی. مادر سالم بماند و برگردد. بچه سالم باشد. بدون هزار و یک جور مشکل ریز و درشت که بعضی را تا به سرت نیامده فکرش را هم نمی توانی بکنی. چشمش، گوشش، دست و پایش، قلبش، نفسش. نفسم داشت می رفت. وقتی از خدا بچه می خواستم فکر می کردم باید منتظر هر امتحانی و هر وضعیتی باشم، چون خودم خواسته ام. حالا هم حاضر بودم. اما به سهم خودم. نمی توانستم سهم موجود بیگناه و بی دفاعی را که کمبودی یا نقصی داشته باشد بدهم.

بالاخره در لعنتی باز شد و اطاقک کوچک شیشه ای را بیرون آوردند. پسرک را برای اولین بار دیدم. سالم بود. نمی دانم چند صد بار در دلم تکرار کردم “سالمه!“ پرسیدم:  مادرش؟  گفتند که حالش خوب است. زندگی تقسیم شده بود، به قبل از دیدن پسرک و بعد از دیدنش. یک چیز دیگر شده بودم. یک موجود متفاوت. حس می کردم راه رفتن و حرف زدنم هم عوض شده. راستش دیگر یادم نمی آمد تا چند دقیقه قبل چطور بوده ام و چگونه. یک نوع ضربه مغری شیرین شده بودم و یک دنیا نگرانی تازه شروع شده بود:  زردی نداره؟ می تونه غذا بخوره؟ میبینه؟ میشنوه؟ کف پاش صاف نیست؟. 

وفتی برای اولین بار بغلش كردم امانتیش را وصل کردم به قنداقش. یك سنجاق طلایی كوچك! بعد از مدتی آلوچه خانوم را هم آوردند داخل اطاق و زندگی سه نفره ما شروع شد. همین طور آدم بود که می آمد و می رفت. فقط رفقا نبودند. همه بزرگترهایی که روزی مطمئن بودند ما دو جوان بی تجربه هیچ وقت سر نخواهیم گرفت، چنان سرشان را بالا گرفته بودند و پیروزمندانه می خندیدند، انگار افتخار آشنایی من و آلوچه خانوم متعلق به شخص ایشان است. آدمهایی را که می آمدند و می رفتند تشخیص نمی دادم. حواسم به آلوچه خانوم بود و پسرک. فقط سلام می کردم و تشکر. پسرک را گرفته بودم بغلم و راه می رفتم که صدای آشنایی را شنیدم که با ابوی حرف میزد. یکی از همسایه های محله قدیمی بود:  خدا بهتون ببخشه! دنیای عجیبیه! انگار همین دیروز بود که اون دو تا بچه با هم جلوی در خونه بازی می کردن. حالا این یکی پسرشو گرفته بغلش، اون یکی رو هفته پیش رفتیم ختمش. جنازه شو زیر پل پیدا کردن. قدر پسرتون رو بدونید. ننه بابای اون پسره معتاد حتی براش مراسم هم گرفتن.“

جنازه پسره معتاد! خیلی شنیدنش سخت نبود. رضا سالها بود برایم مرده بود. برای خودش یا شاید برای مادرش هم. اما این  حتی  را نمی شد شنید و گذشت. چکار کرده بود مگر که مردنش هم حقی برای آدم بودن و آدم دیدنش نمی ساخت؟ غیر از این بود که می شد او جای من باشد یا من جای او؟ پسرک داشت گریه می کرد. لالایی یادم نمی آمد. زیر گوشش هیچ چیز نتوانستم بخوانم بجز چنان دل کندم از دنیا و التماسش کردم:  بابایی! بقول عمو رضا، جان داریوش هیچ وقت سیگار نکش! سیگار چیز خیلی بدیه.“

اولین شب تولد پسرک در بیمارستان، من مانده بودم و آلوچه خانوم که اثر مسکنش رفته بود و از درد به خودش می پیجید و یک موجود 50 سانتی که اولین دل پیچه عمرش را تجربه می کرد و بیمارستان را گذاشته بود روی سرش. هر چه فحش بلد بودم نثار خودم می کردم که:  آخه بی عقل! تو قابله ای؟ مامایی؟ مادربزرگ فامیلی؟ چی فکر کردی اومدی شدی همراه زائو؟“ برای هیچ کدامشان بلد نبودم کاری کنم و آخر سه تایی با هم نشستیم به زار زدن تا بالاخره پرستار آمد و پسرک را برد اطاق نوزادان و به آلوچه خانوم هم مسکن زد.

روز بعد با هم برگشتیم خانه. کم کم بچه داری را یاد می گرفتیم و پسرک به سرعت بزرگ می شد. قرار گذاشته بودیم رفیقش باشیم و ادعاهایمان یادمان نرود. باور کنید بچه ها با سرعت نور بزرگ می شوند. به سرعت یاد گرفت سرش را بالا نگه دارد، سینه خیز برود، چهار دست و پا حرکت کند، حرف بزند، راه برود، بدود و مخالفت کند. چند سالی است كه فرصت نمی كنیم جشنواره برویم. هنوز مستاجریم در همان بیابان خوش آب و علف. هنوز هم قانون هونولولو به قوت خود باقیست. روی فیلم هامون هم عروسی بهترین دوستم را ضبط كرده ایم.

پسرك حدود دو سه سالش بود. یک روز آمدم خانه که با هم برویم پارک. نشسته بود و داشت با کامپیوتر بازی می کرد. صبر کردم تا بازیش تمام شد. اما انگار نه انگار كه من منتظرم، رفت تلویزیون را روشن کرد و برای خودش یک فیلم کارتون گذاشت.

باز هم صبر کردم تا فیلم تمام شد و گفتم :  بابایی بریم؟ 

صدایش بلند شد:  نه! می خوام برنامه کودک نگاه کنم. 

صبر کردم تا برنامه کودک هم تمام شد. رفتم تلویزیون را خاموش کردم. اما دوید و دوباره روشنش کرد.

گفتم :  من دیگه بابای تو نیستم. 

داد زد:  منم دیگه بچه تو نیستم 

و دوباره تلویزیون را روشن کرد. کفرم در آمده بود. تلویزیون را از برق درآوردم و سرش داد کشیدم:  برو تو اطاقت! پسر بد!“

آمد جلو و چنان زد توی گوشم که جایش تا ده دقیقه می سوخت و یادش تا ده روز. خیلی وقت بود از کسی کتک نخورده بودم. از همان سیلی، از همان خشونت بی رحمانه دلم شکست. همین طور من داد میزدم و پسرک گریه می کرد که آلوچه خانوم رسید و هاج و واج نگاهم کرد و گفت :  چکار می کنی؟ انگار یادت رفته این بچه هنوز 3 سالش نشده.“

اشک توی چشمم جمع شده بود و نمی دانستم چکار کنم. شروع کردم به داد و بیداد کردن با آلوچه خانوم: ” هر چند سالش که باشه! آخه زمان ما کی اینجوری بود؟ اون وقت ها ما نه ویدیو داشتیم،نه سی دی، نه کامپیوتر. روزی یه ساعت کارتون می دیدیم، اما همیشه احترام بزرگترمون رو نگه می داشتیم. بابامون هر چی دلش می خواست می گفت، اما یک بار هم بهش تو نگفتیم” این ها را که می گفتم، پسرک طوری نگاهم می کرد انگار که خیلی پیر شده ام.

حس می کردم این صحنه برایم آشناست. یادم نمی آمد، شاید خواب دیده بودم، شاید هم

به شما گفتم که داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد. می دانم، داستان ما هنوز تمام نشده. داستان ما شاید هیچ وقت تمام نشود. خدا را چه دیدید؟ شاید روزی پسرک ادامه اش را نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 19:40  توسط عماد  | 

داستان آلوچه خانم (قسمت هفت تا نه)

فصل هفتم: نسل سوخته

از صبحی که از دفترخانه خارج شدیم تا آن غروب آخر پاییز 76 که زندگی مستقل خودمان را شروع کردیم، تقریبا هزار روز طول کشید. سه جشنواره ای که به ماه رمضان افتاده بود گمانم مربوط به همان روزهاست. این دوره که با نام تجاری دوره نامزدی و لغاتی چون کره و عسل و مربا از آن یاد می کنند، برای ما بیشتر مزه دربدری و ترس و تنش می داد. بین من و آلوچه خانوم چیزی تغییر نکرده بود. نمی خواستیم کاری کنیم که بگویند :” دیدید گفتیم ؟ ذوق زده شدید، خیال کردید اسباب بازیه، حالا موندید توش! ” شرط عقد را هم قبول کرده بودیم، چون من در طول 4 سال قبل از آن فقط پنجاه واحد پاس کرده بودم و اگر قرار بود صبر کنیم تا فارغ التحصیلی و سربازی و شغل و یک ذره ای زیاد طول می کشید و ما نمی توانستیم طبق تهدید پدرزن و مادرزن عزیز، در این مدت قرص فراموشی مصرف کنیم.
این عاشقی ظاهراً در زمان خوبی اتفاق نیافتاده بود. پیش از این داستان پدر ومادر هیچ کداممان سابقه نداشت شک کنند یا بپرسند یا بترسند که آیا خلاف شرع و شئون کاری می کنیم یا نه، چون فرزندانشان را می شناختند و به آنها اطمینان داشتند. اما به محض این که معلوم شد عاشقی یقه ما را گرفته، شئونات و شرعیات بود که از هر حرکت ما به لرزه درمی آمد. من و آلوچه خانوم اولین اتفاق زندگی هم نبودیم. پیش آمده بود حواسمان پی کسی برود یا چشممان یا وقتمان. اما والدین عزیزدر حالی که به خود می بالیدند که فرزندشان بزرگ شده و این مقوله را هم می فهمد، یقین داشتند که اعتقاد و حد و مرزمان را خوب می شناسیم. چون خودشان بزرگمان کرده بودند. اما انگار ما برای دزدانه خطا کردن حتما باید عاشق می شدیم. دیگر کسی یادش نبود که ما همان آدم هاییم و دلمان تکان خورده نه مغزمان.
با ورود آلوچه خانوم به داستان زندگی من، ناگهان درس و تحصیل پیش شرط هر مذاکره ای شد و دیگر کسی یادش نمی آمد یا بهتر بگویم اصلا خبر نداشت که تمام این فجایع تحصیلی پیش از حتی اولین دیدارم با او بوجود آمده و اگر چرخم را آلوچه خانوم پنچر نکرده بود، برنامه ام تخته گاز رفتن بوده برای انصراف، بجای التماس و کمیسیون و دخیل بستن پشت در اتاق استاد، که تنها انگیزه اش همین خانومی بود که عالم و آدم برای درس نخواندنم محاکمه اش می کردند. ما در حالی که آن قدر در رویا نبودیم که ندانیم برای تحمل بار زندگی و حتی برای فکر کردن به آن به زمان نیاز داریم، بین دو انتخاب سخت و سرسخت، یکی را که مقدورمان بود در لحظه انتخاب کردیم و دیگری را در طول زمان خواستیم ثابت کنیم که رعایتش کرده ایم.
با همه این حرفها واقعیت این بود که ما رسما با هم نسبت پیدا کرده بودیم و مشکلات زیادی هم حل شده بود. دیگر لازم نبود از چشم فامیل و آشنا مثل جنس قاچاق مخفی شویم. رفت و آمدم به منزل آلوچه خانوم بی دعوت انجام می شد و رفت و آمد آلوچه خانوم به منزل ما هم که عموما انجام نمی شد. یک بار هم از دانشکده یک حلب روغن سهمیه متاهلین گرفتم که حکایت رفتن و گرفتن و بردنش به کلاس ترمودینامیک دیدنی بود نه نوشتنی. اما مهمترین اتفاق برای ما، صدور مجوز ترددمان در سطح شهر بود. شناسنامه ام را جیب عقبم می گذاشتم و دستم را با یک گارد گانگستری روی آن و با چشمان خیره به رهگذران، هر لحظه آماده بودم تا عزیزان بی شماری که تا پیش از آن قدم به قدم در دانشگاه و خیابان و سینما و پارک و کوه و دشت و صحرا نگران نوع ارتباط ما با هم بودند را از نگرانی بیرون بیاورم و نمی دانم که چرا همه با هم ناپدید شده بودند و دیگرسراغ مان را نمی گرفتند،غیر از دو مرتبه که از شانس ما هردو بار هم شناسنامه همراهمان نبود و نیم ساعتی وقت دوستان را بی جهت تلف کردیم و شرمنده شدیم.
زمان زیادی نیاز بود تا کاملاً بفهمم عمق رنجش ابوی و والده چقدر بوده. رابطه ما همیشه بیشتر از جنس رفاقت بود نه والد و فرزند. این ماجرا شیشه رفاقت را شکسته بود و مانده بود توقعات پدر و مادر و فرزندی که تا هر اندازه تصور کنید دلگیر بودند. به تدریج دستگیرم شده بود این که چکار می کنم و نمی کنم دیگر زیاد مهم نیست، مهم کاری بوده که کرده ام. با هم زیاد بحث نمی کردیم و کاری به کار هم نداشتیم، بجز گاهی متلکی مختصر و چندمنظوره و وزین. ساعت های خانه بودنم کمتر و کمتر می شد و گاهی وقتی می رسیدم کسی بیدار نبود و وقتی می رفتم هم. در این بین، اسباب کشی خانواده ما به خانه جدید هم کمک کرد که عملاً از چیدمان خانه ابوی حذف شوم. در خانه جدید خبری از جایی جداگانه برای آدمی که ” نیست و درس نمی خواند و خودش بلد است سر خود برود زن بگیرد” نبود. به مرور خودم را از جغرافیای نقشه خانه پدری پاک کرده بودم و هیچ نقطه دیگری برای ثبت ثابت موقعیتم نداشتم و این آغاز کوچ نشینی نوین در دهه هفتاد بود. منزل خاله و عمو و دوست و پسرخاله و خوابگاه و حتی یک اتاق انباری که در منزل آلوچه خانوم قابل سکونت شده بود تا اگر دیر وقت بود، آن همه راه را برنگردم که دوست نداشتم برنگردم و معمولاً نمی شد و جای دیگری نبود.
در آمد داشتن همیشه آن قدر جذاب بود که یاد گرفته بودم بی کار نمانم. اما تامین هزینه کفش و لباس و با دوستان سینما رفتن و بیرون غذا خوردن را با دغدغه های مالی شروع یک زندگی مستقل مقایسه کردن، تفاوت درد قلقلک بود با باتوم. آلوچه خانوم طبق معمول زودتر از من فهمیده بود عمر بهار نامزدی ما به یک نسیم ملایم، چند قطره باران یا رعد و برقی مختصر بند است. شروع کردیم به کارکردن و پول جمع کردن.اما با شرایط ما فقط یک جور کار پیدا می شد که آن روزها بین ما معروف بود به ” اِکافه ” یعنی بهره گیری از دستمزد ارزان کارگر در کشورهای جهان سوم و نمی دانید برای ما که دست از بدویت تاریخی و کپک زده خودمان برنداشته بودیم تا در مرداب تکنیک دست و پا بزنیم این مدل کار چقدر سخت بود. بعد از مدتی معلوم شد پس اندازهایمان فقط به خریدن عروسک و گل برای مناسبت هایمان که یکی و دوتا و ده تا هم نبودند کفاف می دهد و جشنواره رفتن به شیوه جدید خانوادگی. برای بچه های صف شده بودیم نماد به هم رسیدن و مجبور بودیم صورتمان را با سیلی جلویشان سرخ نگه داریم. بچه ها سر جا گرفتن برای ما با هم دعوا داشتند. هر چه بود محصول مستقیم صف بودیم و بقول رفقا یک سیمرغ بلورین طلبکار.
آلوچه خانوم که درسش را در رشته پرتونگاری و عکس گرفتن از استخوان و اندرون بندگان خدا به پایان رسانده بود، با چرخشی از درون به برون در کنکور عکاسی دانشگاه آزاد شرکت کرد و قبول شد و همان جا بود که می توانست بفهمد معیارهایش برای انتخاب همسر چقدر متناسب بوده، که خدا را شکر نفهمید. آلوچه خانوم نمی توانست برای ثبت نام اقدام کند و مانع این حرکت همان مشکلی بود که اجازه نمی داد هر آخر هفته، تعطیلات را در سواحل هونولولو بگذرانیم، یعنی پول.
راه حل هوشمندانه من برای حل این مشکل دریافت وام ازدواج بود که تا آن موقع ضرورتی برای گرفتنش نمی دیدیم. قیافه هایمان دیدنی بود پس از دریافت و شمارش مبلغ وام مورد نظر که تازه متوجه شدیم این کمک سخاوتمندانه برای تهیه یک سوم وسایل دانشجوی ترم اول عکاسی هم کفاف نمی دهد، چه برسد به شهریه. و به همین سادگی دانشگاه هنر از وجود آلوچه خانوم محروم شد. ما برای جبران احساس ویژه ای که از این رویداد پیدا کرده بودیم، وام را برداشتیم و رفتیم به کمک یکی از دوستان همیشه نازنین یک عدد دوربین مکانیکی دست دوم ولی بسیار تمیز Canon خریدیم و خیال مان راحت شد که با این عمل مدرک گرایی را با خاک یکسان کرده ایم.
وام ازدواج برای ما خاطره ماندگاری شد به دو دلیل : یکی این که سرمایه خرید اولین وسیله زندگی مشترک شد که تا امروز هم کنار ماست، چون هر بار هوس کردم با رد کردنش یکی از هزار و یک زخم ریالی دور و برمان را پانسمان کنم، چشم غره های عاشقانه آلوچه خانوم سریعاً بحث را خاتمه می داد. دومین عامل هم بازپرداخت اقساطش درشرایط آن روزها بود. یادم هست یک بار باید صبح شنبه ده هزار تومان قسط را به حساب می ریختیم و روز چهارشنبه جیب هایمان را تکاندیم و دیدیم دقیقا چهارهزار تومان کسر داریم و تازه پنج شنبه هم جایی عروسی دعوت داشتیم. درحالی که فقط امیدوار بودیم خدا بزرگ است، برای منفی تر نشدن تراز مالی با شجاعت هر چه تمام تر با لباسهای شدیدا پلوخوری نشستیم داخل اتوبوس شرکت واحد و گل خریدن را هم ” بی خیال شدیم ” و رسیدیم به مجلس عروسی. عروس و داماد که وارد شدند، پدر داماد دو دسته اسکناس بیست تومانی و پنجاه تومانی نو از جیبش در آورد و روی سرشان ریخت. اسکناسها با حرکت آهسته جلوی چشمم بالا می رفتند و من مشغول محاسبه بودم. لحظه ای که همه پولها به بالاترین نقطه رسیدند و قرار بود پایین بیایند، فیلم به حرکت عادی برگشت و مغز دستور را صادر کرده بود : باید نیمی از این شاباش ها را با تمرکز روی اسکناسهای پنجاه تومانی جمع می کردم تا قسط وام ازدواج شنبه جور می شد.
همه حاضرین کمتر از بیست سال خیز برداشته بودند برای حمله، غافل از این که با حریفی طرفند که هدفی بسیار مقدس تر از آنان دارد. لحظه ای بعد، دست و پا بود که کنار می زدم و پولهایی که از هوا و زمین می قاپیدم. چند ماه بعد با دیدن فیلم آن عروسی، خدا را هزاران بار شکر کردم، چون دیدم چیزی نمانده بوده که باعث سقوط عروس و داماد روی هم بشوم، ولی بخیر گذشته بود. عملیات آن شب در نوع خود یک رکورد بود. از هفت هزار تومانی که به هوا پرتاب شده بود 4960 تومان را به تنهایی جمع کرده بودم و یادم نمی رود تا آخر آن مجلس، کمترین واکنش کوچولوهای نازنینی که حقشان را خورده بودم زبان درآوردن و گریه کردن بود.
گذشت زمان همه طرفین متخاصم را به تجدید نظر در مواضع اولیه واداشت. ابوی و والده کم کم به این نتیجه رسیدند که ممکن است در قضیه درس نخواندن من غیر از عامل اصلی که مزاحمت و ممانعت آلوچه خانوم بوده، عوامل بی اهمیتی مثل شاغل بودنم، ضعف پایه درسی و دغدغه همیشگی اخراج و بی انگیزگی این حقیر برای خواندن دروسی که هیچ جذابیتی برای هم نداشتیم نیز موثر باشند. علاوه بر آن دیگر ثابت شده بود گذشت زمان ظاهرا قرار نیست تب داغ ما دو نفر را خنک کند. پدرزن و مادرزن عزیز که تنها خواسته شان، رسمی شدن این رابطه بود، آرام آرام حس کرده بودند نگاهها و زبانهای سنگینی که برای نقد رفت و آمد دخترشان با پسری غریبه آماده هر گونه متلک پرانی هستند، برای سرک کشیدن به زندگی دختری عقد کرده که معلوم نیست کی خانه پدرش را ترک خواهد کرد، جملات شنیدنی تری دارند. من و آلوچه خانوم هم به اندازه هفت پشتمان ازدوره نامزدی لذت برده بودیم و اگر به فکر جایی مستقل برای زندگی افتاده بودیم،بیشتر برای فرار از محیط موجود و مهمان تمام وقت خانه پدری شدن بود تا به هم رسیدن و با هم بودن. اما تغییر این شرایط تنها با معجزه ممکن بود و بالاخره سال معجزه ها از راه رسید. سال 76.
اعلام طرح خرید خدمت سربازی با تخفیف ویژه متاهلین، اولین جرقه امیدواری ما بود که با افکار منفی مانند این که پولش را از کجا می خواهیم بیاوریم خرابش نمی کردیم. درمراسم دید و بازدید عید، وقتی دو نفری خدمت اولیای هر دو خانه رسیدیم، با برخوردی متفاوت و مهربانانه باعث شدند باور کنیم برایشان با در و دیوار تفاوت های بنیادینی پیدا کرده ایم. تکلیف دانشگاه هم داشت معلوم می شد و طی حکم شدیدالحنی با این مضمون که اصلا این آقا تا حالا به اجازه چه کسی از در دانشگاه توانسته داخل شود و اگر یک باردیگر آمد مدرک سیکلش را هم بگیرید و پاره کنید، بدون اینکه بشود چانه زد، درست و حسابی اخراج شدم. هرچند امروز میدانم چانه زنی از بالا و پایین و چپ و راست، جزو هویت ماست و هیچ وقت و هیچ کجا نباید از آن مایوس شد.
دوم خرداد رسید و پس از اتمام غرورآفرین دوره سازندگی که تنها نقطه تاریکش بی پولی من و آلوچه خانوم بود، عصر طلایی گفتمان و مشارکت جوانان آغاز شد. خاتمی نازنین آمد تا پاسخ مشارکت اجتماعی جوانان را بدهد و ما سرخوش تر آن بودیم که همان روز مصادیق پاسخگویی را دقیقا سئوال کنیم. آن روز من و آلوچه خانوم و 50 نفر از دوستان پای صندوق های رای رفتیم که امروز به برکت دوم خرداد، 40 نفر از آنها به کشورهای غیر دوست و برادر تشریف برده اند و ظاهراً قرارنیست به این زودیها هم دوباره زیارتشان کنیم. از روزی که خاتمی عزیز سوگند ریاست جمهوری را خواند، هر شب خواب می دیدم ابوی و پدرزن از طریق گفتمان، داستان آلوچه خانوم را به فرجام رسانده اند و صد البته عدم تحقق این گفتمان هم اعتقاد ما را به معجزه دوم خرداد سست نکرد
خورشید 8 آذر 76 که داشت غروب می کرد، در حالی که با پدر و مادرهایمان به گفتمان مشترک تری رسیده بودیم، خدمت سربازی قابل خرید بود، دانشگاه با آخرین حکم اخراج خیالم را راحت کرده بود، در شرکتی کار پیدا کرده بودم، خاتمی آمده بود تا با قانون گرایی، تبعیض حاکم بر جوانان را پایان دهد من، روی سقف یک اتوبوس واحد، وسط میدان توحید، با شادترین بغض زندگیم، در حالیکه با بلندترین صدایی که از دهانم درمی آمد نعره می زدم ” ایران چکارش کرده ؟ “، روزی که تیم فوتبال استرالیا نفهمید چطور با دو مساوی به ما باخت یقین داشتم که رفتن ما به زیر یک سقف، نشدنی تر از رفتن ایران به جام جهانی فرانسه نیست. آن شب آخر نامه ام برای آلوچه خانوم نوشتم : ” تو فکر یک سقفم…”

فصل هشتم: اجاره نشین ها

باورمان شده بود که می توانیم مستقل شویم. خوشبختانه دوره سازندگی گذشته بود و زمانه گفتمان بود. برای تکرار نشدن اشتباهات قبلی، گفتگوی تمدن ها را با والدین محترم آغاز کردیم. هر دو خانواده پیام دوم خرداد را دریافت کرده و قلبا شعار “زنده باد مخالف من” را پذیرفته بودند و چه کسی مخالف تر از ما ؟ پیشنهاد مستقل شدن با تساهل و تسامح فراوان پذیرفته شد. واقعیت این بود که همگی می دانستیم درهیچ شرایطی اوضاع از وضع موجود بدترنمی شود. ضمناً این نکته هم محرز شده بود که دانشجوی متاهل گرفتار بهتر از دانشجوی سیاسی بی مسئولیت است.
خانواده آلوچه خانوم با مراجعه به تعاونی اداره، حقوقشان را تا اطلاع ثانوی بابت اقساط جهیزیه پیشاپیش استعمال کردند و چند قلم از ارکان زندگی شهری را برایمان تهیه کردند. من و آلوچه خانوم مشغول به کار شدیم و صاحب حقوق ماهیانه. اما یک مشکل کوچک هنوز باقی مانده بود:” کجا می خواهیم برویم به سلامتی ؟” همیشه برای شناسایی یک هامون بازحرفه ای در برخورد اول، می پرسیدیم :” مزخرف ترین نکته فیلم هامون چه بود ؟” و بهترین جواب این بود:” تبلیغ تلویزیونیش.” فکر می کنم به همین روال یک سئوال فنی برای شناسایی عاشق های قدیمی نسل ما هم می توان باب کرد که :”مزخرف ترین قسمت عاشقی چه بود؟” و جواب این باشد :” حل مشکل مسکن “. هیچ کدام از راهکارهای عاشقانه ما برای حل این مشکل جواب نمی داد و خیلی زود حساب کار دستمان آمد.
بدیهی بود طبق قانون هونولولو که قبلاً به آن اشاره کردم، توهم خرید خانه نداشتیم و می خواستیم یک چهاردیواری اجاره کنیم. ابتدا خیلی ناامید نبودیم. رفتیم محله هایی که دوست داشتیم منزل مان آنجا باشد و به آژانس های مسکن مراجعه کردیم. برخورد اول بسیار امیدوار کننده بود :” اجاره نداریم “، ” فقط فروش “، ” برای خواهرو برادر اجاره نداریم، فقط زن و شوهر بدون بچه “. خیلی طول نکشید که یاد بگیریم کدام یک خانه اجاره ای دارد و کدام ندارد و اول باید شناسنامه هایمان را روی میز بگذاریم و بعد سئوالمان را بپرسیم. به این سطح آگاهی که رسیدیم، تازه با این پرسش اساسی مواجه شدیم :” شرایط تان چیست ؟” و نمی شد بگوییم شرایط ما این است که پول پیش نداریم ولی بجای آن اجاره نمی توانیم بدهیم. بنابراین از این در وارد می شدیم که :” یک خانه اجاره ای ارزان و نقلی می خواهیم.”
بسرعت متوجه شدیم محله را درست نیامده ایم. با اندکی قرض و قوله از دور و بر برای تامین پول پیش و مبلغ مختصری که از حقوقمان برای اجاره می شد کنارگذاشت، جایی با مشخصات کامل یک خانه برای اجاره پیدا نمی شد. در مسیرمان به سمت جنوب شهر متمایل شدیم و سعی کردیم شرایط سخت تر را هم قبول کنیم. هرچه خیابان ها را پایین ترمی رفتیم شرایط عجیب تر می شد و قیمت ارزان تر و ما امیدوارتر. “خانه نوساز نقلی مستقل، بدون پارکینگ “، برای ما درحد خریدن خانه ناممکن بود. چند خیابان پایین تر “60 متری قدیمی، با مالک ” دو برابر بودجه ما بود. باز هم چند خیابان پایین تر ” 50 متری، بدون تلفن، توالت مشترک “، پول پیشش زیاد بود. پایین تر ” 40 متری، کلنگی، توالت و حمام مشترک ” خوب بود، فقط اجاره اش زیاد بود. داشتیم موفق می شدیم که ناگهان دیدیم آنقدر پایین آمده ایم که دیگر نه خانه ای هست نه بنگاهی. مطمئن بودیم اگر این شهر لعنتی کمی دیگر لااقل تا همان نقطه ای که ما ایستاده بودیم ادامه می داشت، می شد خانه ای 25 متری با حمام و توالت و آشپزخانه و اتاق خواب مشترک پیدا کرد که با بودجه ما متناسب باشد. اما آنجا فقط بیابان بود.
پول پیش خانه را قرار بود قرض کنیم. اجاره را هم که هرماه باید می دادیم. جمع دریافتی ماهیانه مان مبلغی مختصر و مشخص بود. هر چه پول پیشمان کمترمی شد باید اجاره بیشتری می دادیم. هر چه پول پیش را بیشتر می کردیم، بازپرداخت قرضش زیادتر می شد. این معادله بی رحم با همین تعداد مجهول هم حل شدنی نبود و واقعیت این بود که اسباب و وسایل ما برای شروع زندگی ناقص تر از آن بود که به روی خودمان نیاوریم. تازه معلوم نبود بعد از ورود به خانه امیدمان موفق شویم خورد و خوراک را با فتوسنتز جایگزین کنیم. به حداقل هم قانع شده بودیم، اما حداقل هم تحویلمان نمی گرفت. می دانستیم که کوتاه نخواهیم آمد، اما دیگر نمی دانستیم چکار باید بکنیم. یادمان رفته بود که سال، سال معجزه است.
ابوی و والده ما را به حضور پذیرفتند. طی نطقی چند دقیقه ای با این مضمون که :” این ازدواج شما به نظر ما از همون اولش هم اشتباه بود، شما گول ظاهر هم رو خوردید. هی ما رو مسخره می کردین که شما عقب افتاده یین، نمی فهمین، زندگی فقط پول نیست” یاد آوری کردند که یکی از مهمترین دلایل مخالفتشان، پیش بینی همین چهره های وارفته ما بوده و برای شروع یک زندگی فقط عشق کافی نیست. ما به خیال شروع مجدد گفتمان، گارد لازم را گرفته و آماده پاسخگویی شده بودیم که ابوی ادامه داد :” ما هنوز هم معتقدیم مسئولیت تصمیمی که شما بدون موافقت ما گرفتید با خودتونه. اما برای حل دردسری که گرفتارش شده اید یه پیشنهاد داریم.”
پیشنهاد ساده و عجیب بود :” ما آرزو داشتیم که اول، جشن فارغ التحصیلیت رو ببینیم بعد عروسیت رو. اما قول بده دانشگاهت روتموم کنی تا ما برای پیدا کردن خونه بهتون کمک کنیم.” یاد آوری کردم که دانشگاه رسما بنده را سه طلاقه کرده و حکم اخراج قطعی و لازم الاجراست. والده هم خاطر نشان کرد سفیدی موی ایشان بدلیل سابقه فعالیت در هیچ آسیابی نیست و من کاری به این کارها نداشته باشم و قولم را بدهم. خیالم راحت بود که رد شدنم از خیابانهای مجاور دانشگاه هم ممکن نیست. به هوای کنده شدن قال خانه، قبول کردم.
نکته ای که نمی دانستم این بود که برنامه برگشتنم به دانشگاه از مدتها قبل طراحی شده و تا مراحل مهمی هم بدون اطلاع من پیش رفته بود. در کوتاه ترین زمان ممکن، ابوی و والده از طریق دوستان قدیمی و مدیران امروز با چند مکاتبه اداری و چند امضای حسابی زیر آنها، کمیسیونی که تا آنروز حاضر به شنیدن یک جمله از من درباره مشکلاتم نشده بود را بطور کامل در جریان این وضع دلخراش قرار دادند و حکم ادامه تحصیل به شرط اعلام انزجار از مشروطیت صادر شد. قانونگرایی داشت کولاک می کرد. جلسه بعدی اعلام برنامه های جدید بود. ابوی، خانه قبلی مان را چند وقت پیش اجاره داده بود و در محله بهتری خانه ای بزرگتر اجاره کرده بود و حالا قرار این بود :”مستاجر قبلی خونه رو تخلیه کرده. شما مستاجر جدید خونه ما می شید. پول پیش لازم نیست و اجاره هم همون مبلغی باشه که دنبالش بودید، تا وقتی که فارغ التحصیل بشی. به شرط مشروط نشدن” و مجدداً تاکید شد که این قرار و مدار، منحصر به مفاد همین عهد نامه است و مخالفت های قبلی باپرجاست و ما کماکان شخصاً مسئول بقیه عواقب حماقتمان خواهیم بود.
مات شدم. اولین بار نبود که همه درها به رویمان بسته شده بود. آخرین بار هم نبود. مثل همیشه شک نداشتم که معجزه منتظر است تا حسابی از پا بیافتیم و سر برسد. اما این جور و این جا نه، باورم نمی شد. مسئله فقط خانه پیدا کردن نبود، که سخت بود ولی عاقبت حل می شد. کمی بالا و پایین تر، کمی دیرتر و زودتر. کمااین که خیلی طول نکشید تا دوباره هوا طوفانی شد و اجاره نشین ابوی نماندیم و از خانه پدری و دانشگاه همزمان دوباره اخراج شدم. اما در آن لحظه چیزی که مبهوتم کرده بود صورتشان بود نه حرفهایشان.
خیره مانده بودم به چهره ابوی. انگار سالها بود ندیده بودمش. مثل همیشه بود. شاید من بودم که نگاهم ناگهان شستشوی مغزی شده بود. حرفهایش از سر عشق و محبت نبود، اما بوی تحقیر و تمسخر هم نمی داد. چرا این پیشنهاد را می داد ؟ بعنوان کارمند بازنشسته دوباره شاغل، وضع زندگیشان بد نبود. اما تامین مابه التفاوت این اجاره و آن اجاره هم برایش به همین سادگی که داشت می گفت نبود. مدتها بود که باور کرده بودم این لج بازی از سر محبت نیست و حالا ناگهان فهمیده بودم که حاصل نفرت هم نبوده. یک لحظه طول کشید تا چیزی را که باید، بفهمم. آن لحظه برای هیچ کدام از حاضرین حتی آلوچه خانوم به یاد ماندنی نشد. بعد از آن ما باز هم دعوا کردیم، باز هم جنگیدیم، باز هم همه چیز خراب شد. اما از آن روز این تصویر درخاطرم ماند که این حریفان سرسخت و لج باز، پدرند و مادر. لج بازی و سرسختیشان هم شاید از همین است و باز همین است که هر چه روزی به سر خودشان آمده را با مدلی جدیدتر، امروز خودشان بر سر ما می آورند. جوانهای پرشور دیروز تا به خودشان بیایند پدر و مادر شده بودند و باز تا به خودشان بیایند بچه هایشان بزرگ تر از حد انتظارشان شده بودند. راستی چقدر ابوی از آخرین باری که درست نگاهش کرده بودم پیرتر شده بود. آرزو کردم هیچ وقت پدر نشوم.
قرار و مدار خانه گذاشته شد و کلید را تحویل گرفتیم. روز بعد هم رفتم دانشگاه برای انتخاب واحد و تعهد و مشاوره و مراحل دیگر. بعد از آن هم مراجعه به محل کار برای عجز و التماس و مرخصی گرفتن برای ساعتهای دانشگاه. این بار انگار قرار بود کارمان به مشکل برنخورد. خواستیم چهار تا و نصفی وسایلمان را اسباب کشی کنیم. گفتند خانه باید تمیز شود و اول آینه و قرآن ببرید. تازه یادمان آمد آینه وشمعدان نداریم. آلوچه خانوم گفت :”پاشو بریم منوچهری” و رفتیم خیابان منوچهری. وسط کهنه فروش ها و بساطی ها آنقدر گشت تا دو عدد لاله شمعدان و یک آینه با قاب چوبی و حاشیه فلزکاری پیدا کرد و آن قدر چانه زد تا همه را روی هم بیست هزار تومان خریدیم.
صبح روز بعد با سلام و صلوات،وسایل رنگ و نظافت را برداشتیم و رفتیم محله قدیمی برای تمیز کردن خانه. وقتی رسیدیم اول شک کردیم که نکند اشتباها آمده ایم سر صف جشنواره. چون به قاعده یک اتوبوس، بر و بچه های جشنواره که خبر شده بودند، ریخته بودند جلوی در برای کمک و همه با همان لباس های سه چهار سال پیش جشنواره رفتنشان که حالا فقط به درد لباس کار می خورد. تا بخواهیم توضیح بدهیم، هر کس شروع کرده بود به کاری. یکی این طرف شیشه می شست، کنارش دیگری خاکها را جارو می کرد. یکی سمباده به دیوارمیزد و بغل دستی رنگ. یکی آشپزخانه را می شست و کنارش آن یکی کلید برق را تعمیر می کرد و خلاصه صحنه ای شده بود. آخر آلوچه خانوم طاقت نیاورد و از همه تشکر کرد و گفت که قرار است کار را از فردا شروع کنیم و امروز تعطیل است. بچه ها دلشان نمی آمد ازخانه ما که اسمش را گذاشته بودند ستاد پشتیبانی جشنواره دل بکنند، اما رفتند.
با آلوچه خانوم شروع کردیم به کار و می دانستیم امروز اگر تمامش نکنیم، فردا با بچه ها دوباره مصیبت داریم. بعد از چند ساعت که خانه سر و شکلی گرفت، لم دادم به دیوار و به خانه ای نگاه می کردم که با آن داستان ترکش کرده بودم و حالا دوباره برگشته بودم، که در زدند. چای تازه دم رسیده بود. خانم همسایه مان، مادر رضا آمده بود و خسته نباشید می گفت و این که چقدر دلش برای ابوی و والده تنگ شده و از برگشتنمان خوشحال است. توضیح دادم که فقط بنده برگشته ام و ابوی و والده چنین قراری ندارند و سراغ رضا را گرفتم، خیلی وقت بود ندیده بودمش. بنده خدا تازه قضیه عروسی ما را فهمید و همینطور که داشت توضیح می داد رضا رفته سفر، آلوچه خانوم را بغل می کرد و می بوسید و تبریک می گفت و عذر خواهی می کرد. آخر هم سینی چای را داد به من و رفت. نمی دانم اگر لحظه آخر آلوچه خانوم از زبانش در نمی رفت که :” انشالله عروسی آقا رضا “، آیا باز هم آن قندها از اشکهای مادر رضا خیس می شد یا نه. برگشته بودم به محل قدیمی، به خانه قدیمی، اما با مدیریت جدید.
روز بعد که دوستان آمدند فقط مانده بود اسباب کشی. اسبابی که شامل یک اجاق گاز، ظرف و لیوان و قاشق و چنگال و قابلمه، سه عدد کتابخانه، یک دست تخت بدون تشک، لباسهایمان، آینه و شمعدان و بقیه هم کتاب بود. اسباب ما در یک مرحله کشیده شد و نصف دوستان هم دست به کمرمانده بودند، چون چیزی برای بردن نمانده بود. وسایل را که چیدیم دیدیم اطاق واقعا زیاد شبیه مسجد نشده، چون حتی فرش هم نداشتیم. هرچه جابجا می کردیم خانه پر نمی شد، تنها اسلحه موجودمان کتابخانه بود و کتاب هم که جای زیادی را پر نمی کرد. همان روز با معرفی یکی از دوستان رفتیم و یک فرش ماشینی از دم قسط خریدیم و انداختیم کف اطاق. کارمان داشت تمام می شد که یاد یخچال افتادیم. کتابخانه فلزی را خالی کردیم و بردیم روی بالکن و صاحب فرهنگی ترین یخچال جهان شدیم. یخچال را سفارش داده بودیم از هونولولو بیاورند و به همین دلیل حدود یک ماه باید صبر می کردیم تا برسد. هوای آخر پاییز هم که دست کمی از یخچال نداشت. تنها مشکلش این بود که بخاطر فاصله تهران تا قطب، نمی شد بعنوان فریزر و برای مدت طولانی رویش حساب کرد و به همین علت نمی توانستیم بوقلمون و میگو و فیله کبابی داخلش نگه داری کنیم. ولی یک ماه صبر کردن که آدم را نمی کشت. این جا تازه یکی دیگر از مزایای پروتئین گیاهی بر حیوانی روشن می شد.
وقتی به ما می گفتند قصه شما خنده دار است یا می گفتند گریه دار است سر در نمی آوردم. چون تصمیم مان فقط از سر حماقت یا قهرمان بازی نبود. خانه پدر ومادرهایمان یخچال و تلویزیون و مبل و صندلی حاضر و آماده بود. ما هم می توانستیم بمانیم و استفاده کنیم. ولی ایمان داشتیم دنبال چیزی هستیم که ارزش نداشتن همه این ها را دارد. قرارمان هم این نبود که لخت وعور و بی دست و پا باقی بمانیم. هر وقت بعد از آن پیش آمد تازه عروس و دامادهایی را ببینم که کلید خانه آماده شان را تحویل می گرفتند و می رفتند سراغ زندگی فراهم شده، به دو چیز فکر می کردم : یکی این که آیا می دانند چند سال از انرژی و جوانیشان با آماده شدن این امکانات صرفه جویی شده تا مجبور به دویدن و کشاندن خودشان به صفر از زیر صفر نباشند؟ و آیا لذت “داشتن” این همه را تجربه می کنند ؟ برایشان پیش خواهد آمد ساعت 1 نیمه شب با هم اولین چرخش های ماشین لباس شویی را با شوق تماشا کنند ؟ فرصت می کنند یک هفته به عشق خریدن اولین میز و صندلی چوبی زندگی کنند ؟ یادشان می ماند اولین شبی که ویدیو دار شده بودند و فقط یک حلقه فیلم داشتند و تا صبح از ذوق خوابشان نبرد؟کارمان که تمام شد، راه می رفتیم و یک عالمه جای خالی چیزهایی که قرار بود داشته باشیم را نگاه می کردیم و برایشان برنامه می چیدیم. چشمهایمان برق می زد. به روزهایی که منتظرمان بودند فکر می کردیم. می دانستیم فردا سخت است، می دانستیم فردا شیرین است، می دانستیم، اما نه به اندازه امروز.

فصل نهم: روبان قرمز

خانه آماده شده بود و فقط مانده بود جشن عروسی. بله! درست شنیدید. ما با این دک و پزمان جشن عروسی هم گرفتیم و بخاطر آن برای اولین بار حسابی هم با هم گفتمان مشترک کردیم. نظر من این بود که در وضعیت موجود، عروسی نمایشی است که هیچ فایده ای برای ما ندارد. قبلا عقد کرده ایم، خانواده ها به اندازه کافی از آشنایی با هم خوش وقت شده اند، پول اضافه هم اگر داریم می توانیم یخچال و تلویزیون و جارو برقی و لوستر و تشک و میز و صندلی و مبل و یک سری خرده ریز دیگر بخریم. اما آلوچه خانوم عقیده داشت باید ثابت کنیم که بر خلاف باور عمومی، کفگیرمان به ته دیگ نخورده و می توانیم نشان بدهیم که می توانیم. ضمناً مشاوران اقتصادی توصیه می کردند که نشستن پای سفره عقد نمایشی، ارزش افزوده فراوانی دارد و باور نمی کردند وقتی میگفتم من خانواده ام را بهتر از شما می شناسم. دست آخر مثل یک مرد واقعی تسلیم شدم. فقط پرسیدم: ” باشه عروسی می گیریم. ولی با چی؟ ” و آلوچه خانوم یک گلوله روبان قرمز گذاشت توی دستم و گفت: ” با این ! “
قضیه پول پیش برای خانه منتفی شده بود. اما حیف بود زیر بار قرضی که قرار بود برویم نرویم. جرات نمی کردم پروژه حساب کردن روی هدیه های سفره عقد را جدی بگیرم.می دانستم پیشنهاد ابوی درمورد خانه به هیچ وجه به معنی پایان جنگ نیست و فقط یک قرارداد با مسئولیت محدود است. نهایتاً قرار شد به اندازه مبلغ وام ازدواجمان قرض بگیریم، یعنی به اندازه قیمت فروش دوربین، تا مطمئن باشیم توانایی بازپرداخت قرض را با فروختن احتمالی آن بعنوان آخرین راه حل داریم. از دایی و عمو قرض کردیم و رفتیم برای عروسی. فقط پول کیک را پیشاپیش صرف امورخیریه کردیم و برای خانه لوسترگرفتیم. اگر دوست دارید بدانید با پول یک دوربین عکاسی چطور می شود یک عروسی نیمه آبرومند گرفت، می توانید از این چند خط به دقت یادداشت بردارید.
پاییز داشت تمام می شد. دی سال 76 مصادف با ماه رمضان بود، بهمن هم که ماه جشنواره بود و بعد هم شب عید و عید. اگر می خواستیم چند ماه صبر نکنیم باید تا پاییز تمام نشده زودتر می جنبیدیم. صفحه آگهی های روزنامه را برداشتیم و زنگ زدیم به موسسات برگزارکننده عروسی و رستورانها. با بررسی کامل همه مدلها متوجه شدیم بسته به کیفیت مورد نظرمان می توانیم با این پول حداقل 5 و حداکثر 22 نفر را ازاین طریق به عروسی مان دعوت کنیم که خوب کمی از حد انتظار ما کمتر بود. طی این بررسی متوجه شدیم که برگزاری جشن عروسی شغل پرسودی است و پرسود بودن یک فعالیت یعنی تفاوت فراوان بین قیمت تمام شده و قیمت نهایی. پس رفتیم سراغ قیمت های تمام شده و هفت خوان عروسی شروع شد:

خوان اول
یافتن عروس وداماد رخش را

مشکل ماشین عروس به یمن ماشین دار بودن یکی از دوستان به سرعت حل شد و لازم نشد که کار به گل زدن دوچرخه و اتوبوس خطی بکشد. زحمت تزیین کردنش هم افتاد به گردن دو نفر از دوستان هنرمند.

خوان دوم
در جستن لباس رزم داماد و عروس

لباس عروس را خاله آلوچه خانوم که خیاط بود دوخت. مزدش را پای هدیه عروسی گذاشت و پارچه اش را هم به قیمت مناسب خرید و قسطی حساب کرد . اما کت وشلوار دامادی مسئله شد. یک دست هم کت وشلوار نداشتم و اصلاً اهل پوشیدنش نبودم. کت و شلوار هیچ رفیقی هم به لطف دستهای درازم، اندازه ام نمی شد.با پرسیدن قیمت کت و شلوارهای دامادی، فهمیدیم کل پول دوربین را باید بدهیم بابتش. یاد قانون قیمت تمام شده افتادیم و مستقیم رفتیم خیابان باب همایون. یک دست کت و شلوار خریدیم هفده هزار و پانصد تومان. اما داد میزد که از کجا خریده ایم و برای این که بیشتر از این داد نزند، آلوچه خانوم 6 عدد دکمه فوق ژیگولی خرید به قیمت سه هزار تومان و دوخت به کت.

خوان سیوم
در آراستن و پیراستن آلوچه خانوم

وقتی خاله عروس لباس عروس را می دوزد، خاله داماد هم باید عروس را آرایش کند.” خاله جانم آرایشگر بود و هر چه چانه می زدم که بابت زحتمش دستمزد بگیرد، همین یک جمله را تحویلم می داد. بالاخره قرار شد درمورد هزینه آرایشگاه اگر یک کلمه دیگر فضولی کنم، خاله جان چنان توی سرم بزند که صدای بچگی هایم را بدهم.

خوان چهارم
یافتن عروس و داماد بزمگاه را

برای پیدا کردن محل جشن عروسی به نتیجه ای نمی رسیدیم. تنها گزینه های موجود خانه جدید خودمان بود که کوچک بود و ظاهراً خوبیت هم نداشت و دیگری خانه پدری آلوچه خانوم بود که هم خیلی دور بود و هم چند سال پیش به جناب سروان قول داده بودم که دیگر آنجا تجمع بیش ازسه نفر نکنیم. یک شب برای اولین بار به خانه یک همکلاس قدیمی آلوچه خانوم دعوت شدیم که خانه شان یکی از سربالایی های اعیانی تجریش بود. وارد خانه که شدیم کلاهمان افتاد. از آلوچه خانوم پرسیدم : ” مگه شوهر دوستت چه کاره است ؟” و وقتی گفت :” دانشجوی پزشکی ” تعجبم بیشتر شد. چون می دانستم دانشجو بودن می تواند همه چیز را تحت تاثیر قرار بدهد، حتی پزشک بودن را.
وارد خانه شدیم و سلام و علیک ومعرفی و کمی که صحبت کردیم معلوم شد آقای دکتر حسابی جزو خودی هاست. دانشجوی شهرستانی و ازدواج دانشجویی و بقیه قضایا. پرسیدم :” آقای دکتر! داستان این خونه چیه ؟” خندید و گفت : ” خدا نگه داره آقا جان رو” و توضیح داد که صاحب خانه پیرمرد خیری است از آشناهای دورشان که خودش و خانواده پسرش طبقه بالا زندگی می کنند و این طبقه را که یک سالن بسیار بزرگ بود و چند اطاق در انتهای آن، گذاشته اند برای جوانهایی که می شناسند و مشکل خانه دارند. برای نشکستن غرور مهمانشان هم همیشه مبلغ اجاره خنده داری تعیین می کنند و دوستان ما چندمین ساکن این خانه در چند سال گذشته هستند. مشکل بزرگ دوستان ما هم این بود که نمی توانستند حتی یک گوشه کوچک این خانه بزرگ را پر کنند و رفته بودند سراغ همان اطاق های کوچک.
گفتم :” دنیای جالبیه،یکی میشه آقا جان شما یکی هم…”
گفت :” ما و شما نداره! اصلا از من بپرسین می گم عروسی شما رو باید همین جا گرفت.”
گفتم : ” ممنون ! ولی اجازه بدین که از شما نپرسیم.”
اما آقای دکتر و خانومش حسابی قضیه را جدی گرفته بودند و دست بردار هم نبودند. هر چه هم می گفتم : “لااقل بذارید نیم ساعت بیشتر با هم آشنا بشیم، بعد خونه مردم رو بذل و بخشش کنین.” گوششان بدهکار نبود. آخر آقای دکتر دستم را گرفت و برد طبقه بالا و همینطور که می رفتیم می گفت :” ببین! آقا جان نمی تونه درست راه بره.تو نیای بالا، اون میاد پایین بعد شرمنده میشی ها ” رفتیم بالا و نشستیم. چند شب مانده بود به شب یلدا، ولی خیس عرق بودم.
آقای دکتر شروع کرد برای آقا جان توضیح دادن :” آقا جون ! این رفیق ما قراره بسلامتی همین روزا داماد بشه. دنبال یه جا برای گرفتن جشن عروسیش می گرده. ما گفتیم خونه ما مراسم بگیره.”
آقا جان گفت :” مبارکه. چی بهتر از این ؟
آقای دکترگفت : ” این رفیق ما می گه شما ممکنه اجازه ندین
آقا جان گفت :” پسرجان ! اجازه خونه تو که دست من نیست. اما اگه قابل بدونن می تونیم طبقه بالا رو خالی کنیم برای جشن.”
گفتم :” آقا جون! تو رو خدا خجالتمون ندین.آخه این جوری نمی شه که !”
آقا جان گفت :” چی نمیشه بابا ؟ ما بهمون نمیاد بعد چند سال یه عروسی تو این خونه ببینیم ؟ یا فکر میکنی عرضه کمک کردن نداریم ؟ من درسته نمی تونم تو عروسیت برقصم، ولی اگه دعوتم کنی حتما میام پایین. اگر هم راحت نیستی ما می تونیم یکی دو روز بریم سفر تا کار شما تموم بشه.”
گفتم :” آقا جون! شما روبه خدا این قدر ما رو شرمنده نکنید. عروسی سر وصدا داره. برو بیا داره. بریز و بپاش داره…”
گفت :” باباجون ! بخدا منم این ها رو میدونم. بالاخره به این سن وسال، یکی دو تا عروسی رو که باید دیده باشم. دور از جون همه مجلس ختم هم سر وصدا داره، عروسی که جای خود. رفت و آمد هم که برکته، ریخت وپاش رو هم خودتون عروسی که تموم شد جمع و جور کنید دیگه ؟
انگار پیرمرد مال این شهر نبود. طوری حرف میزد انگار نه انگار هنوز اسم من را هم نمی داند. انگار او از ما خواسته بود ازدواج کنیم. جایش خالی.جایش خیلی خالی. عروسی ما در یک خانه بزرگ ومجلل بالای شهر در منزل پدربزرگم برگزار می شد. پدربزرگی که یک ساعت بود پیدایش کرده بودم.

خوان پنجم
سفره ساختن اندر شام عروسی مردمان را

پشت میزم سر کار نشسته بودم و داشتم فکر می کردم کاش می شد باز هم با سالاد الویه و کالباس از مهمان ها پذیرایی کرد. کاش باز هم فقط دوستانمان می آمدند. تهیه شام بدون پول درست و حسابی غیر ممکن بود. داشتم با ناامیدی قیمت یک پرس کوبیده را در تعداد مهمانان ضرب می کردم که موسیو با سینی ناهار وارد اطاقمان شد. موسیو آشپز شرکت بود. یک پیرمرد بداخلاق که سیر نمی شد از تعریف خاطرات جوانی و سرآشپزیش در هتل. همکاران شرکت هم مدام سر به سر خودش و دست پختش می گذاشتند و شر درست می کردند.
گفتم :” موسیو ! هزینه سیر کردن 200 نفر آدم توی یه عروسی حداقل چه قدرمیشه ؟
اخم کرد و گفت :” اگه دوماد تو باشی و آشپز من ! می شه 40 هزارتومن.”
گفتم : ” موسیو شوخی نکن. این که میگی نصف اجرت تو هم نمیشه
صدایش رفت بالا : ” بچه انگار یادت رفته که من بهت بدهکارم ؟
قضیه بیمه را می گفت. چند ماه پیش سندها را که ثبت می کردم، تصادفاً فهمیده بودم حق بیمه و سنواتش را از حقوقش کم می کنند و به حسابش نمی ریزند. با جنگ و دعوا و دادگاه اسمش را به لیست اضافه کردیم. چند ماه بعد هم به بهانه ای عذرم را خواسته بودند و آن ماه، ماه آخر کارم در آن شرکت بود. با موسیو رفتیم خرید. موسیو یک گونی برنج خرید، 6 عدد ماهی بزرگ، چند کیلو مغزران و یک کیسه لوبیا، یک کیسه کلم و چند تا مرغ. ایده شیطانی اش هم این بود که مغزران را طوری پخت که همه فکر کردند دارند خوراک زبان می خورند. ماهی ها را درسته سرخ کرد و دکور سفره شد. یکی دوجور خورش هم درست می کرد و همراهش خوراک مرغ با یک عالمه کلم سوخاری. با لوبیا و کلم مهمان ها را سیر می کرد و بقیه هم به قول خودش کلاس کارش بود. خرید کردنش با ما خیلی فرق می کرد، هم قیمتش هم کیفیتش. وسایل را بردیم خانه خاله جان دومی و آن جا شد آشپزخانه عروسی. این که موسیو چه بلایی بر سر خانه خاله مومن و وسواسیم آورد را مدتها بعد فهمیدم. موسیو، خانه و آشپزخانه و حمام خانه خاله جان را تقریباً منفجر کرده بود تا شام عروسی را بپزد. او تنها آدم حرفه ای عروسی ما بود.

خوان ششم
درجستن جام جم و صورتگر

یکی از اهداف اصلی جشن عروسی ثبت این لحظات شیرین است تا سالها بعد با دیدن خودت و رفتارت و ریخت و قیافه ات کلی خجالت بکشی. دوربین عکاسی را فعلاً تا اطلاع ثانوی داشتیم و رفیقی تازه عکاس مسئول ثبت لحظه ها شد. یکی دیگر از بچه ها هم از آلوچه خانوم مجوز فیلمبرداری راگرفت به شرط گرفتن تصاویر کاملاً مستند و عدم دکوپاژ صحنه های رمانتیک و عدم اظهار نظر درمورد شیوه راه رفتن و آویزان شدن از درخت و گرفتن فیگورهای مشهورسبک هندی. عکسهای عروسی ما بهترین شاهد این مدعاست که عکاسی در شب بدون فلاش، کار بسیار اشتباهی است و با دیدن فیلم عروسی نیز حتما این نظر را تایید می کنید که فیلم بردار موقع نظر دادن در باره افراد داخل کادر باید حواسش به ضبط شدن صدای خودش باشد و در ضمن وسایل تولید صدا از قبیل ساز و شبه ساز در چنین مراسم باشکوهی فقط باید بدست افراد مسئول و متخصص سپرده شوند.

خوان هفتم
در ساختن و پرداختن اسباب و ابزار بزم

مانده بود کرایه میز وصندلی و ظرف و ظروف، خرید میوه وشیرینی، خریدگل، تهیه و تزیین سفره عقد، با دست نوشتن صد کارت عروسی و کشیدن صد گل آفتابگردان روی کارت ها و یک عالمه شستن و چیدن و بردن و آوردن. زنگ زدم به هرکس یادم بود و گفتم خودتان می دانید. جمع و جور شدن آبرومند این همه کار از سر زحمت و دلسوزی بود، اما نمی دانستیم ارزان تمام شدنش برای ما، بخاطر سانسور هزینه ها و یواشکی پول روی هم گذاشتنشان برای بیشتر و بهترخرید کردن بوده. هنوز هم نمی دانم کدامشان دقیقا چکارکرد. ما اگر این رفیق ها را نداشتیم، دور از جان همه اصلا غلط می کردیم عاشق بشویم.

همه چیز آماده بود. شب قبل ازعروسی فقط یکی دو ساعت توانستیم بخوابیم. از ساعت 4 صبح شروع کردیم. یک سری رفتند میدان گل و میدان میوه. یک گروه برای گرفتن میز و صندلی وشیرینی، یک گروه هم رفتند تا سالن را آماده کنند. آلوچه خانوم هم باید می رفت و آماده می شد. تنها وسیله موجود هم ماشین عروس بود و هر تکه کار هم یک سر شهر. بالاخره ساعت 5 عصر کارم به عنوان تدارکات مجلس تمام شد و باید می رفتم سراغ داماد شدن. من در شرقی ترین نقطه شهربودم. ماشین عروس درغرب شهر آماده شده بود و آلوچه خانوم درجنوب شرقی منتظرم بود تا به مجلس مان که درشمال شهر بود برویم. ضمناً هنوز حمام هم نرفته بودم. ماشین عروس را برداشتم و فقط گاز می دادم تا برسم. بیشتر شبیه کارگر گلفروشی بودم که به هوای انعام ماشین را برای تحویل می برد.
وقتی آماده شدیم و نشستیم داخل ماشین عروس، تازه هوای عروسی گرفتمان. از ذوقمان از کنار هر کس رد می شدیم خودمان بوق می زدیم و دست تکان می دادیم. ترافیک بود و دیر رسیدیم. عروسی ما را خیلی ساده می شد توصیف کرد: آدمهایی شاد در فضایی سنگین. همه چیز کاملا شبیه بازی شطرنج بود و اگر رسم بود فامیل عروس و داماد هر کدام یک رنگ لباس بپوشند، گمانم شبیه تر هم می شد. کپه کپه نشستن ها و کیش دادن ها و قلعه رفتن ها کاملا حساب شده بود. فامیل ما جمع شده بودند دور پسر داییم و به مناسبت تمام شدن سربازیش دست می زدند. علی عابدینی با خورشید خانومش آمد طرفم و پرسید: ” چطوری جانور ؟ ” گفتم :” تموم شد. بالاخره راحت شدیم.” رفتیم نشستیم سرسفره عقد. سفره حصیر بود و رویش گلیم و ظرف هایش سفالی. ارزان و قشنگ. از خانواده ما فقط ابوی و والده چند دقیقه ای آمدند داخل اطاق. حدس می زدم. خطبه فرمایشی را علی خواند و این طور شروع کرد: ” بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم” این بار آلوچه خانوم با اجازه بزرگ تر ها و بار سوم بعله را گفت. همانطورکه پیش بینی می شد، سفره عقد نمایش پرباری نبود. هر کس قرارکمک کردن به ما را داشت قبلا هر کاری توانسته بودکرده بود و هر کس هم نداشت، اطاق بغلی مشغول خیار پوست کندن بود و دست زدن. اما بهترین هدیه را آقا جان داد. یک دیوان حافظ.
رفتیم داخل مجلس که دیدم رنگ به چهره آلوچه خانوم نیست و اشاره میکند به دسته گلش. دسته گل را روز قبل برای صرفه جویی در وقت درست کرده بودیم و قشنگ هم شده بود. شنیده بودیم گل درون یخچال خوب می ماند و ما برای محکم کاری گذاشته بودیمش داخل فریزر خانه آقای دکتر. وقتی رسیدیم و گل را درآوردیم خیلی خوب بود. اما حالا یخش بازشده بود و گندیده بود. از آن لحظه به بعد فلسفه بسیاری از فیگورهایی که آلوچه خانوم جلوی دوربین گرفت و کسی سر در نیاورد، پنهان کردن دسته گلی بود که به آب داده بودیم. داشتم فکر می کردم چه خوب بود یک چوب جادو داشتم و با یک ضربه که دیدم گل شده مثل اولش! علی عابدینی رفته بود پول آژانس برگشتنشان را هم داده بود بابت چند شاخه گل و در یک لحظه طلایی گلهای دسته گل را عوض کرده بود.
وقت شام که شد پچ پچ بزرگترها هم شروع شد: ” جوونهای بی فکر! توی این اوضاع نگاه کن چه قدر ریخت و پاش کردن. ” موسیو را از دور دیدم و چشمکی زدم. لپهایش گل انداخته بود و می خندید. همین طور که داشت با دو سه نفر حرف میزد کفگیرش را رو به ما بالا برد. همان شب با فامیلهای مان سه چهار قرار داد درست و حسابی برای شام چند مجلس بست. گفته بودم که، موسیو تنها آدم حرفه ای این عروسی بود.
بزرگترهای نازنین تا آخر آن شب بدون توقف به کارت و سفره و جشن ما خندیدند و متلک بارانمان کردند و تا چند سال بعد، عروسی بچه های هر کدامشان می رفتیم، مسابقه نوشتن کارت عروسی توسط خطاط، طلاکوبی و ملیله دوزی حصیر و گونی برای سفره عقد و گذاشتن ماهی و شاه ماهی و دلفین و نهنگ وسط میز شام جریان داشت. بیراه نگفته اند که احتیاج مادر اختراع است.
مهمان ها را با این جملات دعوت کرده بودیم:
به امنیت ایمان
به شیرینی تشویش
به سرگردانی آفتابگردان ها می ماند رسیدن
بیایید و بیامیزید و بیاموزید با هم زیستن را
که ما به هم رسیده ایم
که ما با هم رسیده ایم
رفقا هم دسته جمعی جواب دندان شکنی داده بودند. همه با هم شریکی یک دسته گل بزرگ آفتابگردان خریده بودند و رویش نوشته بودند:
با هم نرسیده ایم
اما با هم خریده ایم
آمدم بنشینم بین بچه ها که همه گفتند خداحافظ. اصلاً حالی ام نشده بود این مراسم کی شروع شد و کی تمام شد. بچه ها با ما آمدند تا خانه. توی ماشین عروس نزدیک ده نفر رفیق بی ماشین بهم چسبیده بودند. وقتی رسیدیم در خانه یادم آمد کلید در ورودی موقع پوشیدن لباس دامادی توی جیب لباس قبلی در خانه خاله جان جا مانده. از دیوار پریدم و با انبردست در را باز کردم. همه یک استکان چای را لازم داشتند. از خستگی و هیجان داشتم پس می افتادم. به بهانه چای درست کردن رفتم آشپزخانه و نشستم جای خالی یخچال و روی کاشی دیوار نوشتم: سخت بود، ولی شیرین بود. طول کشید، اما تمام شد. بعید بود، اما شد. کاش قدرچیزی را که از امروز داریم همیشه بدانیم آلوچه خانوم عزیز و همان جا، جای خالی یخچال که به جایش عروسی گرفته بودیم، خوابم برد، با لباس دامادی. آن قدر عمیق و آرام که کسی دلش نیامده بود بیدارم کند یا تکانم بدهد. شب عروسی، داخل آشپزخانه، شیرین ترین خواب آن چند سال شد. صبح که بیدار شدم، خیلی طول کشید تا یادم بیاید کجا هستم و چرا. بلند که شدم دیدم یک تکه روبان قرمز با یک سنجاق طلایی کوچک آشنا چسبیده به کتم و روی صورتم کمی از ابزار کار خاله جان جا مانده
.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 19:39  توسط عماد  | 

داستان آلوچه خانم (قسمت چهار تا شش)

فصل چهارم: شاید وقتی دیگر

سال 73 سال آلوچه خانوم بود. سالی پر از درد و رمز و راز و عشق. هر لحظه یا قرار بود با هم برویم جایی، یا داشتیم تلفنی حرف می زدیم. یا فیلمخانه بودیم، یا برای هم نامه می نوشتیم، یا به دیوار زل زده بودیم و به هم فکر می کردیم. فوتبال و بچه محل ها را یادم رفته بود. یک بعد از ظهر گرم تابستان با آلوچه خانوم پیچیدیم توی کوچه مان. بچه ها گرم بازی بودند و رضا کنار زمین نشسته بود. بازی نمی کرد.

آمد جلو و زیر گوشم خندید و گفت :” فیلم جدید نداری داداش؟”

بوی تند و تلخی می داد. گفتم :” رضا سیگار می کشی ؟”

گفت :” ای ! تک و توکی به عشق داریوش.”

یک شب با علی عابدینی از فیلمخانه بیرون آمدیم و قدم زدیم و حرف زدیم.

گفتم :” می خوام پای این انتخاب کردن و انتخاب شدن بایستم، تا آخرش.”

و علی گفت :” خوش به حال ما آویخته ها که قرار است بدانیم به کجای این شب تیره باید بیاویزیم، قبای ژنده و کپک زده خود را.” او هم عاشق شده بود، عاشق یک خورشید خانوم.

چند بار دعوت شدم منزل آلوچه خانوم، یکی دو بارهم او دعوت شد منزل ما. الان که فکر می کنم می بینم بی خود تعجب کرده بودم که چرا بعد از مدتی توسط اولیای گرامی فراخوان شدیم.

ابوی یک شب صدایم کرد و پرسید :”خوب، برنامه شما دو نفر چیه ؟ می خواهید چه کار کنید؟”

گفتم :”هیچی ! دعا بجون شما !”

فرمودند :” یعنی نمی فهمی که آبروی دختر مردم بازیچه نیست ؟ ”

پرسیدم :” مگه ما چکارکردیم ؟ “

ابوی با یک جمله بحث را تمام کردند :”شما باید تکلیف خودتون رو معلوم کنید.” و عین همین فرمایشات نیز از منزل آلوچه خانوم به ما ابلاغ شد. گذشت زمان ثابت کرد که این جمله، یک غلط مصطلح در ادبیات است و کسی که قرار بود تکلیف معلوم کند ما دو نفر نبودیم.

خانواده آلوچه خانوم با تدوین یک برنامه 5 ساله، تصمیم گرفتند که ما اول عقد کنیم و بعد از تمام شدن درس و خدمت سربازی بنده ازدواج. ابوی و والده هم جداگانه تصمیم گرفتند که عقد برای جوجه های احساساتی و کم سن وسالی مثل ما زود است و فعلا نامزد کنیم تا پایان دانشگاه و سربازی. خانواده آلوچه خانوم با شادی فراوان از این پیشنهاد استقبال کردند و فقط اضافه کردند که تنها شرط موافقت شان، انجام عقد رسمی است . ابوی و والده هم قبول کردند و فقط یادآوری کردند در این شرایط محال است با انجام عقد رسمی موافقت کنند. ما دو نفرهم درحالی که از این همدلی و همفکری خانوادگی درپوست خودمان نمی گنجیدیم، مانده بودیم سرمان را به کدام دیوار بکوبیم. این ها موضوعاتی بود که ما هنوزفرصت فکر کردن در موردشان نداشتیم و البته چون ظاهراً به ما هم مربوط نبود، کسی نظر خود ما را نمی پرسید. خلاصه که تا به خودمان بیاییم، دو خانواده درکمال احترام هفت تیرهایشان را کشیده بودند.

به عقلم رسید که اگر خانواده خودم را از نگرانی عواقب عقد کردن آسوده کنم، مشکل راحل کرده ام. اما ابوی نگران تر از آن بود که من فکر می کردم : ” بچه جان ! اگرتو عقد کنی و فردا هوس کنی مستقل بشی، کی می تونه جلو شما رو بگیره ؟ اگه همه این عشق و علاقه سال دیگه یادتون بره، با چی می خواهید شناسنامه تون رو پاک کنید ؟ تکلیف درس و دانشگاهت چی میشه ؟ ” و من از خودم می پرسیدم مگر ما خواسته بودیم کسی تکلیفمان را معلوم کند ؟ اما این که تکلیف دانشگاهم چه می شود، سوژه جالبی بود.

اجازه بدهید بدلیل اهمیت علم و دانش در زندگی و تنویر افکار عمومی، همین جا، یک بار و بطور کامل داستان بی نظیر دانشگاه رفتنم را توضیح دهم تا ازاین به بعد مجبور نشوم لحظه به لحظه برای روشن شدن زوایای مختلف این مقطع اساسی از زندگیم حاشیه بروم. دانشگاه رفتن من 12 سال طول کشید و اگر فکر می کنید که امروز دارای مدرک دکترا هستم، نظر لطفتان است، چون هنوز موفق به تحویل گرفتن مدرک پایان دوره کارشناسی خود نشده ام.

هیچ وقت بچه خنگ و بی استعدادی نبودم. اما آنقدربرای خودم در زندگی فکر وخیال و برنامه داشتم که فرصت وحس و حال درس خواندن پیش نمی آمد. قبول شدن درکنکور هم معجزه ای بود که در اثر یک جو زدگی مقطعی و 4 ماه درس خواندن شبانه روزی بوقوع پیوست. درحالیکه می توانستم در دانشگاه آزاد به عشق و حرفه همیشگیم یعنی کامپیوتر برسم، ترجیح دادم بعنوان یک دانشجوی دانشگاه سراسری در رشته مهندسی شیمی شناخته شوم و این در حالی بود که دلیل موفقیتم در کنکور دانشگاه، درصدهای بالای دروس ریاضی و ادبیات و فیزیک و دروس عمومی بود که شاهکار 5 درصد پاسخ صحیح درس شیمی را ماست مالی کرده بود. از بچگی یاد گرفته بودم که دانشگاه بر دو نوع است : در خارج از ایران قیفی است که از سر گشاد آن وارد می شوی و باید بتوانی از سرتنگ آن خودت را خارج کنی و در مملکت ما از سر تنگ این قیف که وارد شدی خود به خود از سر گشاد آن هم خارج می شوی. 2 سال طول کشید تا متوجه شوم هیچ کدام از این دو نوع قیف، قیف من نیستند. من در واقع در یک تنگ ماهی گیر کرده بودم که نه روی برگشتن از آن داشتم و نه حال پیش رفتن. پاسخ این سئوال که آیا آلوچه خانوم باعث افت تحصیلی من شد و یا افت تحصیلی من باعث آلوچه خانوم شد را هم به خودتان واگذار میکنم.

در کل خانواده ما، تنها دانشجوی قبل از من پدرم بود که پیش از تولدم فارغ التحصیل شده بود و به همین دلیل تنها تصویرم از دانشگاه رفتن، همان تئوری کذایی قیف بود و شاید همین باور مرا به یکی از سران مشروطیت در قرن جدید تبدیل کرد .ترم اول به راحتی آب خوردن مشروط شدم. ترم دوم به حساب خودم میلی متری از مشروطی فرار کردم و ترم سوم را هم با اجازه شما دوباره مشروط شدم. ترم چهارم به آموزش دانشگاه احضار شدم و اعلام شد به دلیل سه ترم مشروطی متوالی باید اخراج شوم. داد و بی داد راه انداختم که من ترم دوم معدلم 12.02 بوده و شما اشتباه می کنید. درخواست کارنامه کردند و آن روزها از درخواست تا رویت کارنامه کامپیوتری یک ماه طول می کشید و من در این مدت می رفتم سر کلاس. کارنامه که آمد معلوم شد درسی با نمره 16، درکارنامه 12 ثبت شده. احتمالا اپراتور محترم تشخیص داده بود که این نمره به نمره های دیگرم نمی آید و اصلاحش کرده بود. اصل فرم اعلام نمره گم شده بود و استاد درس هم تشریف برده بودند خارجه.

این دعوا در جریان بود که خود به خود مشکل حل شد و ترم چهارم را هم مشروط شدم. آیین نامه دانشگاه می گفت دانشجویی که 3 ترم متوالی و یا 4 ترم متناوب مشروط شود، اخراج می شود و همان گونه که شما هم تصدیق می کنید هیچ قانونی برای اخراج دانشجویی که 4 ترم متوالی مشروط شده بود وجود نداشت. کارم به کمیسیون های مختلف کشید و طی چند سال، کمیسیون های گروه آموزشی، دانشکده، دانشگاه و وزارتخانه برایم حکم صادر می کردند و در این میان من به ادامه حماسه مشروطیت مشغول بودم. پشت سر هم واحد های درسی را انتخاب می کردم و می افتادم.آن یک بار در یک هفته ای را هم که قبلا می رفتم سر کلاس، حالا پشت در کمیسیون و اتاق اساتید بودم. چند وقت پیش حساب که کردم، دیدم به اندازه تعداد واحدهای یک مدرک کاردانی، فقط دروس ریاضی پاس نشده دارم.

بعد از ازدواج و شروع جنگ و دعوا و کار، مرکز مشاوره دانشجویی به کمکم آمد و سعی کرد فرصت ادامه تحصیلم را فراهم کند.خودم هم بنا داشتم که این قال را بکنم.اما پرونده تحصیلیم تبدیل به معمای پیچیده ای شده بود و هیچ کس نمی توانست راه حلی برایش پیدا کند. موقعیت خنده داری بود. در طول این مدت دو بار فهرست واحدهای درسی رشته ما تغییر کرده بود و اصلا معلوم نبود من باید به جای کدام درس حالا کدام یکی را انتخاب کنم. بچه هایی که چند سال قبل در مدرسه شاگردم بودند، حالا همکلاس درس ریاضی 1 دانشگاه شده بودند و طبق عادت هر وقت وارد کلاس می شدم، جلوی پایم بلند می شدند. یکی از هم دوره ای هایمان شده بود استاد حل تمرینمان . کم کم به این نتیجه رسیدم که بجای برچسب ثبت نام هر نیمسال، بهتر است رویم یک برچسب اموال دانشگاه بزنند. خواب می دیدم که بجای فارغ التحصیلی، از دانشگاه حکم بازنشستگی گرفته ام. اساتید وقتی قیافه ام را برای چندمین ترم متوالی سر کلاسشان می دیدند، فریادشان بلند می شد که :” ما چه گناهی کرده ایم که تو ازدواج کرده ای و کار می کنی ؟ این ترم اگه پاس نکردی، دیگه سر کلاس من نیا.”

اوضاع طوری شده بود که نه کسی دلش می آمد اخراجم کند، نه می شد که پرونده ام را رفع و رجوع کرد. دو سه بار حکم اخراجم صادرشد و درس را رها کردم. اما یک بار با پیگیری خانوم والده و بار دیگر مادر زن محترم که با اشک و آه و ضمانت افراد با نفوذ همراه بود، حکم ادامه تحصیل برایم صادر می شد و دوباره می رفتم خرابکاری ها را ادامه می دادم و بیرونم می کردند.

برای عبرت آیندگان، بد نیست از عوامل این ناکامی هم بگویم. مشکل اصلی این بود که من زیر بار نمی رفتم که برای درس خواندن درست و حسابی، شرط اول حضور در کلاسها و تحویل پروژه هاست، دوم درس خواندن مداوم و سوم هم تمرکز و اولویت دادن به تحصیل. روش درس خواندن یا درست تر بگویم درس نخواندنم این بود که دو سه هفته اول ترم را به رسمیت نمی شناختم و اصلا طرف دانشگاه نمی رفتم. بعد هم یک خط درمیان می رفتم سر کلاس و سرم گرم فوتبال و سینما و کار و زندگی بود. امتحان میان ترم را به فجیع ترین شکل ممکن خراب می کردم. نمره حل تمرین و حضور در کلاس را هم نمی گرفتم و دو شب مانده به امتحان، تازه می افتادم به دست و پا زدن و دربدر گشتن دنبال کپی جزوه و حل مسئله و می خواستم نمره کامل پایان ترم را بگیرم و نمی دانستم چرا نمی شد. و این قصه در ترم بعد دوباره تکرار می شد.

غیبت هایم ازکلاس ها آنقدر زیاد بود که یک بار روز امتحان یکی از دروس، بعد از این که جلسه امتحان را کورمال کورمال پیدا کردم، نشستم و برگه پاسخنامه را برداشتم. به خانوم مراقب گفتم : “ببخشید! ممکنه اسم دقیق درس رو بفرمایید که بنویسم.” خانوم فرمودند و نوشتم. دوباره پرسیدم: ” زحمت می کشید اسم استاد رو هم بفرمایید؟ ” در حالیکه سعی می کردند کنترلشان را ازدست ندهند، با عصبانیت اسم استاد را فرمودند و رویشان را هم کردند آن طرف. گفتم :” معذرت میخوام! برای این که باز مزاحم شما نشم، میشه فقط بفرمایید استاد کدام یکی از این آقایون هستند؟ ”

بنده خدا آلوچه خانوم هم مانده بود معطل من. یک بار بعد از امتحانات برای کار رفته بودم شهرستان و آلوچه خانوم رفته بود نمره هایم را بگیرد. وقتی دیده بود درس فیزیک الکتریسیته را 8 گرفته ام، به خیال خودش رفته بود پیش استاد درس برای تقاضای تجدید نظر. استاد محترم تا اسم من را شنیده بود شروع کرده بود به دعوا کردن که :” دخترم ! من از دست تو هم شاکیم. این آدم برای تو هم شوهر خوبی نمیشه. ایناها! این ورقه فیزیک الکتریسیته اش!” و ما هر چند وقت یکبار تصور می کردیم جلسه خواستگاری از دختر استاد را با 100 عدد سئوال المپیاد فیزیک الکتریسیته.

برای درس نخواندن همیشه بهانه ای وجود داشت. سال اول را که داغ بودم و نفهمیدم چطور گذشت. سال دوم درگیر فیزیک فلسفه شدم و زده بودم به یونگ و عرفان بازی و می خواستم مرکز عاطفی وجود را مهار کنم و اصل درس خواندن زیر سئوال رفته بود و اگر خانوم والده قول می داد پس نیافتد، دانشگاه را رها میکردم. سال سوم هم سال آلوچه خانوم بود. سال چهارم جنگ و دعوا داشتیم. سال پنجم به بعد کار و تلاش معاش فرصتی نمی گذاشت. ولی اعتراف می کنم علیرغم این بهانه ها، با همه کسانی که معتقدند من با حرام کردن جای یک آدم حسابی در دانشگاه، سرمایه های مختلفی را حرام کرده ام، کاملا موافقم. هرچند، 12 سال پس از ورود به دانشگاه و 5 سال بعد از آخرین حکم اخراج، بالاخره رفتم و مثل بچه آدم واحدها را پاس کردم و فارغ التحصیل شدم و البته هنوز هم برای گرفتن مدرکم مراجعه نکرده ام.

آخرین ترم دانشگاه حس و حال عجیبی داشت. سر همان کلاسهایی می رفتم که زمانی با شیطنت هایمان قبضه کرده بودیمشان. هیچ یک از تازه دانشجوهایی که همان بازیهای آن روزگار ما را تکرار می کردند، نمی شناختم. یک روز پسرکی که مدتی بود مرا زیر نظر گرفته بود، قبل از شروع کلاس آمد سراغم و اسمم را پرسید و گفت :”من نماینده دانشجویان تازه واردم. شما را قبلا ندیده بودم. دانشجوی مهمانید؟ ”

گفتم :” نه عزیزم. ما این جا کلی برای خودمون صاحبخونه ایم.”

گفت :”ورودی چه سالی هستید ؟”

گفتم :” فرض کن چند سال پیش.”

گفت :” ببینید ! ما این هفته یه جلسه نقد فیلم مهمان مامان از داریوش مهرجویی داریم. می خوایم از همه دعوت کنیم بیان تا بلکه بتونیم بچه ها رو به سینما علاقمند کنیم. شما هم اسم و سال ورودتون رو برای ثبت نام بگین و بیاین. پشیمون نمی شین.”

هر چه طفره رفتم فایده نداشت. آخرش گفتم :” جشن شکوفه ها رو یادته ؟”

پرسید :” بله؟!”

گفتم : ” 12 سال پیش که مامانت دستت رو گرفت و برد کلاس اول یادت میاد؟ من همون روز اومدم دانشگاه.”

رفت و یک دقیقه بعد با همه همکلاسی ها برگشت. تا کارت دانشجویی و شناسنامه ام را ندیدند باورنکردند. قیافه هایشان بیشتر شبیه اولین کاشفان مومیایی های اهرام مصر بود. اما دیگر اصرار نکردند و مطمئن شدند که اهل نقد فیلم و سینما نیستم.

استاد حل تمرین هم یک جوان دانشجوی دکترا بود. رفتم سراغش وگفتم :” باعرض معذرت، من فقط برای حضور در کلاس اصلی می تونم از اداره مرخصی بگیرم و سر کلاس شما نمی تونم حاضر بشم. اگه امکان داره تمرین ها رو بیارم دفترتون تحویل بدم.”

فرمودند :” من کاری به این کارها ندارم. هرکی به ما میرسه داره اخراج میشه و مشکل داره. سر کلاس نیای نمره حل تمرینت صفره ”

پرسیدم :” ببخشید، میشه بپرسم شما کی دانشگاه قبول شدید؟ ”

با تعجب گفت : “یعنی چه آقا؟ چه ربطی داره ؟”

گفتم :” حالا شما بفرمایید.”

گفت :” من 8 سال پیش دانشگاه قبول شدم.”

عرض کردم :” خوب اگه درستش رو بخواهید، من اون سالی که شما تشریف آوردید، باید رفع زحمت می کردم.”

استاد چند ثانیه ای سکوت کردند و فرمودند :” برو نگران نباش. تمرین هم لازم نیست حل کنی. نمره کامل از من می گیری.”

و در این لحظه ها بود که فلسفه احترام به بزرگتر و پیشکسوت را برای نخستین بار درک می کردم.

البته فکر نکنید که در دانشگاه، فقط باعث زحمت و دردسر بودم. 2 قهرمانی فوتسال، 2 نمره 20 از درس تربیت بدنی، انجام پروژه های کامپیوتری دانشکده و اساتید و مقاله نوشتن در ستون آزاد، افتخاراتی است که می توانم بعدها برای نوه و نتیجه هایم از این دوره پرشکوه روایت کنم

خودم که امروز این قصه را مرور می کنم، حس می کنم هیجان نفس گیر دویدن در مسابقه کنکور، آنقدر بر من و امثال من حاکم شده بود که فراموش کرده بودیم به کدام طرف باید بدویم و چرا. درنهایت هم کودکانه ترین اشتباه زندگیم، یعنی انتخاب رشته ای ناشناخته،بی هدف و بی ربط با هویتم را مرتکب شدم، آن هم به عشق زرق و برق یک عنوان مهندسی از دانشگاهی معروف. عمر و انرژی هم بهایی بود که برای این تصمیم پرداختم. شاید اگر تصمیم به زندگی با آلوچه خانوم نبود، قطعا امروز نفسی برای خندیدن به آن روزها نبود، یا شاید اصلا امروزی نبود. هیچ وقت نفهمیدم که چرا اطرافیانم سالها طول کشید تا قبول کنند تصمیم اولم حرکتی عاقلانه نیست و چرا باز هم سالها طول کشید تا باور کنند که تصمیم دومم، هوسی عاشقانه نیست. هنوز نمی دانم که این ظلم بر من بود، یا از من. 

 

فصل پنجم: روز باشکوه

پایان سال 73 و آغاز سال 74 اوج جنگ سرد خانوادگی بود. هیچ یک از طرفین درگیر حاضر به مصالحه و مذاکره و معامله نمی شد. اختلاف هم بر سر روش نبود. طرز فکرهای متفاوتی بود که اصلا زبان مشترکی نداشت و هر کس می خواست با منطق خودش درست ترین تصمیم را بگیرد. پدر و مادر من 25 سال پیش از آن، وقتی ابوی هنوز دانشجو بود،علیرغم مخالفت فامیل رفته بودند و بدون هیچ مراسمی، عقد محضری کرده بودند. در همه این سالها هم به من منطق گفتگو و استقلال فکری و کوتاه نیامدن برای رسیدن به آرزوهای زندگی را آموخته بودند. پس طبیعی بود که حاضر به شنیدن حتی یک جمله در مورد انجام عقد محضری پیش از جشن فارغ التحصیلی، از زبان پسر بزرگشان نباشند.
والدین آلوچه خانوم هم پدر و مادری مهربان و صمیمی بودند که با من رابطه بسیار خوبی داشتند. پدر آلوچه خانوم که مرد بسیار متدینی بود، از همان اولین دیدار رسمی، با دیدن یک لنگه کفش و جوراب همیشه سوراخ بنده که سوغات دائمی فوتبال بود، این صحنه را نشانه ای از خاکی بودن وبی تکلفی تعبیر کرده بودند و بسیار تحویل مان می گرفتند. باورم نمی شد همین حفره کوچک و بی اهمیت، راهی باشد به دل دوست و اگر خودم این سوراخ را پیش از آن دیدار دیده بودم چنین حسابی رویش نمی کردم. چرا که هیچ وقت چنین تعبیر عارفانه ای از این دریچه همیشه باز نشده بود. ایشان هم فکر کردن به زندگی مشترک و غافل شدن از درس را برای ما بسیار زود می دانستند و معتقد به نامزدی بودند. یعنی که ماعقد محضری کنیم و برگردیم خانه پدر و مادرمان و بیشتر تلاش کنیم، تا روزی که شرایط مان برای ازدواج آماده شود و تاکید می کردند که تا وقتی درس و دانشگاه را تمام نکرده ام، کسی نباید توقع و انتظاری از ما داشته باشد و لازم به تذکر نبود که بدون انجام این مراحل مختصر، ادامه ارتباط ما ممکن نبود.
من و آلوچه خانوم تا آن زمان از رابطه مان بوی قرمه سبزی حس نکرده بودیم. اصلا تا پیش از این داستان ها، نگاهمان به هم، نگاه مردانه یا زنانه نبود. یعنی شکل و شمایل و شرایط هیچ کداممان هم به مرد یا زن ایده آل شبیه نبود. سرمان گرم بود به نوشتن در باب وصل و یگانگی و با معبود یکی شدن. فکرمی کردیم که انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد و دراوج تمنا، نمی خواهد. بحث می کردیم که چرا ابراهیم پدر ایمان است. ترس و لرز و کتاب های هرمان هسه رامی خواندیم. وقتی این ماجراها پیش آمد، تازه یادمان آمد که بالاخره اینجا ایران است. خودمان هم می خواستیم راهی پیدا شود تا رابطه ما بی مشکل و دردسر بتواند باقی بماند. اما همه راه ها به دانشگاه ختم می شد. دانشگاهی که پیش از این که رابطه من و آلوچه خانوم متولد شود، حکم اخراجش داخل جیبم بود و تنها دلیل تلاشم برای ادامه دادنش، ورود آلوچه خانوم به زندگیم بود.خلاصه که دعوای عنب و اوزوم و انگور بود. همگی یک حرف را می زدیم و هیچ کدام حرف دیگری را نمی فهمیدیم.
روز اول جشنواره 73 با کلی هیجان رفتیم سر صف تا خبر دو نفره شدن موقعیتمان را به بچه های صف بدهیم. اما همه با دلخوری می گفتند :” پس از امسال قراره ما هم بدونیم ؟” و قسم و آیه های ما را که سال قبل خبری نبوده حتی هنوز هم باورنمی کنند. آن جشنواره را نفهمیدیم چگونه گذشت. رفتن مان یک داستان داشت و برگشتنمان یک داستان. یک شب که بعد از رساندن آلوچه خانوم برگشتم خانه، آن قدر با ابوی و والده گفتگوی سازنده کردیم که دیگر تحملم تمام شد. در را به در کوبیدم و رفتم خانه رضا. پدر و مادرش نبودند. اصلا نپرسید چه خبر شده. توی اطاق خودش نشسته بود و سیگار با سیگار روشن می کرد و داریوش گوش می داد. حوصله ام سر رفت. دوباره برگشتم خانه و ادامه گفتگو.
پس از کش و قوس های فراوان، بالاخره در نوروز 74 قرارشد به بهانه دید و بازدید عید، طی مراسمی که در شرایط معمولی نامش احتمالا خوستگاری است، طرفین دعوا همه مجادلات کلامی را که تا آنروز با پست سفارشی رد و بدل می شد رودررو بیان کنند تا شاید تکلیف ما یک سره شود. در حالیکه ظهر منزل آلوچه خانوم بودم و با هم ناهار می خوردیم، شب با لباس بشدت رسمی و دسته گل، به همراه ابوی و والده دوباره خدمت رسیدیم و بدیهی بود که از فلسفه جوراب سوراخ غافل نباشم. فلسفه ای که در تمام طول آن شب با چشم و ابروهای والده مورد نقد خاموش قرار گرفت.
پس از گذشت 10 دقیقه که اولیای گرامی بصورت چرخشی وبرای صدمین بار حال همدیگر را پرسیدند، کم کم ترس برم داشت که با ادامه این احوال پرسیدن، کار به معاینه هم بکشد. دلم را به دریا زدم و بدون این که نگاه های سرشار از معنای 4 پدرو مادری را که هاج و واج نگاهم می کردند به روی مبارکم بیاورم، شروع کردم به حرف زدن.راستش فکر کردم وقتی کل این ماجرا با خواستگاری عروس خانوم آغاز شده، باید با سخنرانی داماد هم ادامه پیدا کند و شروع کردم: ” همگی ببخشید ! با توجه به این که همه می دونیم چرا اینجا هستیم و نظر هر کس در مورد این موضوع کاملا مشخصه و همگی هم از عقیده بقیه خبر داریم، محبت کنید و خودتون معلوم کنید که تکلیف ما دو نفر چیه؟
ابوی با صمیمانه ترین لحنی که تا به آن روز سراغ داشتم فرمودند :” شما که ماشالله از همه بیانت شیرین تره، میدونی که کسی هم قرار نیست حرفش رو برگردونه.پس بفرمایید تصمیمتون رو به ما هم اعلام کنید تا همگی استفاده کنیم.”
ابوی آلوچه خانوم هم تایید کردند و خواستند خودمان بحث را تمام کنیم.
چاره ای نبود، خودم بازی را شروع کرده بودم و باید تمامش می کردم. آلوچه خانوم به دادم رسید و گفت :” ببخشید ! ولی من مشکلی با وضع خودمون ندارم. فقط می خوام هر اتفاقی قراره بیافته، باعث قطع این رابطه نشه.”
و من ادامه دادم :” ببینید ! به نظر من و آلوچه خانوم، شما از دو دیدگاه مختلف نگران یک مسئله هستید و ما هم ممنونیم و می خواهیم ثابت کنیم که اوضاع رو درک می کنیم. شرطی که پدر آلوچه خانوم گذاشته اند یک اعتقاده و جای چونه زدن نداره. نظر پدر و مادر من هم بر اساس یک نگرانیه که نباید ازش غافل شد.من فکر می کنم که تنها راه اینه از پدر و مادرم بخوام اجازه بدن تا شرط عقد رو قبول کنم و به ما فرصت بدین تا ثابت کنیم چیزهایی که از اون میترسید اتفاق نمی افته.”
ابوی و والده بلند شدند که :” پس مبارکه ! بسلامتی ! ببخشید که ما بیخود مزاحم شدیم.”
روزهای بعد از این دیدار، خانه ما هر بار صحنه خلق جلوه های جدیدی از گفتمان بود. من در کمال متانت، مخالفت کردن با استناد به اتفاقاتی که هنوز پیش نیامده را منطقی نمی دانستم و ابوی و والده در نهایت آرامش، حاضر نبودند ریسک بزرگ زیر بار مسئولیت رفتن یک جوان احساساتی آسمان جُل و درس نخوان را که از قضای روزگار فرزند ارشدشان بود تایید کنند. با ابوی به هیچ نقطه مشترکی نمی رسیدیم و شک کرده بودم که نکند واقعا این زور گفتن و روز شنیدن عادت تمام مردهای ایرانی باشد.
نتیجه نهایی این سلسه مباحث دل نشین یک جمله بود : ” اگه مرغ یه پا داره، هرکاری میخوای بکنی بکن، با مسئولیت خودت.” اواخر فروردین، روز تولد امام رضا را قرار محضر گذاشتیم. شب قبل از عقد با آلوچه خانوم دار و ندارمان را روی هم گذاشتیم و رفتیم دنبال دو عدد حلقه ساده و یک جور و ارزان. یکی از بهترین روشهای شکنجه دادن و اعتراف گرفتن از من همین ویترین طلافروشی است. در حالی که هیچ وقت بیشتر از یک دقیقه تحمل زرق و برق و تجمل آن را نداشتم، آن شب به دلیل شرایط منحصر به فرد حلقه ای که می خواستیم، علی الخصوص از لحاظ قیمت، مجبور شدیم تمام مغازه های بازار را یکی یکی و با دقت و حوصله زیر و رو کنیم و درست در آخرین لحظه که کاملاً ناامید شده بودیم، یک جفت حلقه متناسب با علاقه و پول توی جیبمان پیدا شد و خریدیم. در حالیکه هر چه بد و بیراه بلد بودم به طلا وکیمیا گری و کلیه عناصر واسطه حواله می دادم، برگشتم منزل و در یک بحث مفید و مختصر مطمئن شدم که فردا قرار نیست کسی همراهم بیاید. فردا صبح بعد از آماده شدن رفتم و با ابوی و والده خداحافظی کردم. هیچ کداممان اتفاقی را که داشت می افتاد نمی توانستیم باور کنیم. مطمئن بودند که نمی روم و شک نداشتم که دنبالم می آیند. برای اشکهای خانوم والده هم می شد زیرنویس گذاشت که :” این بود دسترنج من و باغبانیم ؟” زدم بیرون. جلوی در دفترخانه که رسیدم آلوچه خانوم و مادرزن و پدرزن عزیز به همراه خاله خانوم منتظربودند. داخل محضر شدیم و رفتیم برای مراسم. اما چون شاهد کم آوردیم، منتظر شدیم تا پسرخاله هم خودش را برساند.
در این مدت حاج آقای دفتردار می رفت و می آمد و به سر و شکل من و آلوچه خانوم خیره می شد و ظاهراً عاقبت نتوانست جلوی خودش را بگیرد.آمد و از من پرسید :” والدین شما کجا هستند ؟
عرض کردم :” حاج آقا شما که از ما بهتر می دونید. رفته اند گل بچینند.”
رفت و به مادرزن عزیز گفت :” خواهرم چه عجله ای بود ؟ می گذاشتید یک کم بزرگتر که شدند.”
مادرزن پاسخ دادند :”خودشون می خواستن حاج آقا.”
و من که مردد بودم شاخهای روی سرم قابل رویت هستند یا نه، گفتم :” بعله حاج آقا ! ما دیگه یک دقیقه هم نمی تونیم صبر کنیم.”
بالاخره پسرخاله درحالی که از گفتار و رفتارش کاملا مشخص بود که در مورد تفاوتهای اساسی عقد و عروسی توجیه نشده، وارد دفترخانه شد.
حاج آقا شروع به خواندن خطبه کرد و ما که تک تکمان دلیل کافی برای بغض کردن داشتیم، داشتیم یکی از دراماتیک ترین سکانسهای عقد کنان را با کمک هم می آفریدیم که آلوچه خانوم با گفتن بعله بعد از اولین مرتبه خواندن خطبه، آن هم بدون هیچ پیشوند یا پسوندی، کاملا دکوپاژ صحنه را به هم ریخت. حاج آقا در حالی که می خندید به من گفت :” وقتی که پدرو مادر شما رفته اند گل بچینند، خوب این دختر ما هم باید دفعه اول بعله را بگوید. مبارک است ان شاءالله.” بعد از نیم ساعت امضای بی وقفه، آلوچه خانوم با مهریه یک جلد کلام خدا، یک شاخه نبات و پنج عدد سکه به عقد دائم اینجانب درآمده بود که مسلماً نسبت به مهریه خانوم والده، یعنی یک جلد دیوان شعر ابوی، مبلغ بسیار زیادی بود.حاج آقا به هیچ قیمتی حاضر نشد از من پول بگیرد و بجای آن قول گرفت اگر خدای نکرده تصمیم به طلاق گرفتیم، فقط به همین محضر مراجعه کنیم. خدا خیرش بدهد، تا آخرین لحظه با نگرانی ما دو نفر را نگاه می کرد.
هدیه عروسی من به آلوچه خانوم سری کامل کتابهای هرمان هسه بود و هدیه آلوچه خانوم سری کامل نمایش نامه های بیضایی به همراه یک انارخشک کوچک که دانه هایش صدا می داد. بعد از خروج از محضر طی مراسم مجلل و باشکوهی در اغذیه فروشی روبروی دفترخانه، هر نفر یک ساندویچ کامل به همراه نوشابه صرف کردیم. نوشابه ام داشت تمام می شد که حس کردم ظرفیت تحمل این همه خوشی و از زیربته بیرون آمدگی را از این لحظه به بعد ندارم. به آلوچه خانوم گفتم :”هستی واسه یه مهمونی نامزدی برای پس فردا؟” و بدیهی بود که آلوچه خانوم هست.این اولین خواسته و اولین قدم واقعی و مستقل ما در زندگی مشترک بود.
بدی قصه ما این بود که آدم بد نداشت. ذره بین را روی هر کدام از بازیگران این بازی می بردی، می دیدی ناحق نمی گوید. پدر و مادری بودند که دخترشان فارغ التحصیل شده بود و وقت سر و سامان گرفتنش، که زده بود و عاشق شده بود. آن ها برای خودشان یا ازدواج دخترشان کیسه ندوخته بودند، ولی حتی اگر همه اعتقاداتشان را هم مدرنیزه می کردند، باز نمی توانستند نگاههای سنگینی را که رفت و آمد یک جوانک غریبه را با دخترشان رصد می کرد ندیده بگیرند و نگران قدم زدن های این دو نفر در خیابان و عواقبش نباشند. پدر و مادری بودند که پسرشان که از عهده چند واحد درسی بر نیامده بود و حالا بدون شغل و سرمایه و سربازی میخواست تعهد زندگی با یک نفر دیگر را هم بپذیرد. پسر و دختری بودند که بعد از شروع طوفانی جوانی و بزرگ شدن و جنگیدن با قواعد دنیایی که شبیه خوابهایشان نبود، بعد از افسردگی و ناامیدی و انزوای درونی،با هم به حسی رسیده بودند که فرقش را با هوس، هر بیننده منتقدی می فهمید. کسی پیدا شده بود که در کنارش ایمان و امید و انگیزه بیدار میشد.حس مشترکی را مزمزه می کردند که در زندگی مشترک پدر و مادر و خاله و عمو پیدایش نمی کردند، و این دو جوان نمی فهمیدند چرا خانواده و جامعه و قانون، ضمانت پرهیز از خطایی را ازشان می خواهد که در خیالشان نیست. و باز نمی فهمیدند وقتی به این قاعده گردن گذاشتند چرا باید تاوان ناسازگاری خانه و جامعه و قانون را بدهند این حکایت، بازی رایج آن سالها بود. در درخت پرشکوفه ازدواج دانشجویی آن روز، امروز به زحمت می توان میوه ای به جا مانده و به بار نشسته یافت. شیوه ازدواج دانشجویی انتهای قرن بیستم، شروع یک زندگی بود بدون پشتوانه، بدون آینده، بدون حمایت خانواده و قانون، اما به اجبار خانواده و قانون. نمی دانم درقرن 21 علاوه بر آن نمایش چند ساعته ازدواج فله ای دانشجویی درسالن های اجتماعات دانشگاه، دنیا چه تغییرات دیگری کرده. فقط خدا را شکر می کنم که من و آلوچه خانوم، در جمع پرشمار زوج های هم سفر و هم قصه دیروز، از معدود مسافران خسته، اما نشکسته ایم امروز.

 

 

 

فصل ششم: ضیافت

 

مهمانی نامزدی اولین چالش ما بعنوان یک زوج نه چندان مرتب با حقیقتی به نام زندگی بود. ما تازه فهمیدیم چرا همه معتقدند تجربه کافی برای مقابله با زندگی را نداریم و همه فهمیدند چرا ما دو نفر را نمی شود با هیچ بندی مهار کرد. خیلی زود متوجه شدیم مشکل این مهمانی فقط ضرب العجل دو روزه آن نیست. اولین مسئله، ترکیب حاضرین در جلسه بود. کاملا واضح بود که شانس حضور خانواده من از احتمال حضور همزمان مهرجویی و شکیبایی در این جشن فرخنده بیشتر نیست. به همین علت خانواده آلوچه خانوم جهت حفظ توازن قوا اعلام کردند به دلیل فوت ناگهانی دایی ناکام آلوچه خانوم که 5 ماه پیش اتفاق افتاده بود، عزادارند و تشریف نمی آورند. آن هم در شرایطی که مکان برگزاری مهمانی، منزل آلوچه خانوم بود. با همین دو حرکت ساده و شطرنج گونه، مجموعه مخاطبان جشن ما محدود شد به دوستان و همکلاسی ها و بچه های جشنواره. چراغهای رابطه به طرز فجیعی خاموش بودند و تنها کورسوی امید، حضور غیر رسمی برادر و خواهر کوچکترم بود که بودنشان از آمدن زوج خسرو و داریوش هم برایم شیرین تر بود.

لیست مختصری تهیه کردیم و قرار شد با همین چند نفر مراسم را برگزار کنیم. با باقی مانده پس اندازمان که بابت حلقه رفته بود، و لج کرده بودیم که فقط خودمان باشیم، موفق شدیم یک عدد کیک به شکل یک گوسفند نشسته، که اشاره به لقب من دربین بچه ها یعنی گوسفند مرینوس بود، دو ظرف سالاد الویه، نیم کیلو کالباس و 10 عدد نان باگت تهیه کنیم و آلوچه خانوم نگران بود که کم بیاید و شروع کرد به غذا درست کردن. در حالیکه خنده ام گرفته بود گفتم :” ده پونزده نفری که من دعوت کرده ام رو که مطمئن باش نصفشون نمیان.” و این را با توجه به سوابق درخشان قبلی خودم در چاپ و تکثیر آگهی های ترحیم قلابی و دعوت دوستان به مهمانی های خیالی می گفتم.

چند ماه قبل روزی در دانشگاه دور هم نشسته بودیم و قرار شد در یک نظر سنجی ترتیب متاهل شدن بچه ها را پیش بینی کنیم. تنها وجه مشترک برگه ها این شد که در همه آن ها از جمله برگه خودم، من نفر آخر لیست بودم. بنابراین انتظار نداشتم با آن کاغدهای گل بهی رنگ که آلوچه خانوم با خودکار آبی رویشان نوشته بود و با زرورق و روبان به شکل شکلات بسته بود و اسمش را گذاشته بودیم کارت دعوت، کسی باور کند که ازدواج کرده ام. نکته مهم دیگر هم این بود که منزل آلوچه خانوم درون شهرکی بود درحاشیه شهر و واقع در بیابانی خوش آب و علف که در هیچ نقشه ای ازآن نشانی نبود و با نزدیک ترین مظاهر تمدن بشری به اندازه باطل شدن روزه فاصله داشت، و خواهید دید که همین بیابان بعدا خانه عشق ما شد. خلاصه میزان تلفات کسانی که ازمبداء حرکت می کردند و به مقصد نمی رسیدند، رقم قابل توجهی بود که می شد روی آن هم حساب کرد.

چند ساعت مانده بود به مهمانی. خانه را آماده کرده بودیم. پدرزن و مادرزن عزیز هم به منزل یکی از همسایه ها رفتند و ما ماندیم منتظر. با دیدن چهره آلوچه خانوم آرزو می کردم لااقل 10 نفر آدم بامعرفت بین رفقایمان پیدا شود. بالاخره صدای زنگ درخانه بلند شد و علی عابدینی عزیز که خودش چند ماهی زودتر همین مراسم را با همین شمایل داشت وارد شد. اما نه تنها، بلکه با خورشید خانومش و یک مینی بوس از دوستان مشترک. در حالی که داشتیم از خوشحالی بالا و پایین می پریدیم زنگ دوباره به صدا در آمد، و دوباره، و دوباره، و دوباره. اتفاق شگفت انگیزی افتاده بود. چند نفری که خبردار شده بودند به هر که دستشان رسیده بود خبر داده بودند و تقریبا کسی نبود که درمقابله وسوسه نیامدن پیروز شده باشد. هر که آمده بود هم خواهر و برادر و همسر آینده و دوست و رفیقی همراهش بود.

خانه ای که برای یک شب نشینی چند نفره تدارک دیده شده بود، بعد از جمع کردن فرش و میز و صندلی، باز هم جای نشستن و حتی ایستادن نداشت. جالب این بود که تعداد زیادی از مهمانان گرامی را تا به آن روز نه من دیده بودم، نه آلوچه خانوم.یکی از همکلاسی هایم آمد و زیر گوشم گفت :” یکی رو بذار دم در که هر کی از بیرون سر و صدا می شنوه سرش رو نندازه بیاد تو. الان اون یارو معتاده رو که اون گوشه نشسته کی راه داده.” گفتم :” بی خیال! ” کسی را که نشانم داده بود می شناختم. رضا بود.

هر کس که از در وارد می شد با چنان شدتی می آمد و در آغوشم می کشید و اشک می ریخت و تبریک می گفت که کم کم شک کردم که نکند حماسه موعود دهه هفتاد همین ازدواج من وآلوچه خانوم باشد. حتی بچه هایی که مطمئن بودند این یک شوخی جدید از سری دلقک بازی های من است هم آمده بودند و فقط محض احتیاط به جای گل، کمپوت خریده بودند و ما دو هفته هر روز کمپوت می خوردیم. مدتی که گذشت حس کردم این مهمانی من و آلوچه خانوم نیست. جشن عصیان یک سری آدم شبیه به هم است که شدن آن چه را که نشدنی می نمود جشن گرفته اند. نمای بیرونی چنین جمعی با این ترکیب سنی و آن جیغ و داد، احتمالا لغتی مانند پارتی را تداعی می کرد، اما وقتی داخل خانه می شدید فضا بیشتر شبیه یک شب شعر بود، البته شب شعری در جنگلهای آمازون. فکرش را بکنید همه جور آدم را کنار هم : بچه های جشنواره، فیلمخانه، دانشگاه، بچه محل ها، اعضای انجمن، شاگردهایم در مدرسه، رفقای قرتی و سوسول، خواهرها و برادرهای کوچکتر و از همه مهم تر همکلاسی های دوره دبیرستان آلوچه خانوم که یکی از تشکل های تاریخ ساز زندگی ما بوده اند و باور نمی کنم هیچ وقت از تعریف چند میلیون باره خاطرات دبیرستانشان برای هم و دیگران خسته شوند. این اواخر کار به جایی رسیده بود که من هم با باور این فضاهای مکرر تکرار شده، ناخودآگاه وارد تعریف جزییات این خاطرات برای شنوندگان جدید می شدم و یادم می رفت که یاد آوری خاطرات یک کلاس درس دخترانه از دهان من هیچ گونه وجاهت قانونی و مادی و معنوی نداشته و جدای اینها اصلاً خوبیت ندارد. واقعا که با چهار عدد خاطره ناقابل، چه کردند این دوستان با مغز و اعصاب ما.خدا خیرشان بدهد.

جمعی را با چنین ترکیبی در نظربگیرید و به آن اضافه کنید که یکی سنتورش را آورده بود، یکی گیتار، یکی دف و دیگری بوق استادیوم و سوت. پیش بینی این که صدای مشترک حاصل از شادی جمعی چنین اجتماعی چه جور صدایی خواهد شد کار دشواری نیست. زنگ در دوباره صدا کرد و رفتم که بگویم ببخشید، جا نداریم. اما پشت در 3 نفر از برادران نیروی انتظامی بودند. پاهایم شل شد. نمی دانستم چرا همیشه این قدر در برابر ابراز قدرت ضعیفم.

سلام کردم و جناب سروان گفتند :” برو بگو صاحب مهمونی بیاد دم در.”

گفتم :” مهمونی نیست جناب سروان. جشن نامزدیه.”

گفت :” پس برو بگو داماد بیاد.”

گفتم :” بفرمایید. “

گفت :”کجا بفرمایم ؟ می گم بگو داماد بیاد بیرون ”

گفتم :” داماد خودمم.”

گفت :” بچه مگه من باهات شوخی دارم ؟ بدم دست بندت بزنن؟”

گفتم :” بخدا داماد منم.”

و این درحالی بود که سه چهار نفر از بچه ها هم آمده بودند دم در با کت و شلوار و کراوات و من وسط آنها با آن قیافه بچه محصلی و کفش کتانی و شلوار جین و تی شرت چانه میزدم که دامادم.

جناب سروان گفت :” به ما زنگ زدند که اینجا پارتیه. اگه مراسم عقد دارین، پدر عروس و داماد رو با شناسنامه و عقدنامه بگین بیان دم در.”

آلوچه خانوم آمد جلوی در و شروع کرد به توضیح دادن که قضیه ازچه قرار بوده و عقدنامه و شناسنامه را فردا می توانیم از دفترخانه تحویل بگیریم.

جناب سروان پرسید: ” لابد شما هم عروس خانومی!”.

سئوال بجایی بود. چون آلوچه خانوم هم شبیه هیچ نوع عروسی نبود. من تایید کردم و اضافه کردم :” بخدا این تو هیچ خبری نیست. خودتون بفرمایید ببینید. اینا تنها خلافشون سر و صداست که باور کنید الان از وقتی که توی کلاس و اتوبوس و خیابون دور هم جمع می شن خیلی آروم ترن.”

جناب سروان گفت :” بچه جون من اگه قرار بود بیام توی خونه از تو اجازه نمی گرفتم. اینایی که گفتید رو هم من یه جوری باید باور کنم یا نه ؟ نه بزرگتری، نه مدرکی، نه سندی. لااقل برین کارت عروسی تونو بیارین.”

پریدم و رفتم یکی از شکلاتهای گل بهی را آوردم. اما فورا از چهره جناب سروان متوجه شدم که باید تازه تولید نبودن این کارت را هم ثابت کنم. رفتم و با چند کارت دیگر که از بچه ها گرفتم برگشتم. جناب سروان با کلافگی پرسید :”کیک عروسی؟” و متاسفانه آلوچه خانوم توانست تنها قسمت باقیمانده کیک یعنی کله گوسفند را داخل یک بشقاب بیاورد. ظاهرا جناب سروان نه دلش می آمد این بساط عجیب و غریب را بهم بزند و نه باورمی کرد که قصد سر به سر گذاشتن با ایشان را نداریم. داشتم توضیح می دادم که :” راستش ما خودمون هم تا چند ساعت پیش منتظر 10 تا مهمون بودیم و نمی دونیم یه دفعه چی شد. باور کنید نود درصد این بچه ها اهل پارتی بازی و این حرفا نیستن..” که پدرآلوچه خانوم که خبردارشده بود پلیس آمده، با عجله رسید و نه گذاشت ونه برداشت، 5 عدد اسکناس هزاری گذاشت کف دست جناب سروان و گفت: “خسته نباشید!”

جناب سروان که به اعتقاد من تا همان لحظه هم بیش از حد انتظار خویشتنداری کرده بود، بالاخره منفجر شد : ” 10 تا کارت شناسایی می دید به من. هر وقت عقدنامه داشتید می آیید پس می گیرید. امشب هم یک شکایت دیگه ازتون بشه میام همه تون رو با هم میبرم.این آقا هم با ما میاد پاسگاه.” و البته پدرآلوچه خانوم چند ساعت بعد، از پاسگاه برگشت. برگشتیم داخل خانه. حس کردم تعداد مهمان ها کمتر شده و این با توجه به این که خانه طبقه چهارم بود و ما هم جلوی تنها در آن، کمی عجیب بود. کاشف به عمل آمد که تعدادی از پارتی روهای حرفه ای که از بد حادثه گذارشان به این جمع صمیمی افتاده بود، به عادت همیشه با شنیدن نام پلیس، از روی بالکن پریده اند روی پشت بام و یکی دونفرشان را هم از توی کمد پیدا کردیم. به قول یکی از رفقا :” بسوزه پدر تجربه !”.به درخواست آلوچه خانوم داد و بیداد تعطیل شد و مهمانی آن شب ما با خواندن ” گل گلدون” و ” بهار دلنشین ” و ” کاروان ” با آرام ترین صدایی که از صد نفر میتوان انتظار داشت، ادامه پیدا کرد.

شام آن شب هم حکم دسته گل عروس را پیدا کرد و فقط به چند نفر از مدعوین خوش شانس رسید. شاید باورتان نشود که هیچ کدام از آن رفقا حتی یک بار و حتی به شوخی، شرمندگی ما را در گرسنه رفتنشان تا امروز به رویمان نیاورده. هنوز هم یاد آن روز را که می کنند، چنان از ساز و آواز و پلیس و بگو و بخندش حرف می زنند که ما شک می کنیم که مهمانی ما را می گویند یا نه ؟ اگر چه برای دیر وقت نشدن زمان مهمانی، از ساعت 3 بعدازظهر دوستان را دعوت کرده بودیم، اما با فرارسیدن ساعت 2 بامداد، هنوز ده، بیست نفری مهمان داشتیم که تقریبا همگی از همکلاسیهای دانشگاهم بودند. مادرزن عزیز که برگشتند منزل، اجازه ندادند آن موقع شب کسی این راه دور را برگردد و من هنوز هم این راز را نمی دانم که آن شب کدام رفیقم کجا خوابید و 4 عدد پتو چگونه بین 15 نفر توزیع شد. فردا صبح چند نفر از بچه ها ماندند برای کمک و جمع کردن وسایل و به اصرار مادرزن ناهار را هم ماندند و شام را و صبحانه فردا را و ناهار را و اگر چوب جارو را پیدا نمی کردم و دنبالشان نمی دویدم، شاید هنوز هم آن جا بودند

اسم این آدمها دوست بود و اگر تا آن روز نبود، از آن به بعد بود. بعضی هایشان فقط اسم ما را شنیده بودند و این که تنهاییم و آمده بودند تا آن روز جای خالی پدر و مادر و خانواده هایمان را حس نکنیم،که حس نکردیم. سرمایه ما زیاد شده بود. غیر از دوست داشتن هم، دوستهایی هم داشتیم. دوستانی که در این مدت بارها کمکمان کردند، دستمان را گرفتند، کنارمان بودند و ما کاری برایشان نکرده بودیم. در ابتدای دهه هشتاد که بازی بازاریابی شبکه ای این امکان را برای جوان های عزیز فراهم کرد که اعتبار و نفوذ رفاقتشان را به رقم های دلاری دو رقمی و سه رقمی تبدیل کنند، فکر می کردم دراین غوغای تورم و گرانی، شاخص نرخ رفاقت ظرف ده سال چقدر خاک بر سر شده.

برخلاف آنها که نیامدند به ضیافتمان، رفقای ما نشان دادند علاوه بر آدرس و تاریخ و ساعت روی کارت دعوت، متن آن را هم خوانده بودند. حتی چند روز بعد که با عقد نامه رفتم پاسگاه برای پس گرفتن کارت های شناسایی بچه ها، وقتی از جناب سروان پرسیدم چرا آن شب به قول خودتان ما را اعمال قانون نکردید؟ خندید و کارت دعوت گل بهی را زیر شیشه میزش نشان داد. نوشته بودیم :

ما

عکس تنهاییمان را

پشت دیوار دیروز قاب می کنیم

و می رویم

تا بیاموزیم با هم طپیدن را

در فراز و فرود راه فردا

تو هم بیا

و آن گوشه دلمان را که امانت داری بیاور

تا با همه دوست داشتنمان

برای عاشقی یک جمله بسازیم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 19:37  توسط عماد  | 

داستان آلوچه خانم (قسمت یک تا سه)

این داستان رو توی یه وبلاگ خوندم. اینجا میزارمش که همیشه بهش دسترسی داشته باشم. لطفا اگه می خوایی جایی ازش استفاده کنید اسم و آدرس نویسنده رو بنویسید.

آلوچه خانم

نویسنده: فرجام

Farjam.wordpress.com

فصل اول: مقدمه

این صفحات داستان ازدواج یک من است با یک آلوچه خانوم. داستان روزهایی که خیلی دور نیست، اما با امروزمتفاوت است. آنقدر متفاوت که کم کم خودم هم باور نمی کنم خیلی دورنیست. روزهایی که موبایل و اینترنت و ماهواره و نبود. یادم هست وقتی بچه بودیم، روزهای آخر عید که تکلیف ننوشته داشتیم یا روزهای کارنامه با چند نمره که جمعشان 20 نمی شد وقتی ابوی و خانوم والده دوباره شروع می کردند که: ” زمان ما کی اینجوری بود؟ اون وقت ها ما نه برق داشتیم،نه گاز، نه یخچال. لباسمون رو توی نهر می شستیم، اما همیشه شاگرد اول بودیم. بابامون نمی دونست کلاس چندمیم، اما یک بارهم تجدید نیاوردیم” می رفتم توی فکر که این بنده های خدا چقدر پیرند! چه می دانم، شاید حالا هم ما خیلی پیریم!

نمی دانم حال و هوای یک جوان احتمالا دانشجوی دهه هفتاد را اصلا می شود توصیف کرد؟ یا اگر می شود توصیف کرد، می شود فهمید یا نه؟ شاید باید توصیه کنم فیلمی به نام هامون را حتما یک بار ببینید. اما چرا زحمت تان بدهم؟ این جمله را لطفا با دقت بخوانید: ” خواب می بینم که در کنار دریا هستم و در میان جمعی آشنا و غریبه به سویی می روم” خوب؟ اتفاقی افتاد؟ مسیر زندگیتان عوض شد؟ این قصه آدمهایی است که بعد از شنیدن این جمله دنیای دیگری پیدا کردند و زبان دیگری و شیوه دیگری. و بعضیشان هم هنوز دست بردار نیستند. نمی دانم هامون دیدن امروزه روز چقدر برای مزاج جوانان می تواند خوب باشد، اما اگر ماشین زمان اختراع شد و توانستید برگردید به اوایل دهه هفتاد، حتما یک بار بروید و هامون را ببینید و یادتان باشد به سالهایی برگشته اید که دهه پیش از آن حماسه جوانانش جنگیدن بوده و جان دادن، و دهه پیش از آن حماسه جوانانش اتحاد بوده و انقلاب، و دهه پیش از آن هم حماسه جوانانش شاید هنر بوده و شعر و موسیقی و سینما و موج نو.

آن سالها ما مانده بودیم و جوانی و انتظار یک حماسه. حماسه سازندگی رسید ولی کار از ما بهتران بود نه کار ما، حماسه ملبورن هم که کار خداست نه کار ما. حماسه دوم خرداد اما کار ما بود. اما کارمان این شد که بگذاریم تا بزرگترها پا رویمان بگذارند و آن قدر بالا بروند تا بزرگترین حماسه سقوط آزاد خلق شود و ما بمانیم و جوانیمان که بی حماسه گذشت ومعلوم نشد از بی عرضگی بود یا بد اقبالی. خلاصه که شرمنده ایم از نداشتن حماسه دندان گیری برای روایت کردن دهه خودمان.

بد نیست بدانید همه این داستان واقعی است. آدمها و مکان ها و اتفاقاتش، همگی روزی و جایی وجود داشته اند. اما اگر پیش آمد که کسی گفت:” این که قصه تو نبود! ” یا ” این که قصه من بود! ” باید اعتراف کنم راست می گوید. می خواستم این قصه نسل من باشد نه قصه من. پس اگر می خواهید خیالتان جمع باشد همه آن چه می خوانید، حتما روزی درجایی برای کسی اتفاق افتاده، گمانم بهتر است پی قصه ها را بگیرید نه اسم ها را.

گفتم که این داستان روزهایی است که شبیه امروز نبود. قصه روزهایی که آدمها بجای مدل و زنگ موبایل، خودشان را با کتاب هایی که دستشان می گرفتند معرفی می کردند. تنها ویدیو کلوپ موجود، یک جایی بود به نام فیلم خانه حوزه هنری. دوست داشتم یادی از آن حال و هوا و زبان بشود و تازه واردی هم احساس غریبگی نکند. شد یا نشد را نمی دانم.

راستی داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد. یک پیاده روی بی خیال است روی سنگفرش روزهایی که باور نمی کنیم دیگر خاطره شده. این جا گفتم که آخرش شرمنده نشوم.

 

فصل دوم: سلام سینما

20 بهمن71 بود. نهمین روز جشنواره فیلم اگر این جمله برای شما کافی است تا بتوانید فضای این داستان را حس کنید، می توانید مانند کتابهای آموزشی چیزهای مختلف در چند دقیقه مستقیما به بخش بعد بروید. اما اگر در 20 بهمن 71 به هر دلیل غیر موجهی در صف جشنواره نبوده اید، خواندن این مقدمه را شدیدا به شما توصیه می کنم.

جوانی ما با دهه هفتاد شروع شد و خیلی دیر شده بود وقتی فهمیدیم که جوان دهه هفتاد یعنی سمبل یک نسل بی حماسه. ما در سایه آرامشی که جوانان دهه پیش از ما برایش جنگیده بودند و برایمان فراهم کرده بودند، در ده روز جشن انقلابی که حماسه جوانان دو دهه پیش از ما بود، کفش و کلاه میکردیم و می رفتیم در جشنواره فیلم فجر، فیلمهای جوانانی را می دیدیم که سه دهه پیش از ما موج نوی هنر را آفریده بودند و حالا جای باباهای ما بودند و باز هم داشتند بعد از 30 سال همان موج نو را ادامه می دادند. امیدوارم این نکته کلیدی را درک کنید که جشنواره رفتن برای ما معنایی بود بسیار متعالی تر ازسینما رفتن. ناسلامتی قرار بود جای خالی یک حماسه را پر کند. پس حساب و کتابی داشت و مناسک و آیینی. ضمنا مثل حالا هر کی هر کی نبود که هر کس هر وقت هوس کرد برای خودش فیلم بسازد و پخش کند و این طور سینما را به نابودی بکشاند. همه فیلمهای سال جدید باید ابتدا به جشنواره می رسیدند و سپس در نوبت اکران قرار می گرفتند. فایده این مسابقه زورکی هم آن بود که شما می توانستید ظرف 10 روز ( درحقیقت 11 روز) کل فیلمهایی که در سال آینده به سینما می آمد را یک بار ببینید تا بتوانید در مورد چند بار دیدن آن در طول سال برنامه ریزی کنید. لازم به توضیح نیست که ویدیو کلوپ و فیلم پرده ای برای زیرآبی رفتن و زیرآب سینما را زدن و فیلم ها را لمیده در خانه دیدن، آن روزها در مخیله ما هم نمی گنجید که هیچ، خود ویدیو هم حکم ماهواره امروز را داشت: ممنوع فراگیر! تازه جشنواره تنها فرصتی بود که می توانستی فیلم خارجی را بر پرده نقره ای ببینی، که چه مزه ای داشت! حتی اگر هر سال همان فیلم های صد سال پیش باسترکیتون و همشهری کین نخ نما بود. چه ذوق و شوقی داشتیم برای دسته جمعی دیدن فیلم های پاراجانف و تارکوفسکی تا بعد از تمام شدن فیلم با هم حس کنیم بار بزرگی از دانستن بر دوشمان افتاده و چه بار بزرگی از دوشمان برداشته شد چند سال بعد که همه به هم اعتراف کردیم هیچ کداممان یک دقیقه آن را هم نمی فهمیدیم.

جشنواره که شروع می شد یا اینکاره بودی یا نبودی. اگر نبودی گاهی که فرصتی می شد از سر کنجکاوی سرکی به سینمایی می کشیدی و دست آخر یا از بی حوصلگی یا فشار صف بالاخره کلافه می شدی و برمی گشتی منزل و توی راه با خودت می گفتی:” این دیوانه ها کی بودند؟! ” اما برای اینکاره شدن قضیه دیگر به همین سادگی نبود. مراتبی داشت تا بشوی” جشنواره رو ” و این اینکاره شدن الزاما معنی باتجربه بودن را هم نمی داد. چه بسا سالها مشتری این بساط بودی و حرفه ای نمی شدی و بودند کسانی که از قدم اول جوهر خودشان را نشان دادند. اول قدم این عاشقی آن بود که از 12 تا 22 بهمن، کار و زندگی و درس و خانواده و هر چه بود و نبود را کاملا یا دست کم تا جایی که امکان داشت بحالت تعطیل و تعلیق در می آوردی. دوم این که به اندازه بلیط فیلمها و ایاب و ذهاب و بخور و نمیر، بمدت 10 روز وجه رایج مملکت توی جیبت موجود می بود. سوم یک عدد مجله فیلم ویژه جشنواره و یک برنامه نمایش فیلمهای جشنواره را تهیه می کردی که بودنش درحکم کارت شناسایی و برگه اعلام هویت دارنده بود برای باقی اهالی جشنواره. دست آخر هم می توانستی یک ظاهر متفاوت و خاص برای خودت بسازی یا بپوشی یا بزنی. منظورم از ظاهر متفاوت، معمولی ترین پوشش و قیافه هایی است که در خیابانهای امروز می توانید ببینید البته. مثل همه، ما هم پوششی داشتیم ناشی از یک تفکر. تفکری که مانده بود میان سنت و عرفان و تاریخ خودمان و روشنفکری و فلسفه و تکنولوژی آن سر دنیا. ملغمه ای از هیپی و درویش. پول چند جفت کفش می رفت پای یک دست گیوه برای ابراز انزجار از مال دنیا و چه ترکیبی می شد کنار شلوار Levi`s. خورجینی که جای کیف را می گرفت و کار کیف را نمی کرد، چون جای مجله هایی بود که رو به جلد توی دستمان لوله می شد و مگر کسی آن روزها جرات داشت این ها را به رویمان بیاورد؟

مرحله بعد انتخاب ایدئولوژی بود. باید تصمیم خودت را میگرفتی: کیمیایی، مخملباف، کیارستمی، مهرجویی یا.این ایدئولوژی در حقیقت تعیین کننده استراتژی هم بود. چون در طول جشنواره ( و کم کم درطول سال ) وظیفه داشتی به محض شنیدن نام کارگردان محبوبت، نام فیلمش، بازیگرش، آهنگسازش و هر چیز مربوط و نامربوط دیگری که در حضور تو بعنوان یک عاشق سینه چاک از دهان هر آشنا و غریبه ای گفته می شد، سریعا واکنش نشان دهی. معنی دقیق واکنش نشان دادن هم این بود که باید می توانستی میان صحبت گوینده بپری، البته با شدیدترین هیجانات و بلندترین صداهایی که در توانت بود، و آنقدر حرف می زدی تا یا طرف جا میزد، یا خسته می شد و یا ناامید. موضوع بحث و دایره معلومات هم در این نبرد اصلا مهم نبود. یکی از بهترین روشها این بود که چند جمله اساسی و تاثیر گذار دیالوگهای فیلمی از استاد یا نقدی از مریدان استاد را از قبل حفظ کنی و بطور تصادفی پشت هم تکرارشان کنی. عجیب موثربود این روش! فیلمهای قدیمی را هم البته باید می دیدی. اما اگر کارگردان را دقیقتر انتخاب کرده بودی کار راحت تر می شد. یک فیلم را که می دیدی حجت تمام بود. بقیه همان فیلم بود با نامهای جدید و مکانهای جدید. همان فقرو فلاکت، همان چاقو، همان رفاقت، همان روستای قدیمی، همان زن رنج کشیده. خلاصه که حسابی صرفه جویی در وقت و حافظه بود.

لابد می پرسید خودت کدام طرفی بودی؟ راستش کار من کمی سخت بود چون قفس بدون پرنده را انتخاب کردم. عاشق سینمای بیضایی شدم و بیضایی درسینمای آن روزها مثل همین روزها بود، یعنی غایب همیشه حاضر. مثل این بود که چند جام جهانی پشت سر هم طرفدار تیمی باشی که در جام نیست. باور کنید سنگ هم بود می ترکید. آخر مجبور شدم بعنوان یک فراکسیون مستقل با مهرجویی ائتلاف کنم. البته با حفظ حریمها و مرزها. گمانم اولین بار بود که وحدت در برون و تکثر در درون را تجربه می کردم. وقتی عشق مهرجویی می شدی، مشق شب و حرف روزت یک کلام می شد: هامون!فیلم هامون را گمان کنم 200 بار دیدم و می دانم که تنبلی کردم و کم دیدم. اما تقصیر از من نبود. سال 70 تازه تصمیم به ائتلاف گرفتم و پیش از آن هامون را فقط 2 بار در سینما موقع اکرانش دیده بودم. ویدیو کلوپ سرکوچه هم که آن وقتها مرغ فروشی بود. تازه بر فرض که نبود، ما ویدیو نداشتیم. مانده بودم بی هامون چه کنم که فرشته اقبال بر سرم نشست.

آن سالها برنامه اکران فیلم ها از عید تا جشنواره بود و اکران اسفند تقریبا مانده بود به امان خدا. سینماها آخر سال گاهی می شدند تخم مرغ شانسی و گزارش هفتگی پخش می کردند. 4 روز مانده به عید 71، یکی از رفقا زنگ زد و مژده داد فلان سینما ته فلان خیابان هامون را اکران کرده! ازاولین سانس صبح فردا تا آخرین سانس پس فردا شب، می رفتم توی سینما و می آمدم بیرون. کنترلچی سه چهار سانس اول چیزی نگفت.

سانس پنجم پرسید: ” با کسی قرار داری؟ “

در حالی که بغض گلویم را گرفته بود گفتم: ” نه! ”

گفت: ” پس چته هی میری این تو و میای بیرون؟ ”

گفتم: ” منم، آری منم که از این گونه تلخ می گریم! “

گفت: ” بشین برم برات آب بیارم. “

خدا خیرش بدهد. روز دوم نگذاشت یک بلیط بیشتر بخرم. گفت: ” نمی خواد بیای بیرون. ” و من بودم و 6 سانس هامون و سرجمع 40 نفر تماشاچی که فقط دو نفرشان در یک سانس تا آخر فیلم نشستند که البته آنها هم رویشان به پرده نبود! هامون خونم تکمیل شده بود و آماده بودم برای جشنواره 71

بگذریم! جشنواره که شروع می شد باید تصمیم می گرفتی که کدام فیلم را در کدام سینما ببینی و از چند ساعت قبل سر صف حاضر شوی. و این کلمه همه رمز و راز جشنواره بود: صف. معنا و مفهوم همه عشقی که از آن می گویم. صف جشنواره یکی از مهمترین اجزای آن بود، حتی شاید مهمتر از خود آن. یک وقت فکر نکنید که ما صف ندیده بودیم یا عقده پشت سر هم ایستادن و هل دادن داشتیم؟! نخیر! درصد عمده ای از کودکی و جوانی خود من در صف گذشته و حتی برای گرفتن مداد و لیوان و دمپایی تعاونی هم به اندازه کافی صف را تحمل کرده بودیم. مثل حالا نبود که. اصلا راستش را بخواهید این صف یک جوری در ما نهادینه شده. هنوز هم گاهی موقع برداشتن شیر از یخچال سوپرمارکت یا خرید نان بدون صف حس می کنم انگار دستم را توی جیب بغل دستی کرده ام یا دارم حق کسی را می خورم. یادم هست نزدیک عروسی مان با آلوچه خانوم رفته بودیم محله بچگی هایم. از بقالی نوشابه خنک گرفته بودیم و من برای آلوچه خانوم رفته بودم بالای منبر که: ” بعله ! من چهار سال تمام نفر اول صف شیر این مغازه بودم و از 3 شیشه سهمیه شیرکاکائوی محل همیشه یکی مال ما بود ” که حاج آقای بقالی با لهجه بانمک آذریش حرفم را قطع کرد که: ” یادت باشه! ما رو عروسی دعوت نکنی شیرم رو حلالت نمیکنم! “

منظور این که ما نه تنها عاشق صف نبودیم، حتی کم کم به مرحله انزجار از آن هم رسیده بودیم. اما صف جشنواره چیز دیگری بود. اسمش صف بود، اما خودش خانه بود، کلاس بود، رستوران بود، اینترنت بود، سینما بود، کتاب بود و خیلی چیزهای دیگر. حتی نوعی روش همسر یابی مدرن هم بود همیشه معتقد بوده ام که گاهی عده ای روش سنتی همسر یابی یعنی خواستگاری را ایده آل نمی دانند و به دنبال روشهای مدرنتر می گردند و البته ملاک مدرن بودن هم این است که هر چه روش پیشرفته تر باشد احتمال ختم آن به ازدواج کمتر است و الحق و والانصاف صف جشنواره در این زمینه بی رقیب بود. بی خود نبود که بعدا خواهران وبرادران را تفکیک کردند حالا هر کس میخواهد متلک بگوید، بگوید. ما که آخرش ازدواج کردیم و این وصله ها بهمان نمی چسبد. اما این قصه ثابت خواهد کرد که من از این جنس نبودم و نود درصد این قضیه از فرط عشق بود

بماند. شما برای ایستادن در صف باید نام فیلم، کارگردان، بازیگران، سینمای مورد نظر، ظرفیت بلیط فروشی و احتمال توقیف فیلم در اکران عمومی را در نظر می گرفتی و حساب می کردی که چند ساعت زودتر باید سر صف حاضر شوی و یک اشتباه محاسبه کافی بود تا نتوانی فیلم را ببینی. یک بار برای دیدن فیلم کیمیایی که ساعت 12 ظهر اکران داشت، شب قبل ساعت 11 رفتیم و دیدیم نفر چهارم هستیم و خوب واضح بود که بلیط به ما نرسید. چون آناتومی صف به این صورت بود که تا 3 ساعت قبل از بلیط فروشی، رشد طولی داشت و بعد از آن رشد عرضی و رفقا و رفقای رفقا و رفقای رفقای رفقا به حاضرین صف می چسبیدند. مثلا در همان صف که ما چهارمین نفر بودیم، 120 بلیط فروخته شد و ما ماندیم پشت در. اصلا قاعده بازی در صف این بود که خودی ها را جا کنی توی صف و نگذاری بقیه، مخصوصا جلویی ها همین کار را بکنند.

حالا یک وقت فکر نکنید ما 10 روز می رفتیم یقه کشی و بزن بزن و دعوا! نخیر! همه ما از سر تا ته صف یک خانواده بزرگ بودیم و همدیگر را می شناختیم و خیلی وقتها هم برای هم جا می گرفتیم. هر وقت هم می رفتیم سر صف بعد از سلام و علیک با جلویی ها می پرسیدیم: ” شما قراره چند نفر باشید؟ ” مثلا می گفتند 25 نفر، از بعدی می پرسیدیم می گفت 18 نفر وآخرش جمع می زدیم و می گفتیم: ” خوب! این 4 نفر روی هم می شوند 139 نفر و 100 تا بلیط فروخته می شود، پس بلیط نمی رسد. ” بعد هم سر جایمان می ایستادیم تا بقیه دوستانمان برسند و مژده نرسیدن بلیط را بشنوند. آنها هم غر می زدند و می ایستادند توی صف. بعد به جلویی ها می سپردیم شلوغ که شد 5 تا جا برای ما نگه دارید. آنها هم نگه می داشتند و بلیط فروشی که شروع می شد با داد و بیداد می رفتیم جلو و بلیط مان را می گرفتیم. اگر هم موفق نمی شدیم آن قدر غر می زدیم تا سینما بلیط سانس فوق العاده را می فروخت و خلاصه که قضیه کاملا مسالمت آمیز برگزار می شد. البته اگر غریبه ای می خواست خودش را داخل صف کند یا نفر جلویی اضافه بر 25 نفر هماهنگ شده می خواست 2 نفر هم اضافه جا بزند از دعوا و کتک کاری ترسی نداشتیم. همین جا خدا را شکر می کنم که غالبا پرچمدار صف بودم و کمتر پیش آمد به صفی بچسبم و معمولا به کمتر از نفراول صف هم رضایت نمی دادم، یعنی خیالم راحت نمی شد. هرچند، گاهی که چند فیلم را در سینماهای مختلف نشان می کردیم و حتی گاهی که لازم بود بر خلاف اصل فقدان یقین یا همان عدم قطعیت همزمان در چند جای مختلف حاضر باشیم، چاره ای جز دویدن از این سینما به آن سینما و چسبیدن به بچه های سر صف نداشتیم.

اما الان که فکر می کنم می بینم که عده ای از رفقای طفل معصوم ما اصلا نفهمیدند این صف چه دنیایی داشت. هر چه آن روزها را یاد می آورم، همیشه در آخرین لحظه مثل عقاب بین ما و گیشه فرود می آمدند، و چقدر دلمان می سوخت که این بنده های خدا غیر از خود فیلم هیچ چیز از جشنواره نفهمیدند و دست بر قضا بد نیست بدانید دقیقا همه این دوستان امروز سینماگران مهم و نسبتا مهمی شده اند. ولی هر چه بود برای ما دنیایی بود. چقدر پیش می آمد که یکی را در اتوبوس یا دانشگاه یا مهمانی می دیدیم و یک ساعت از هم می پرسیدیم: شما فلان مدرسه نمیرفتی؟ بچه فلان محل نبودی؟ فلان دانشگاه درس نخواندی؟ دست آخر هم بی نتیجه معذرت می خواستیم و می رفتیم پی کارمان و سال بعد توی صف به هم که می رسیدیم، می پریدیم بغل هم که: ” بابا من گفتم تو آشنایی ها! امسال یادت باشه شماره تو بگیرم. راستی اسمت چی بود؟

این ها را که می گویم ساده نگیرید. روزگاری درونی ترین احساسات یک سری آدم بوده. احساساتی که برای جناب ابوی و خانوم والده هم گفتنی نبود هر وقت غر می زدند:” آخه بزمجه! چله زمستون درس و زندگی تو ول می کنی، 10 ساعت صف وای میستی، دو برابر پول میدی، گشنگی می کشی، واسه فیلمی که 2 ماه دیگه که اومد تو سینما مگس هم درش پر نمی زنه؟که چی آخه؟ ” و نمی شد گفت که چی! یک عشق بود و یک صف و هزار جور آدم: خیاط، کارگر، محصل فراری از مدرسه، کارمند، بچه پولدار، دانشجو و

شاید این، ریاضت کشیدن و ادای احترامی بود 10 روزه، از طرف ما نسل بی حماسه، به یکی از معدود عشقهای مُجازی که با هم دوستش داشتیم، حتی اگر نمی فهمیدیمش و نمی فهمیدمان: سینما!

 

فصل سوم: دلشدگان

پس ازاول شروع می کنیم. 20 بهمن 71بود.نهمین روز جشنواره که اولین بار آلوچه خانوم را دیدم. آن روز قراربود با علی عابدینی برویم برای دیدن فیلم سارای داریوش مهرجویی. اگر کسی کارم نداشت حاضر بودم ازدو روز قبل بروم سر صف جا بگیرم. اما مشکل این بود که صبح همان روز کارت فیلم هنرپیشه مخملباف را داشتم و آخرین فرصت دیدنش بود. بد نیست بدانید کارت جشنواره در آن روزگار یکی از نمادهای نبوغ بشری بود. شما باید پیش از شروع جشنواره، در صورت واجد شرایط بودن می رفتید و بلیط یک صندلی یک سینما را در یک سانس برای 11 روز بصورت فله ای و درهم می خریدید، بدون اینکه معلوم باشد چه فیلمهایی قرار است ببینید. یک چیزی بود شبیه لاتاری. رفیقی قبل ازجشنواره به سفارش ابوی یک کارت به ما رساند، بلکه کمتر وقتمان را تلف کنیم. غافل از اینکه برای ما این جور جشنواره رفتن کسرشاءن بود. کارت را انداختم یک گوشه.از قضا بلیط فیلم هنرپیشه طی یک بی نظمی مختصر بین دو هزار نفر آدم جلوی در سینما و موقع بلیط فروشی قسمتمان نشد. یاد کارت کذایی افتادم و رفتم دیدم از بخت بیدار هنرپیشه جزو جیره ما هست، اما دو سانس قبل از صف فیلم سارا. علی عابدینی که وضع را دید گفت :” من می رم جا می گیرم.تو برو هنرپیشه رو ببین و بیا”.

علی عابدینی را باید می شناختید تا به اندازه من شاخ در می آوردید از شنیدن این جمله. علی جان، عزیز دل، همکلاسی قدیمی و خداوندگار اعتماد به نفس و مرد مدارا. مطمئن بودم تا من برسم، به همه پشت سری ها هم جایش را تعارف کرده، چه برسد به این که با پارازیت های صف بخواهد دست به یقه بشود و نوبتش را حفظ کند. پدیده ای بود این بشر همیشه. یادم نمی رود، اول دبیرستان که تمام شد با معدل 19 بجای رشته ریاضی رفت تجربی و گفت :”می ترسم از پس درسهای ریاضی برنیایم.” و مانده بودم که چطور من با 3 تا تجدید ریاضی برمی آیم ! همیشه از امتحان که می آمدیم بیرون و ازهم می پرسیدیم چطور بود ؟ او میگفت: افتضاح ! و من می گفتم : عالی ! نمره ها راکه می دادند مثلا اوشده بود 18.5 و من 10.25 و هنوزهر دو سر حرف خودمان بودیم.او می گفت افتضاح شد و من می گفتم عالی شد.

با این تفاصیل مطمئن بودم جا نگه دار نیست و ازطرفی چاره دیگری نداشتم. گفتم :” باشه، من زود میام.اما اگه کسی زد توی صف، تو رو خدا لااقل یه کم بهش غر بزن.” شروع کرد مثل همیشه که مثلاً از بررسی موتورسیکلت شروع می کرد و به عروج عرفانی می رسید، درمورد حق و نیاز برخی انسان ها در تعدی به حقوق دیگران و نفی خشونت سخنرانی کردن که تسلیم شدم. قرارمان شد توی صف. صبح رفتم خیلی شیک کارتم را نشان دادم و داخل سینما شدم و فیلم هنرپیشه را دیدم. فیلم که تمام شد و درهای سالن بازشد، در حالیکه غرق پارادوکس سینما و بازی اکبرعبدی بودم، یک نفس از میدان انقلاب تا میدان ولیعصر را دویدم. مطمئن بودم که حداقل باید نفر صدم صف باشیم. ولی وقتی رسیدم جلوی سینما در کمال ناباوری دیدم علی عابدینی نفر دهم صف است و مشغول دل دادن و قلوه گرفتن با ده بیست نفر دیگر توی صف. کاشف به عمل آمد که با یک اکیپ 20 نفره رفیق شده و با هم برای ما جا گرفته اند. با دوستان تازه تاسیس سلام و علیک کردیم و شروع کردیم به دعوای تقسیم سیمرغ بلورین بین اکبر عبدی و خسرو شکیبایی که لحظه طلایی فرا رسید.

آلوچه خانوم را برای اولین بار دیدم. آمد طرف ما و با دوستان جدیدمان که برایش جا گرفته بودند سلام و علیک کرد و خودش را به ما هم معرفی کرد و یک اسمی هم گفت که البته آنموقع آلوچه خانوم نبود. درهمان نگاه اول هر دو یک دل نه صد دل دلمان از هم بهم خورد! فکرش را بکنید یک کاره عوض سلام برگشت به من گفت: ” برای دیدن خانوم نیکی کریمی صف وایستادید؟ ” خیلی سعی کردم مودب باشم و فقط گفتم:” این صف جشنواره است. قراره فیلم مهرجویی رونشون بده. گمونم صف رو اشتباه وایستادید! “ و توی دلم گفتم همین ها بودند که باعث شدند فیلم عروس رکورد فروش را بشکند. حاضر بودم شرط ببندم که 2 دفعه هم هامون را ندیده. بعدها که در مورد آن روز با هم حرف می زدیم فهمیدم آلوچه خانوم هم حاضر بوده شرط ببندد که من یک بچه محصلم که برای اولین بار از مدرسه فرار کرده ام و آمده ام سینما و اصلا نمی دانم جشنواره یعنی چه. راستش را هم بخواهید من همیشه از نظر قد و قواره و ریش وسبیل و رفتار و شخصیت کمی تا قسمتی کوچک تر از شناسنامه بودم و خیلی اتفاق جدیدی نبود که در سال دوم دانشگاه، دانش آموز بنظر بیایم.

یک ساعتی توی صف بودیم که تازه معلوم شد رفقای جدید و مخصوصا آلوچه خانوم همگی شدیداً هامون باز تشریف دارند و یک ساعت بعد از آن، من و آلوچه خانوم و یک نفر دیگر داشتیم به 5 نفر از کیمیایی بازان شریف به شدت واکنش نشان می دادیم. میان بحث بود که فهمیدم این ظاهراً یکی از ویژگی های آلوچه خانوم است که هر کس را می بیند، با دو سه جمله نابودش می کند. بلیط را گرفتیم و رفتیم داخل سینما.

همیشه معتقد بودم مهرجویی کارگردانی نیست که برای جشنواره ها فیلم بسازد، اما فیلم که شروع شد مطمئن شدم که او اصلا موقع ساختن فیلم هایش حتی به جشنواره فکر هم نمی کند. طبیعی بود که بعد از 10 ساعت سر پا ایستادن در سرمای بهمن و تحمل انواع فشارهای افقی و عمودی برای گرفتن بلیط، وقتی وارد سالن می شدیم و روی صندلی می نشستیم، ناخودآگاه رخوتی می گرفتمان و چشمهایمان گرم می شد و گاهی نصف فیلم را هم خواب بودیم از خستگی. حالا علاوه برهمه اینها، استاد برای ما گرسنه ها و تشنه ها که نصف روز را فقط با یک چای داغ سر کرده بودیم، نمایش کاملی از تهیه انواع خورش ها و مستندی از ریزه کاری های یک سفره کامل غذا تدارک دیده بود و شکیبایی نازنینمان هم که سر سفره، ندای دل و معده ما را نمی شنید که می خواند: ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن! همانجا بود که سکانس معروف مرغ شدن چارلی چاپلین را در فیلم جویندگان طلا با تمام وجود حس کردم.

فیلم را دیدیم و ازسینما آمدیم بیرون. البته واضح بود ما رفته بودیم هامون را ببینیم و اصلاً نمی خواستیم قبول کنیم که از قبل اعلام شده بود اسم فیلم سارا است. حس می کردیم مهرجویی مهرجویی نبود، یعنی من خودش نبود. اما بنا نداشتیم کم بیاوریم. در حالیکه سعی می کردیم قیافه هایمان شبیه به بعد از دیدن هامون باشد زدیم از سینما بیرون و از هم خداحافظی کردیم. از گروهی که با آنها آشنا شدیم خوشم آمده بود ولی هنوز برخورد اول آن سرکار خانوم و متلک کذایی را هضم نکرده بودم و مانده بود سر دلم.

تقدیر این بود که رفاقتمان با این دار و دسته ماندگار شود. یکی دانشجوی هنر بود. مصداق بارز انفجار رنگ آبی در زمینه سفید، یعنی که هم فضایی بود هم شاعرانه. دیگری بازیکن فوتبال باشگاهی و ملی معرفی شد و بچه محل خودمان از آب درآمد، و خوب مسلم بود که از آن به بعد باید زیادتر همدیگر را زیارت می کردیم، چون جشنواره جای هر کاری که بود، جای گل کوچک بازی کردن نبود. گذشت زمان ثابت کرد این بچه محل فوتبالیست یک خاصیت منحصر به فرد دیگر هم دارند: ایشان پسرخاله آلوچه خانوم بودند. بعلاوه خود آلوچه خانوم هم دانشگاهی ما درآمد و مادرشان هم کارمند دانشگاه که خوب خیلی اتفاق نادری نبود. در دانشگاه تهران، هم دانشگاهی بودن بار معنوی زیادتری بر هم وطن بودن اضافه نمی کرد.

جشنواره 71 تمام شد و همه برگشتیم سراغ زندگی مان. و زندگی من شامل فوتبال بازی کردن و گهگداری تدریس و کار نیمه وقت در شرکت بود و کمی هم دانشگاه رفتن و با رفقا بگو و بخند و به ندرت هم ماهی یکی دو بار سری به کلاس های دانشگاه زدن. یک روز زیبای بهاری با بچه ها روی چمن های محوطه دانشگاه نشسته بودیم. حسابی حوصله مان سر رفته بود و دنبال یک نو آوری جدید بودیم که ناگهان فکر بکری به ذهنم خطور کرد: خرپلیس! رای گیری کردیم و بدون مخالف تصویب شد، چون همه مطمئن بودیم این بازی در محیط دانشگاه بی سابقه است. به ردیف خم شدیم و نفر آخر از رویمان می پرید و دوباره آخرین نفر همین کار را تکرار می کرد تا نوبت به من رسید. با سرعت از روی همه پریدم و بعنوان حسن ختام یک پشتک اضافه هم زدم و وقتی بلند شدم دومین دیدارم با آلوچه خانوم رقم خورد.

در فاصله یک قدمیم آلوچه خانوم و یک خانوم دیگر ایستاده بودند. سلام کردیم و آلوچه خانوم معرفی کردند : ” مادرم هستند.” آنروز اگر یک در میلیون هم احتمال می دادم این خانوم بعدها قرار است مادر زنم باشند، شاید ترجیح می دادم بعد ازآن حرکات، یک شیهه اضافه هم بکشم و یورتمه فرار کنم. اما چون چنین احتمالی را حتی در خواب هم نمیدیدم، خندیدم و ببخشیدی گفتم و به نظر خودم قضیه حل شد.

آلوچه خانوم پرسید: ” دوست داری هامون رو ببینی؟ ”

خشکم زد و پرسیدم: ” چطور ؟”

گفت: ” فیلم ویدیوی هامون رو قراره بگیرم. ”

اعتراف می کنم که از همان لحظه آلوچه خانوم تبدیل به یکی ازمهمترین شخصیت های زندگیم شد. شماره تلفن منزل را دادم و قرار شد فیلم را که گرفت خبرم کند. تا آخر آن روز برای شلنگ تخته انداختن نیازی به بازی خرپلیس نبود.

چند روز بعد تلفن زنگ زد و خانوم والده با لحنی که معنیش تقریبا این بود که چه غلطها! صدا کرد که: ” بیا یه دختر خانومی با تو کارداره. ” آلوچه خانوم هامون راگرفته بود. قرار شد فردا فیلم را بگیرم و چون رد و بدل کردن فیلم ویدیو با یک دخترخانوم در محیط دانشگاه، جنایتی بود در حد تبادل مواد مخدر با مایکل جکسون، تصمیم گرفتیم در یک ساندویچ فروشی قراربگذاریم. فردای آن روز من و آلوچه خانوم اولین ناهار مشترک را با هم صرف کردیم و هنوز هم این قاعده پابرجاست که دو پرس غذا سفارش بدهیم و تا آلوچه خانوم نوشابه و سالادش را بخورد، من دو پرس غذا را تمام کرده ام. اولین بار نبود که با یک دختر هم کلام می شدم، اما اولین بار بود که زبانم بند نمی آمد. وقتی او از من هم بیشتر هامون را دیده بود، یعنی که میشد با او درباره هامون صحبت کنی و نگران جنسیت خودت و خودش و هزار سوء تفاهم دیگر نباشی. وقتی از هم خداحافظی می کردیم دیگر فراموش کرده بودم این همان کسی است که متلک نیکی کریمی را نثارم کرده.

نمی دانم احساس در دست داشتن فیلم مورد علاقه تان را در آن روزگار حس می کنید یا نه؟ وقتی آرشیو همه فیلمهای ویدیویی، گنج قارون و شعله و کلیپ های شو نوروزی آن طرف آب بود، این اتفاق کمتر از برنده شدن 1372 متر اسکناس هزارتومانی نبود. مستقیم رفتم خانه عموی عزیزم و نشستم پای ویدیو. روز دوم حس کردم شاید حوصله صاحبخانه سربرود. بساطم را به منزل خاله جان منتقل کردم. دو سه روزگذشته بود که ابوی زنگ زد خانه خاله جان و فرمود: ” گورمرگت بیا بریم یه ویدیو بخریم، اینقدر آبرو ریزی نکن. ” فردای آن روز ما ویدیو داشتیم و من هامون راضبط کرده بودم. به آلوچه خانوم زنگ زدم. روز بعد در بیمارستان کارآموزی داشت. قرارمان شد درب بیمارستان برای تحویل فیلم. فردا صبح رضا را که همسایه مان بود توی کوچه دیدم و از بی کاری او هم دنبال من راه افتاد و آمد. محله ما خیلی باکلاس نبود و بچه محل ها همگی عشق داریوش بودند با پشت موهای بلند و شلوار گشاد و کفش ورنی. رسیدیم در بیمارستان.

رضا گفت: “اون دو تا دخترا رو نیگا اون طرف وایستادن! ”

گفتم: ” رضا! جان مادرت اینجا آبرو ریزی نکن! ”

اما رضا شروع کرده بود: ” جان داریوش ببین چه تفاهمی! این خانوما هم مثل ما منتظرن. مگه نه خانوما؟ ”

و خانومها هم مرتب خنده های نخودی تحویل می دادند و رضا هم ادامه می داد. خدا خدا می کردم که آلوچه خانوم ما را در این وضع فجیع دستگیر نکند که بلافاصه دعایم مستجاب شد و آلوچه خانوم از پشت سرم گفت : ” سلام! ” مختصری از جایم پریدم و برگشتم و عوض سلام، فیلم را دودستی گرفتم طرفش. فیلم را گرفت و رفت طرف همان دو خانوم محترم و تحویلشان داد و ما را به هم معرفی کرد. گفتم: ” خوشوقتم. البته اگه یه کم دیرتر اومده بودید، دیگه معرفی هم لازم نبود. ” خانوم ها فیلم را گرفتند و رفتند و الان برای خودشان درسینما نام های مطرحی هستند. کلا انگار آنروزها ما ازکنار هر کس رد میشدیم، بعدا تبدیل به دست اندرکاران سینما می شد.

تا جشنواره سال بعد یکی دو باردیگر آلوچه خانوم را دیدم که یک بار آن، مراسمی بود که همه بچه های هامون باز صف، با هم رفتیم تا خسرو شکیبایی را ببینیم که تشریف نیاوردند و دسته جمعی خوردیم به دیوار. البته این بهانه ای شد تا با توجه به این که کمتر از یک ماه به جشنواره 72 مانده بود، با یک سازماندهی دقیق به استقبال آن برویم. جشنواره 72 برای ما نقطه عطفی در تاریخ صف نشینی بود. با یک گروه حدود 30 نفره شامل تعداد زیادی از دست اندرکاران آینده سینما که آن روزها تنها ربطشان به سینما همین جشنواره بود، همه سینماهای جشنواره را تسخیر کردیم و تقریبا فیلمی نبود که نبینیم. روش کارمان تقریبا مثل کماندوهای آموزش دیده یا شاید هم مانند پنگوئن های کارتون ماداگاسکار بود. هرروز چند نفر پرچمدار قبل از طلوع آفتاب برای گرفتن جا در اول صف می رفتند جلوی در سینماها. گروه دوم چند ساعت بعد جایشان را با گروه اول عوض می کردند تا آنها استراحت کنند. برای بهم نریختن صف دو نفرمان مسئول صف می شدیم. تجهیزاتمان هم کامل بود. پتو و خوراکی و چای و کتاب و حتی طناب برای مشخص کردن صف. یک شب، بعد از دیدن فیلم از سینما بیرون آمدیم و داشتیم طناب را جمع می کردیم که به جرم سرقت اموال سینما دستگیر شدیم. سر خودمان درد گرفته بود آن قدرکه تکرار کردیم: ” پدرجان! اصلا گیریم ما جد و آباد دزد. آخه مگه شما طناب دم در سینما بسته بودی که حالا مدعی ما شدی؟ ” آخر یادشان آمد که طناب نداشتند. با کلی عذر خواهی درخواست کردند که طنابمان را تا آخر جشنواره به سینما امانت بدهیم و خیرش را ببینیم. ما هم دادیم و از فردا صف بی طناب ماند.

باید خاطر نشان کنم گروه 72 عملیات دیگری هم انجام می داد که عمدتا غیرسینمایی و غالبا انسان دوستانه ( که البته منظور دوست داشتن انسانهایی مشخص است ) بودند. تعدادی از بچه ها بودند که با شنیدن نام یا دیدن چهره فردی خاص، قلبشان طوری میزد که با گوش غیر مسلح هم صدایش قابل شنیدن بود. از قضای روزگار هم اغلب این آقایان وخانوم های مورد نظر، مهمان های کارت دارجشنواره بودند و به دیدن فیلم هایی تشریف می بردند که ما در شرایط عادی به هیچ قیمتی حاضر نبودیم حتی درصف آنها دیده شویم. اما با دیدن چهره های آرزومند و هیجان زده دوستان عزیزمان می رفتیم و خجالت صف فوق هنری سینما عصر جدید را به جان می خریدیم و شرایط را مهیا می کردیم تا دوستمان زمانی که آقا یا خانوم موردنظر نزول اجلال می فرمایند، داخل سینما باشند. اصطلاح ” ذوق مرگ” و ” مشکل ” که جزو فرهنگ لغت گروه ما شده بود، مربوط به لحظه ای بود که وقتی دوست ما با کلی بدبختی داخل سینما می شد و 2 ساعت تمام بجای فیلم، جمال مبارک مشارالیه را نظاره می کرد و دست آخر فرد مورد نظر اصلا انگار نه انگار که رفیق ما جزو موجودات قابل رویت است، از سینما تشریف می بردند و ما می ماندیم و رفیق گریانمان و امید دادنش به روز آینده. هر کدام از ما، مشاور و امین امور ذوق مرگ دیگری بود و من و آلوچه خانوم به دلیل سوابق فراجشنواره ای فیمابین، بیش از بقیه در توهمات عاشقیت های مان از هم راهنمایی می گرفتیم. آن روزها تصور این که یکی از ما تبدیل به ذوق مرگ دیگری شویم محال بود. همه مثل یک خانواده شده بودیم و روی هم تعصب و حس خاصی داشتیم. شاید هم دلیلش وجه مشترک همه ما در بی دست و پایی و از مرحله پرت بودن در زمینه این گونه روابط بود. اما میانه ام با آلوچه خانوم چیز دیگری شده بود. خوشم آمده بود از خل بازیهایش، از ذوق و شوق بچگانه اش، از کنجکاویهایش، از سواد و معلوماتش.

روز بعد از پایان جشنواره آن سال هیچ کداممان باور نمی کردیم که باید برگردیم به زندگی روزمره. افسردگی شدیدی گرفته بودیم که با هامون دیدن هم رفع نمی شد. غروب سرد 14 اسفند 72 رفته بودیم منزل پسرخاله آلوچه خانوم که سرباز شده بود. زنگ را زدند و آلوچه خانوم وارد شد. آن قدر از دیدن هم خوشحال شدیم که خودمان هم زیاد بودنش را فهمیدیم. از کتاب خواندن و کتاب دادن به هم شروع کردیم و رسیدیم به صحبت کردن در مورد ذوق مرگ هایمان. بعد ازمدتی دیدم که هر کس سرش به کاری گرم است و بحث من و آلوچه خانوم دو نفره شده. دعوایمان بالاگرفته بود. آلوچه خانوم می گفت ” مشکل” دارد و من با حرارت داشتم توضیح می دادم که شما با هر کس مشکل داری باید او را هم درجریان احساساتت بگذاری والا این احساس، توهم است نه علاقه. به من هم باید بگویی چون می خواهم کمکت کنم و آلوچه خانوم استدلال می کرد که گاهی مسائلی هست که بخاطر آن نمی شود چنین حسی را بیان کرد، شما هم کمکی نمیتوانی بکنی و من صدایم را بلندتر می کردم که کدام پسر وزیر و وکیلی است که آلوچه خانوم باید ملاحظه اش رابکند، از کی ما غریبه شده ایم و می گفت نمی توانم بگویم. بعد از2 ساعت، آلوچه خانوم یک کاغذ برداشت و روی آن دو کلمه نوشت: ” مشکل تویی! ” حس کردم یک سطل آب یخ رویم ریخته اند و به تنم یک سیم برق وصل کرده اند. فقط نمی فهمیدم کدام اول بوده و کدام دوم. بدون اینکه حرفی بزنم آمدم بیرون و تا خانه دویدم. مثل دیوانه ها بودم. نمی دانستم باید چکار کنم. هیچکدام سراغ هم را نگرفتیم.

آلوچه خانوم نامرد، رسما از من خواستگاری کرده بود و به معنی دقیق کلمه ما را قر زده بود. حس می کردم از عظیمی فیلم هامون هم نامردترم. همه بچه های گروه ما مثل خواهر و برادر بودند. یا خواهرمان بودند یا خواهر رفیقمان. همه را ناموس خودمان می دانستیم. فکر می کردم حالا جواب بچه ها را چه باید بدهم؟ جواب پسرخاله اش را؟ جواب خودم را؟ خودم و اعتقاداتم برای خودم زیر سوال رفته بود و مسئله اصلی این بود که نمی توانستم با این پیشنهاد مخالفت کنم. آلوچه خانوم به شدت وجود داشت و من حجم بودنش را تازه باورکرده بودم.

رضا دو سه روز بعد آمد درخانه مان. تنها بودم و آمد تو.

گفت: ” فکر کردم مرده ای! چرا نمی یای تو کوچه فوتبال؟ ”

گفتم: “ول کن رضا! خرابم. ”

پرسید: ” چیه؟ عاشق شدی؟ ”

گفتم: ” من؟ عاشق کی ؟ ”

خندید: ” عاشق همون خانوم فیلمیه در بیمارستان دیگه. ”

بریدم. فقط گفتم: ” رضا! تو اگه مزخرف نگی می میری؟ ”

گفت: ” داداش! ما درسته کلاسمون به شما نمی خوره. سیکل هم نداریم و یه شاگرد کفاش ناقابلیم. اما جان داریوش تو اون روز قیافه ات خیلی تو مایه های فریاد زیر آب بود. ”

رفت طرف ضبط و یکی از نوارهای داریوش را گذاشت.

گفتم: ” چرا دری وری میگی؟ آخه تو تا حالا هامون رو دیده ای؟ مهرجویی رو می شناسی؟ ”

گفت: ” نه والله! ما فقط با داریوش حال می کنیم. ”

پنج شنبه صبح آفتاب نزده میدان درکه بودم و رفتم بالا. تا غروب از کوه پایین نیامدم. وقت برگشتن وا رفته بودم روی صندلی مینی بوس که اول میدان شهرک غرب علی عابدینی را دیدم. نفهمیدم از در پیاده شدم یا از پنجره و رفتم دنبالش.

زد پشتم و گفت: ” چطوری اخوی؟ ”

همان کنار خیابان همه داستان را تعریف کردم. گفت: ” مرا تو بی سببی نیستی یادته که؟”

گفتم: ” آخه ما دو نفر؟ چه جوری؟ 

گفت: ” باور کن شما دو نفر بدون هم حیفید. “

رفتم خانه و زنگ زدم به آلوچه خانوم. حالش از خودم خرابتر بود. قرار شد ببینمش. وقتی آمد یک سنجاق طلایی کوچک به ژاکتش زدم و بدون اجازه بزرگترها بعله گفتم و از اینکه چیزی را که تا آخر عمرم هم محال بود بگویم به زبان آورد، تشکر کردم. قرارشد تا مدتی فقط پدر و مادرهایمان خبر دار باشند تا ببینیم چه می شود. چون آن روزگار هنوز نمی دانستیم اگر پدر و مادرهایمان بدانند چه می شود.

ظرف چند روزآدم های دیگری شده بودیم. بزرگتری داشتم که چند ماه پیش ازآن تنهایمان گذاشته بود. همیشه می گفت: ” خوشبخت کسیه که به درد کسی بخوره که دوستش داره.” ساعت 3 و 15 دقیقه صبح اولین روز اولین ماه سال 73، لحظه تحویل سال، بدون این که بدانم چند روز به جشنواره بعدی مانده، خوشبخت بودم، برای اولین بار.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 19:34  توسط عماد  | 

حالا دیگه عمر رفته رو با تعداد آدمایی که اومدن تو زندگیم و رفتن می شمرم.

آدمایی که اومدن و رفتن

آدمایی که اومدن و موندن

و شاید آدمایی که قراره بیان.

شاید بعدا بازم در این مورد بنویسم ولی الان باید بخوابم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:9  توسط عماد  | 

رفتن یا ماندن

این متن رو یکی از دوستان برام ایمیل کرد. نمی دونم نویسنده ش کیه. ولی هر کی هست دستش درد نکنه. خیلی حرفای قشنگی زده. من با تمام وجودم درک می کنم حرفاشو.
 
آنهايي که رفته اند(از ایران) ... آنهايي که مانده اند(در ایران) ...
آنهايي که (از ایران) رفته اند همانطور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند تا تنهايي بخورند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است و مي گويند و مي خندند.
آنهايي که مانده اند (در ایران) همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي کنند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از آن غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.
آنهايي که رفته اند فکر مي کنند آنهايي که مانده اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ، لواسان، بام تهران و درکه مي روند .خريد مي روند…با هم کيف دنيا را مي کنند و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهايي که مانده اند فکر مي کنند آنهايي که رفته اند همه اش بار و ديسکو مي روند و خيلي بهشان خوش مي گذرد و آنها را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهايي که رفته اند مي فهمند که هيچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نيست و دلشان مي خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.
آنهايي که مانده اند دلشان مي خواهد يکبار هم که شده بروند يک مغازه اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي خواهند انتخاب کنند.
آنهايي که رفته اند همانطور که توي صف اداره پليس براي کارت اقامتشان ايستاده اند و مي بينند که پليس با باتوم خارجي ها را هل مي دهد فکر مي کنند که آن جهنمي که تويش بودند حداقل کشور خودشان بود.
آنهايي که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشين مي کنند فکر مي کنند که آنهايي که رفته اند الان مثل آدم هاي محترم مي روند به يک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحويل مي گيرند.
آنهايي که رفته اند ، پاي اينترنت دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل يا سريالهاي ايراني و اخبارهايي با کلام پارسي و ايراني هستند
آن هايي که مانده اند در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازيت کلافه مي شوند و دائم پشت ديش هستند.
آنهايي که رفته اند مي خواهند برگردند.
آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند.
آنهايي که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر مي کنند.
آنهايي که مانده اند از آن طرف ، دنیایی رویایی مي سازند.
اما هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند:
آنهايي که رفته اند احساس تنهايي مي کنند.
آنهايي که مانده اند هم احساس تنهايي مي کنند.
بايد زندگي کردن را بياموزيم اين چندان به ماندن و رفتن ربطي ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:46  توسط عماد  | 

قراره چیکار کنیم؟

داشتم توی یکی از شبکه های ماهواره ای یه فیلم ایرانی تماشا می کردم. یه دختر از قشر مرفه جامعه که طبق معمول از اسلام و اسلامگرایی متنفر بود و یه پسر مومن و متدین که فکر و ذکرش اسلام بود. 

برای یه پروژه ی درسی قرار می شه که با هم یه تحقیق انجام بدن. البته نقش "دستی از عالم غیب" رو یه استاد دانشگاه بازی می کنه که بازم طبق معمول یک مذهبی روشنفکره. خلاصه این دو نفر که کلیشه ای ترین نماینده ها از دوقشر غالب جامعه ی امروز ایران هستند شروع به کار کردند و کارگردان تضاد فرهنگی و فکری این دو نفر رو به صورت چندش آوری با چاشنی طنز به خورد ببننده میداد.

حدس می زدم که بالاخره چه اتفاقی می افته ولی حتی تصورشو هم نمی کردم اینقدر پیاز داغش زیاد بشه. آخر سر دختر خانم متحول شد و چادر مشکی به سر در مراسم عاشورا سینه می زد و پدرشم در شام غریبان از پسره خواست که بیا دست زنتو بگیر برو سر خونه زندگیت. 

در همین حین که داشتم این صحنه ها رو مثل غذای نجویده قورت می دادم و تو ذهنم فرو می کردم چشمم افتاد به زیر نویس برنامه: ... جهت تقویت میل جنسی همراه با اشانتیون کرم فرانسوی و ایتالیایی جهت تاخیر. جهت سفارش با شماره ..."

یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم افکارمو یه سر و سامونی بدم. ناخودآگاه فکرم رفت سراغ کارگردان تلویزیونی این شبکه و از خودم پرسیدم واقعا این بنده خدا از زندگی چی می خواد؟ و بعد مثل تو فیلما وقتی دوربین فیلم برداری آخر فیلم از سطح زمین فاصله میگیره و بازیگر نقش اول رو که داره زیر بارون تنهایی قدم می زنه رو تنها میزاره، از کارگردان تلویزیونیه اون شبکه فاصله گرفتم و ایندفعه از خودم پرسیدم کلا ما آدما از زندگی چی می خوایم؟ این که از کجا اومدیم و به کجا میریم پیش کش. سوال اینجاست که مدتی که اینجا هستیم قراره چیکار کنیم که ارزش به وجود اومدن داشته باشیم؟ 

خیلی مسخره است. حولمون دادن تو این دنیا و به حال خودمون ولمون کردن. اونوقت این سوال رو مثل خوره انداختن به جونمون که "قراره چیکار کنیم؟". یه چیزیم به اسم وجدان گذاشتن تومون که هر از گاهی درد میگیره و اوقاتمونو تلخ می کنه. از سر بیکاری و سردرگمی هزارجور قانون و قاعده و فرهنگ و زبان و دین و خلاصه کلی چیزای دست و پاگیر دیگه درست کردیم هر از گاهی یکی از اینا رو بهونه می کنیم که بیفتیم به جون هم و گستره ی صفات حیوانی خودمونو سنگ محکی می زنیم. خلاصه که کلاف سردرگمی شده این داستان خلقت . هرجا هم که کم میاریم میگیم "خدا". خدا خواسته، خدایی نکرده، به امید خدا، خدا شاهده، خدا بیامرزه و از این حرفا. 

من که بعید می دونم ولی شاید یه روزی بشر بالاخره فهمید قراره چیکار کنه. خدارو چه دیدی شاید شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:7  توسط عماد  | 

یه ضرب المثل جدید هست که میگه ...

قدیما مردم کمتر حرف می زدن، کمتر نصیحت می کردن

 

ولی حالا گوشمون پر شده از نصیحت، از آموزش، این کار رو بکنید، اون کار رو نکنید، این کار رو اینطوری بکنید، اون کار رو ...

روزی چندین ایمیل دریافت می کنیم که گفته این خوبه، اون بده، مواظب این باشید، اینطوری موفق بشید، اون طوری مریض نشید.

فیس بوک پر شده از سخنان بزرگان خارجی و داخلی که اگه فقط یک دهمش رو بکار ببریم دنیا از بهشتم بهتر می شه.

 

ولی نتیجه چیه؟ چندتا ضرب المثل سراغ دارین که اخیرا بوجود اومده باشه و بیشتر از شش ماه بین مردم دووم آورده باشه؟ میگن حرفای قدیمیا رو باید با طلا نوشت. شاید چون کمتر حرف می زدن، مختصر و مفید.

 

امروز یه متن توی فیس بوک دیدم که فلان جراح تصمیم گرفته بچه هایی که توی آتش سوزی در مدرسه سوختن رو مداوا کنه. حتما همه از ماجرا با خبرین. بیشتر از هزار بار به اشتراک گذاشته شده بود. به نظرتون چند نفر از این هزار نفر صحت خبر رو بررسی کردن؟ امیدوارم خبر صحیح باشه و اون بچه ها زود بهبود پیدا کنن.

 

به نظر میاد وقتی یه ایمیل یا متن آموزشی یا اطلاع رسانی به دستمون می رسه بین گزینه ی "مطالعه، بررسی و بکار بستن توی زندگی" از طرفی و "فوروارد کردن برای همه ی لیست دوستان" از طرف دیگه، دومی انتخاب راحت تریه ضمن اینکه وجدانمون هم یه جورایی حال میاد که اگه به این دستورها عمل نمی کنیم  حداقل "اطلاع رسانی" می کنیم.

 

یاد زمان دانشگاه افتادم که با خوندن ریاضی همیشه این سوال برام مطرح بود که "حالا که چی؟" این همه معادله حل می کنیم و انتگرال می گیریم که چی؟ هیچ وقت از اون همه اطلاعات بیشتر از ده درصدش رو استفاده نکردم. جالب اینجاست که بیشتر مشکلات فنی در کارم با ساده ترین معادلاتی که به خاطر سادگیش خیلی بهشون اهمیت نمیدادیم حل می شن.

 

توی قرن بیست و یک حتی اگه بخوایم نمی تونیم از هجوم اطلاعات دور باشیم ولی می تونیم چشمامون رو باز کنیم، فکر کنیم و وقتی یه خبر یا یه پیام به دستمون می رسه قبل از زدن کلید "فوروارد" چند لحظه بهش فکر کنیم. در قبال آدمایی که قراره این پیام رو براشون بفرستیم احساس مسئولیت بکنیم و حداقل از درستی و نادرستی خبر مطمئن بشیم. فکر کنم در این صورت از هر ده تا پیام یکیشو هم دیگه نفرستیم چون پیگیری خبر توی فضای بی در و پیکر اینترنت کار آسونی نیست.

این متن رو به حساب یه پیام آموزشی نزارین و فورا "فوروارد" نکنید. بعد از اینکه خوندین اگه خوشتون اومد دوباره بخونین و بهش فکر کنید اگر هم خوشتون نیومد دوتا فحش غیر خانوادگی به من بدین و برین سراغ مطلب بعدی.

سرتونو درد نمیارم، قدیما اعتبار خبر به اعتبار گوینده بود ولی حالا می گن رفتن "آرمسترانگ" به ماه دروغی بیش نبوده. آدم دیگه به کی می تونه اعتماد کنه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 9:58  توسط عماد  | 

مگسی را کشتم

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است


و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود



من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم



مرحوم حسین پناهی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 12:33  توسط عماد  | 

از ماست که بر ماست

این روزها این شعر بدجوری به دل میشینه:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست 

بهر طلب طعمه پر و بال بیاراست 
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت 
امروز همه روی زمین زیر پر ماست 
گر اوج بگیرم، بپرم از نظر شید 
می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست 
گر بر سر خاشاک، یکی پشه بجنبد 
جنبیدن آن پشه، عیان در نظر ماست 
بسیار منی کرد و، ز تقدیر نترسید 
بنگر که ازین چرخ جفاپیشه چه برخاست 
ناگه ز کمینگاه، یکی سخت کمانی 
تیری ز قضا و قدر انداخت، بر او راست 
بر بال عقاب آمد، آن تیر جگر سوز 
وز ابر مر او را، به سوی خاک فرو کاست 
بر خاک بیفتاد و بغلطید، چو ماهی 
وانگاه پر خویش کشید، از چپ و از راست 
گفتا عجب اینست، که از چوبی و آهن 
این تندی و این تیزی و پرّش زکجا خاست 
چون نیک نظر کرد، پر خویش در آن دید 
گفتا زکه نالیم، که از ماست که بر ماست 

(ناصرخسرو قبادیانی )

---------------***************----------------------

این دود سیه فام که از بام وطن خواست….از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد زچپ و راست…از ماست که بر ماست

جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم….با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست….از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم….بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست….از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است….زین قوم شریف است

نه جرم ز عیسی، نه تعدی زکلیساست….از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم!این چه خیالیست؟….بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست….از ماست که بر ماست

(ملک الشعرای بهار)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 12:58  توسط عماد  | 

مطالب قدیمی‌تر