داستان آلوچه خانم (قسمت ده تا دوازده)
فصل دهم: زیر پوست شهر
بیدار شدم. یادم آمد. این جا آشپزخانه
است. دیشب عروسی بود، عروسی خودمان. ما به هم رسیده بودیم. آلوچه خانوم کجا بود؟
ساعت را نگاه کردم و زدم توی سرم. نزدیک ظهر بود و از ماه عسل جا مانده بودم. پا
شدم و دویدم، یک ماشین گرفتم و رفتم خانه آقاجان. آقای دکتر و خانومش و آلوچه
خانوم ماه عسل را یک ساعتی بود شروع کرده بودند. بعنوان ماه عسل قرار بود خانه
عروسی را تمیز کنیم. خواسته بودیم این بار هیچ کس نیاید کمک، حتی علی عابدینی. با
پارو افتاده بودم به جان فرش که آقا جان را آوردند توی حیاط. پرسید: ” چطوری بابا؟
” قیافه گرفتم و گفتم: ” هر کی از این به بعد تو عروسی من نقل بریزه روی فرش، من
می دونم و اون.” و این راکه می گفتم، حواسم نبود به سرمای تجریش، دو روز قبل از
یلدا و شلنگ آب، در دست آلوچه خانوم. همه خندیدند و من لرزیدم.
ماه عسل که تمام شد برگشتیم خانه. آلوچه
خانوم غذا درست کرد و برای اولین و آخرین بار غذایش سوخت. خانه فضای عجیبی داشت.
بعد از آن همه سال سر و صدا و هیجان، خانه ای ساکت و خالی، بدون هیچ آدمی یا وسیله
ای که صدا داشته باشد یا صدا بدهد. زندگی شروع شده بود. و چه شروع بی صدای بدی.
همیشه قصه های عاشقی یا به ناکامی تمام می شد یا به وصال. از آن جا به بعد را در
هیچ قصه ای ننوشته بودند. آن روز ما تازه حس کردیم چرا این قصه همین جا تمام می
شود. بقیه این قصه را اما، من ترجیح می دهم ادامه بدهم. شما مختارید که بخوانید یا
نخوانید.
به هوای خرید و چاپ عکس های عروسی زدیم
بیرون. حلقه فیلم را تحویل عکاسی دادیم و رفتیم تخم مرغ و نان و ماست و گوجه و
ماکارونی خریدیم تا عکس ها حاضر شد. خانمی که عکسها را ظاهر میکرد و تحویل می داد،
خریدها و عکسهایمان را که دید گفت: ” زود به زندگی افتادید! “. برگشتیم خانه و
دیدیم مادرزن پشت در خانه منتظرمان است، با یک جعبه: تلویزیون! گفتم:” فقط بگو از
کجا؟ ” گفت: ” حرف نزن. این پاتختیه! ” می دانستم بدتر از من حتی جای قرض کردن هم
دیگر ندارد. این تنها رسم پا دار بعد از عروسی شد. پاتختی که مقدور نبود چون دعوت
خلق الله به پای تخت بی تشک امکان نداشت. پاگشا و الباقی پا افزار را هم صرف نظر
کردیم و کردند.
روز بعد فهمیدم ابوی ما پوریای ولی بوده
و خبرنداشته ایم. رفته بود پول فرش را داده بود و نیمی از قرض عروسی را به دایی
جان. از ته قلب دعا کردم به پاداش این یتیم نوازی خدا بچه هایش را برایش نگه دارد.
کمک بزرگ و غیرمنتظره ای بود خارج از مواد عهدنامه. زندگی شروع شده بود. بزرگترها
برای بررسی عواقب این خاله بازی کم کم و یکی یکی آمدند دیدنمان. هرچند تنها نکته
غیرعلنی و قابل تحقیق در زار و زندگی ما، مارک پشت ظرفها بود که معلوم بود آن هم
چنگی به دل نمی زند.
جشنواره 76 شروع شد. هر وقت دلمان خواست
رفتیم. هر وقت عشقمان کشید برگشتیم. هر دوستی را که دوست داشتیم با خودمان به خانه
می آوردیم. زندگی مستقل مشترک داشت جالب می شد. بعد از چند سال رفتن به حاشیه،
جشنواره دوباره به متن زندگی برگشته بود و البته برای زوج های مرتب صف که دراین
مدت چندین بار طرفین وسطین و دور در دورنزدیک در نزدیک و هزارجور جابجایی دیگر با
هم انجام داده بودند، به پای هم ماندن ما دو روستایی راستین، سوژه ای جالب و
باورنکردنی بود. هر دو کار می کردیم و یک حقوق را می خوردیم و یکی را اجاره می
دادیم. درس ها را به زور کلنگ می خواندم و به حالت سینه خیز به سمت فارغ التحصیلی
پیش می رفتم. کمک ابوی باعث شد قرض هایمان را زودتر بدهیم، داخل کتابخانه فلزی
زودتر کتاب بگذاریم و حتی یک دست میز و صندلی چوبی و کنفی مخصوص اوزان غیر سنگین و
فوق سنگین وزن بخریم.
یکی از برنامه های هفتگی خانه ما شده
بود پذیرایی از برو بچه های یاغی فامیل که برایشان شده بودیم “چگوارا”. هفته ای
نبود که بزرگتری سراغمان نیاید با اخم و تخم: ” آخه این چه بساطیه شما دو تا درست
کرده اید؟ به پسره میگم برو دوتا نون بگیر، در رو به در می کوبه می گه مثل فلانی
میرم زن می گیرم. به دختره هم تا می گیم برو اطاقتو جمع کن، میزنه زیرگریه که می
خوام مستقل بشم.” و همیشه قرار می شد بچه ها به بهانه درس خواندن و رفع اشکال، یکی
دو روزی مهمان ما شوند و در ضمن آن مشکلات زندگی ما را هم از نزدیک ببینند وعقلشان
سر جایش بیاید. نتیجه هم همیشه از قبل معلوم بود. امتحانشان را که خراب می کردند
هیچ، تازه بعد از لمس شیوه زندگی به سبک شهر در دست بچه ها، به درک عمیقتری از
معنی استقلال طلبی می رسیدند و باورکنید این ها اصلاً تقصیر ما نبود.
یک روز در سال77 بالاخره رسیدیم به جایی
که پول داشتیم و دیگر قرض نداشتیم. رفتیم برای خریدن ویدیو. آن قدر هیجان داشتیم و
دست وپایمان را گم کرده بودیم که فروشنده محترم دلش نیامد زیاد سرمان کلاه بگذارد
و موقع نوشتن فاکتور یک دفعه سی درصد تخفیف بعد از چانه زدن داد. می گفت: “خیلی
بامزه خرید می کنید. همیشه بیایید از من بخرید.” ما هم خرید بعدی را که ضبط بود
دوباره رفتیم پیش خودش. ولی بعد از دو سال دیگر ما را یادش رفته بود. آمدیم خانه و
تا صبح هامون دیدیم. صبح هم زنگ زدیم سر کار و گفتیم مریضیم و مرخصی رد کردیم و
گرفتیم خوابیدیم.
مدتها بود که قطعه های دست دوم کامپیوتر
را جمع می کردم. بعد از جشنواره 77 یک کامپیوترکامل داشتم. چند بازی هم برای سرگرم
شدن نصب کردم و مدتی بعد حس کردم سرم گرمتر از آن شده که بتوانم درس هم بخوانم و
این باعث ایجاد دو مشکل جدی می شد: اول این که در آستانه فارغ التحصیلی، غافل شدن
از درس و غرق شدن در خیالبافی خطرناک بود و دومین مسئله این بود که نمی توانستم
برای آلوچه خانوم توضیح بدهم چه هیجانی دارد که می تواند چند روز همسر آقای گل جام
جهانی باشد، مدتی زن سزار، یک هفته عیال قهرمان مسابقات اتوموبیل رانی و….
لحظات پایانی سال 77 عهد کردم که فقط و
فقط درس بخوانم و وقتم را تلف نکنم. توضیح بیشتری لازم نیست وقتی بدانید 111 روز
بعد درجواب سوالات مهمترین امتحانی که باید می دادم، جواب حتی یک سئوال را هم نمی
دانستم. در چنین مواقعی رسم بود که به جای جواب سئوال هایی که نمی دانی، پای ورقه
برای استاد متن سوزناکی بنویسی و تقاضای ارفاق و پارتی بازی کنی. اما آن روز انگار
مغزم خوابیده بود و روی صفحه سفید امتحان فقط نوشتم: سلام! و جواب این سلام اخراج
از دانشگاه و خانه ابوی بود، بدون کمیسیون.
تنها جایی که پیدا کردیم خانه ای در
همان بیابان خوش آب و علف نزدیک منزل پدری آلوچه خانوم بود با قرض کردن پول پیش.
این بار اسبابمان نصف یک کامیون را پر کرد و به اندازه نصف کتابهایمان هم روزنامه
داشتیم. خانه مان نیم ساعت با این سر شهر فاصله داشت و محل کارم نیم ساعت با آن سر
شهر. هر روز باید 3 ساعت می رفتم تا می رسیدم سرکار و 3 ساعت هم طول می کشید تا
برگردم. آلوچه خانوم هم تقریباً همین وضع را داشت. روزهای متوالی می شد که همدیگر
را فقط به سلام و خداحافظی می دیدیم. وقت برگشتن از کار آنقدر خسته بودیم که حالی
برای احوال پرسی هم نداشتیم. آن روزها فکر می کردم زندگی مان سخت ترین روزهایش را
می گذراند و شاید همین قدر ناشناسی باعث حوادث جدید شد.
یک روز در اداره مان اعلام شد حقوق ها
از ماه آینده کم و ساعت کار اضافه می شود. دلیلش را که پرسیدیم فرمودند به دلیل
کاهش قیمت جهانی نفت، قرار است در بودجه ادارات صرفه جویی شود تا لازم نشود به
مردم فشار بیاید و معنی این جمله ظاهراً این بود که ما مردم نیستیم. مدتی بعد هم
احتمالاً به دلیل این که فداکاری ما جبران کاهش قیمت نفت را نکرده بود، شامل تعدیل
نیرو شدیم و هر چه اصرار کردیم که ما نه نفت فروشیم نه گازوییل سوز و هیچ گناهی در
کاهش قیمت نفت نداریم هم فایده نکرد. چند سال بعد که قیمت نفت 10 برابر شد چقدر
افسوس می خوردم که کاش در همان محل کار سابق بودم، چون یقین داشتم که حالا حقوق ها
10 برابر شده و ساعتهای کار نصف. خوش به حال آنها که بعد از ما آمدند.
حقوق آلوچه خانوم می رفت برای اجاره و
من با تدریس و کار پروژه ای و هزار جور خرده کاری دیگر برای گذران زندگی دست و پا
می زدم. یک روز آلوچه خانوم گفت: ” برای انتخابات چکار می کنی؟ ” پرسیدم: ”
انتخابات چی؟ ” گفت: ” ریاست جمهوری دیگه! ” باورم نمی شد! از سال 76 چهار سال
گذشته بود. از ازدواج ما هم. اصلا نفهمیده بودم چطور چهار سال گذشت و سال 80 شد.
به 4 سالی که گذشته بود فکر می کردم. دیگر دانشگاه نمی رفتم. خرید خدمت سربازی
متوقف شده بود. ابوی و والده بر علیه مان دوباره قطعنامه صادر کرده بودند. دوباره
دنبال کار می گشتم و با این اوضاع بدیهی بود که خاتمی نازنین برای دومین بار هم
رئیس جمهور بشود.
بالاخره کاری سخت تر و با درآمد بیشتر
پیدا کردم. سرمان گرم زندگی شده بود و سرعت حرکت زمین و گذشت زمان را باور نمی
کردیم. جشنواره ها هم حال قدیم را نداشتند. نه بچه های صف مثل قبل بودند نه فیلم
ها. درحقیقت بیشتر فیلم ها متعلق به همان بچه های قدیمی صف بود که حالا شده بودند
دست اندرکاران سینما. فقط می رفتیم که رفته باشیم. سال81 هم رسید. پنج سال از
ازدواجمان گذشته بود، هفت سال از نامزدی و ده سال از آشناییمان. زندگی سخت تر شده
بود و یا شاید ما خسته ترشده بودیم. حساب سال و ماه پاک از دستم دررفته بود. روزها
به هم شبیه تر و شبیه تر می شدند. حواسم بیشتر به سر کار رفتن و موعد قسط ها بود و
اجاره. چند باری با آلوچه خانوم بحثمان شد، چند باری هم دعوا. وضعمان بهتر شده بود
و حوصله مان کمتر. زود به زود دلخور می شدیم و هر حرفی را از هم به دل می گرفتیم.
حس می کردم انگار آلوچه خانوم حوصله ام را دیگر ندارد و انگار او هم همین فکر را
می کرد.
یک روز غروب اواخر آذر، آلوچه خانوم زنگ
زد محل کارم. گفت زودتر بیا کارت دارم. هر چه پرسیدم نگفت چه کاری. نگران شده
بودم. قید اتوبوس را زدم و نشستم داخل یک ماشین خطی تا مسافرش تکمیل شود و بلکه
زودتر برسم. از شانس بد، زد و راننده موقع حرکت دعوایش شد، آن هم با موجود تکیده
ای که دستش چسبیده بود به یقه لباس او و ” دشت ” می خواست و راننده نمی داد. خودم
را لعنت می کردم که چرا با همان اتوبوس نرفتم. هم دیرم شده بود و هم کرایه ام چند
برابر. بالاخره راننده دست از مشت و لگد زدن برداشت و سوار شد. راه که افتاد آن
دستها هنوز داشت می کوبید روی صندوق ماشین :” جان داریوش تو این خط دیگه نمی ذارم
مسافر بزنی.”
راننده سرش را بیرون برد و داد زد : ”
برو برس به عملت پیرمرد!”
حالم خرابتر از آن بود که بگویم می دانم
این پیرمرد یک سال و نیم دیگر تازه 30 سالش تمام خواهد شد. می دانم این پیرمرد 15
سال پیش به عشق آهنگ ” چنان دل کندم از دنیا….” با من اولین سیگار را یواشکی کشیده. فقط برگشتم و از شیشه
عقب ماشین، رضا را برای آخرین بار نگاه کردم.
پی نوشت نسخه بدون مجوز: این کتاب را با رعایت همه ترسهای مرسوم نوشته ام. اما این را اگر این جا هم نشانی ندهم دیگر بی غیرتی است. 111 روز از سال 78 گذشته بود که بچه های کوی دانشگاه تهران در اعتراض به توقیف آزادی بیان در خیابان کارگر فریاد کشیدند سلام! و چند ساعت بعد به جواب این سلام در خواب بر سرشان ریختند و جان یک جوان و چشم یک جوان و آزادی چندین جوان و سلامتی چندین و چند جوان و غرور و شخصیت و آینده یک نسل دانشجو را به جرم اندیشیدن و از آزادی گفتن سوختند. از فردای آن روز تا امروز نمی توان شمرد چند نفر با تایید و تکذیب و نقد این فاجعه برای خودشان نام و زندگی و مقام حفظ کردند یا ساختند، از سوختن مظلومانه همکلاسی های ما. دادگاهی که این فاجعه را در تهران بررسی کرد در نهایت رای داد تنها جرم واقع شده در شب فاجعه کوی دانشگاه دزدیده شدن یک ریش تراش بوده. پس این بخش را تقدیم می کنم به همان ریش تراش. همه مشروطه خواهی های من را در این قصه آزادی خواهی بخوانید و درس نخواندن ها را فکر کردن و اعتراض کردن و دوباره بخوانید زندگی بچه هایی را که به جرم دانشجو بودن و منتقد بودن طرد و تحقیر شدند تا امروز چاقو کشان آن روز فیلم کمدی بسازند و از مملکت مال همه است بگویند و انتظار داشته باشند ما بخندیم. سیاه ترین روز جوانی من جایش در این قصه یک فقط جمله ترس خورده شد
فصل یازدهم: بچه های آسمان
خسته و کلافه رسیدم خانه. در که بازشد از بوی غذا و نور شمع و جمع و جور بودن اطاق حدس زدم مهمان داریم. اما نه! کسی نبود. خودم بودم و آلوچه خانوم که داشت لبخند می زد. زور می زدم یادم بیاید چه خبر است. تا یلدا که شب قبل از پرداخت اجاره بود ده روزی مانده بود. سالگرد عروسی هم که دو سه روز قبل یلدا بود، روز قسط ماشین لباس شویی. شاید صبح دوباره قهر کرده بودیم و این آشتی کنان بود؟ یادم نمی آمد. پرسیدم: ” چه خبره؟ ” همه صورتش بعد از مدتها خندید: ” سلامت کو آقای پدر؟ ” این چه شوخی بدی بود؟ یکی دو سالی بود می خواستیم و می دانستیم، چند ماهی بود می دانستیم که نمی شود. اما انگار آلوچه خانوم شوخی نداشت. چشمهایش برق میزد، می خندید و گریه می کرد.
تا صبح نشستیم به صحبت، بعد ازسالها. فکرکردیم به این که چقدر کار داریم و چقدر خوب شد که این قدرکارداریم. چقدر بد اخلاق شده بودیم و کم حوصله. چه مهمان موقع شناسی بود همخانه جدیدمان و چه داشت می شد اگر نمی آمد یا دیر می آمد. همه خیلی زود خبردار شدند و خوشحال و یکی دو نفری که نظر دکترها را هم می دانستند خوشحال تر بودند، مثل خودمان. زندگی دوباره داشت می خندید. رفتیم پیش دکتر. هم تعجب کرد و هم حسابی ترساندمان. برای آلوچه خانوم یک کیسه دارو تجویز کرد و استراحت مطلق. روزهای اول گذاشته بودم به حساب این که دکتر پیش بینی اش غلط از کار درآمده و می خواهد کم نیاورد. اما خطر جدی بود و آلوچه خانوم نخواسته بود شادی من و این روزهای خوب را خراب کند. جشنواره 81 را آلوچه خانوم خانه بستری بود و من هر روزش را سر کار.
شب اختتامیه جشنواره بود. وسایلم را از روی میز محل کارم برای برگشتن به خانه جمع می کردم که تلفن زنگ زد. همکارم گوشی را برداشت و گذاشت و فقط گفت: ” خانومت رو بردند بیمارستان. بدو! ” صد متری رفتم تا یادم آمد یک عالمه آت و آشغال توی دستم که برای شام آن شب خریده ام نمی گذارند تندتر بدوم. ریختمشان توی سطل زباله و دویدم.
به بیمارستان که رسیدم فقط خبرها منتظرم بودند: ” بچه سقط شد. مادرسالمه. تا فردا صبح ملاقات ممنوعه. صورتحساب رو ببرید صندوق. ” مگر می شد تا فردا صبح صبر کرد؟ گفتم: ” فقط یک لحظه ببینمش.” پرستار نتوانست نه بگوید. رفتم بالای سرش. چشمش را بازکرد، دستم را گرفت وگفت : ” تموم شد! ” وزنم برای پاهایم زیاد شده بود. آمدم بیرون و رفتم داخل پارک روبروی بیمارستان. نشستم روی صندلی پارک و بعد از سالها یک دل سیرگریه کردم. اما این صدا دست از سرم برنمی داشت: ” تموم شد! ”
چکارکرده بودیم؟ چه بلایی سر خودمان آورده بودیم؟ یادم آمد ده سال پیش اولین بار که دیدمش. اولین بار که رفتیم کوه. اولین بار که…. راستی چند وقت بود با هم حرف نزده بودیم؟ چند وقت بود کوه نرفته بودیم؟ پیاده روی؟ فیلم دیدن؟ چند سال بود نگفته بودم چقدر دوستش دارم؟ آخرین بار کی بود که به بی حوصلگی هایش خندیده بودم؟ چند وقت می شد با هم هامون ندیده بودیم؟ چکارکرده بودیم با خودمان؟ راست می گفت. بد شده بودیم و بعد به عشق بچه داشتن همه بدی هایمان را یادمان رفته بود و حالا دیگر بچه ای در کار نبود. تمام شده بود. این توده سلولی که سه ماه مهمانمان بود نیامده بود تا پدر و مادر باشیم، که حالا فهمیده بودم هنوز لیاقتش را نداریم. آمده بود تا یاد خودمان بیافتیم. یاد مشکلاتمان و ادعاهایمان. عاشق بچه بودم. اما مگر آن روزها که هر بلایی سرمان می آوردند باز هم به ریش دنیا می خندیدیم، خیال مان بچه داشتن بود؟ اصلا بچه را می خواهیم چه کنیم؟ وقتی قیمت داشتن همدیگر را یادمان رفته. مگر خودم یک روز آرزو نکرده بودم که هیچ وقت پدر نشوم؟
سرم را که بلند کردم نور بی رمق آخر بهمن به چشمم خورد. صبح شروع شده بود. برگشتم داخل بیمارستان و منتظرشدم تا وقت ملاقات شد و رفتم دیدنش. رویش به پنجره بود و معلوم بود شب را نخوابیده. پرسید: ” کجا بودی؟ “
گفتم: ” رفته بودم برای فیلم خانوم نیکی کریمی توی صف جا بگیرم. “
زورکی خندید. پرسیدم :” چطوری؟ “
بغض کرد و گفت: ” یعنی من این قدر مامان بدی بودم؟ “
گفتم: ” چیه؟ خیلی دلخوری که نشد رقیب عشقی برام بتراشی؟ “
صورتش خیس شد: ” خیلی درد دارم. “
دستش را گرفتم و فقط سعی کردم مستقیم به چشمهایش نگاه کنم و پلک نزنم تا بلکه صدایم در بیاید : ” لاکردار! اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم !”
روز بعد با هم برگشتیم خانه. حسابی خودمان را باخته بودیم. اتفاقی که افتاده بود را باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم فراموشش کنیم. یعنی اگر خودمان هم می خواستیم روزی یکی دو تا تلفن اطرافیان نمی گذاشت، که پشت هم این جمله ها را از راه دور تکرار می کردند: ” هیچ نگران نباشید! چیزی نشده که. شما هنوز جوونید. فلانی و فلانی هم همین طوری بودند. درست می شه. دنیا که به آخر نرسیده. یه دکتر خوب سراغ دارم…”. چند سال با هم زندگی کرده بودیم و اصلا به خیال بچه نبودیم. هیچ اتفاقی هم نیافتاده بود. اما این که بخواهی و نتوانی یک ترس فرساینده بود که رهایت نمی کرد. سنگی بر گوری جلال را چند بار خوانده بودم. اما باز که می خواندمش انگار که این کلمات را بار اول در زندگی است که می بینم و می شنوم. آلوچه خانوم خودش را در خانه زندانی کرده بود. تشخیص دکتر یک دوره درمان عجیب و غریب بود بدون هیچ تضمینی، که نه پولش را داشتیم نه رویش را نه طاقتش را و نه انگیزه اش را.
یک شب که جواب آزمایش هایی را که دکتر برایمان نوشته بود گرفته بودیم، نشستیم به بحث و تصمیم برای درمان. معلوم بود حرف هم را نه می فهمیم نه گوش می دهیم. بحثمان کشید به جاهای باریک. به این که اصلا همدیگر را درک نمی کنیم. برای هم مهم نیستیم. آخر از هم پرسیدیم اصلا دوست داشتن یادمان مانده؟ یادمان آمد که مانده. همین چند روز پیش بود که حبه انگورمان دلمان را برده بود. همان که حالا آرامش و امیدمان را هم برده بود. پس کجا اشتباه کرده بودیم؟ به سال های هم خانه شدنمان فکر کردیم. به نظرمان خیلی کوتاه آمد. اما واقعیت این بود که این سالها اصلا کوتاه نبود. اما چرا. یک چیزی بود. خیلی یکنواخت و شبیه به هم بود. روزهایش با هم فرق زیادی نداشت. آرام و خسته کننده و بی هیجان. حرف تازه و روز به یاد ماندنی، از جنس سالهای اول آشنایی مان کمتر داشت. یا شاید اصلا نداشت. زندگی حسابی درگیر و اسیرمان کرده بود. شاید همین بود که آمدن این هم خانه جدید که به اندازه حبه انگور بود، این قدر روزگارمان را خوش کرده بود و حالا هم این طور ناامید و مایوسمان.
معلوم بود که باید چکار کنیم. فیلم هامون را دوباره پیدا کردیم و نشستیم به دیدنش. سالها بود ندیده بودیمش. قسمتهایی را پاک یادمان رفته بود. نمی توانستیم مثل قبل مات و مبهوت و مست نگاهش کنیم. انگار داشتیم لابلای صحنه هایش دنبال چیزی می گشتیم که گمش کرده بودیم. دنبال خودمان! فیلم که تمام شد آلوچه خانوم پرسید: ” چرا هامون رو این قدر دوست داشتیم؟ ” و فکر کردیم راستی چرا ما روشنفکر نشده درگیر مسائل زندگی روشنفکری شده بودیم؟ بحث آن شبمان آن قدر طول کشید تا بالاخره به نتیجه مهمی رسید: قرار شد آفتاب که زد برویم کوه!
همدیگر را دوباره پیدا کردیم. تصمیممان یکی شده بود. جواب آزمایشهایی که داده بودیم را گرفتیم و انداختیم یک گوشه. بچه می خواستیم، اما نه با این وضع. بچه داشتن برایمان هدف نبود. یادمان آمده بود که هیچ وقت نبود. دیگر وسیله هم نبود، که وای به حالمان بعد این همه سال و این همه سرسختی اگر بود. آدم تازه ای اگر قرار بود به این خانه اضافه شود، باید برای تقسیم شادی و عاشقی می آمد که ما چند سال بود نکاشته درو کرده بودیم و کفگیرمان به ته دیگش خورده بود. از یک عالمه عدد و رقم جواب آزمایش ها سر در نمی آوردم، اما شک نداشتم چیزی که کم داریم آرامش و دوست داشتن است.
یک روز اواخر بهار 82 بالاخره جواب آزمایش هایمان را برداشتیم و رفتیم دکتر. کم مانده بود کتکمان بزند از عصبانیت. ورقه ها را می خواند و داد میزد که: ” این همه مشکل دارید، یک عالمه درمان لازم دارید، سن و سالتان هم که بالا رفته و حتی یک روز را هم نباید از دست داد. آن وقت شما رفته اید و چند ماه بعد آمده اید. مسئولیت هر اتفاقی به گردن خودتان است…” و بالاخره آلوچه خانوم توضیح داد که : ” ما تصمیم گرفته ایم در کار خدا فضولی نکنیم و از درمان منصرف شده ایم. ولی غرض از مزاحمت اینه که ما امروز سه نفری خدمتتون رسیده ایم. اومده ایم که اگه ممکنه این چند ماه مواظب مهمون کوچولوی ما باشید. ” دکتر باور نمی کرد. موجود جدید داشت می آمد. بدون درد، بدون ترس و بدون درمان. راستش برای خودمان هم عجیب بود که دوست همیشه بزرگ و مهربان، این بار بی واسطه دستمان را گرفته بود و پیش میبردمان. قند توی دلمان آب می شد وقتی خودمان را می شمردیم. داشتیم سه نفر می شدیم
فصل دوازدهم: زندگی و دیگر هیچ
پدرمان در آمد تا جلوی خودمان را بگیریم و پیش از اطمینان کامل از سلامت بچه به هیچ کس حرفی نزنیم. روزی که دکتر تایید کرد همه چیز مرتب است و میتوانیم منتظر جناب نی نی باشیم، خانه ما تقریبا شبیه خبرگزاری شده بود. آلوچه خانوم برای پیشگیری از تکرار مشکلات قبلی دوباره باید استراحت مطلق می کرد، اما معلوم بود که این تازه وارد عزمش را برای آمدن جزم کرده. یک سایت در اینترنت پیدا کرده بودیم که هر روز مراحل رشد نی نی را توضیح می داد و حدود وزن و قدش را تخمین میزد و ما با تصور قد و قواره اش غش و ضعف می کردیم. برای تقویت مادر و بچه هر روز با یک بغل موز و آناناس و مغر گردو و بادام و ماالشعیر و خلاصه خوراکی های قوت دار می آمدم خانه و خودم هم پا به پای آلوچه خانوم می نشستم به خوردن و چاق شدن. بعد از مدتی تشخیص این که نی نی داخل شکم کداممان است کمی سخت شده بود و مجبور شدم از همراهی با آلوچه خانوم در خوردن پرهیز کنم.
سال 82 بدون تردید بهترین سال زندگی بود. سال معجزه های واقعی، نه معجزه های تخیلی و دوم خردادی. مادر زن گرامی با پی گیری فراوان مجوز گذراندن 4 عدد درسی که برای فارغ التحصیلی لازم بود را گرفت و برای آخرین بار دانشجو شدم. خدمت سربازیم شامل عفو عمومی شد و برگه معافیت از خدمت گرفتم. کار خوبی پیدا کردم و نی نی محترم هم در حال تشریف فرمایی بودند. فقط مانده بود حل مشکلات روابط دیپلماتیک با منزل ابوی که به آن هم دیگر زیاد فکر نمی کردم.
اولین بار که قرار بود صدای قلب بچه را بشنویم دل توی دلمان نبود. وقتی آن صدای ریز و تند و منظم برای یک لحظه قطع و وصل شد و دکتر داشت توضیح می داد که این اتفاق طبیعی است و جای نگرانی ندارد، ناخودآگاه نگاهم رفت طرف صورت آلوچه خانوم. نمی شد گفت ترسیده یا ناراحت شده. حس عجیبی توی صورتش بود که قبلاً ندیده بودم. انگار که اگر لازم باشد دنیا را به هم می ریزد تا این ضربان را عادی کند. آلوچه خانوم من داشت مادر می شد.
روزی که دکتر برگه سونوگرافی را نوشت، گفتیم که تصمیم گرفته ایم جنسیت بچه را موقع تولدش بفهمیم و نمی خواهیم از دختر و پسر بودنش با خبر باشیم. دکتر توضیح داد که فقط موضوع تعیین جنسیت نیست و باید برای اطمینان از سلامت بچه این کار را بکنیم. رفتیم برای سونوگرافی و برای اولین بار دیدیم که جناب نی نی دست و پا و چشم و دهان و شکم دارد. کف پایش هم معلوم بود درحالیکه داشت انگشتهایش را تکان می داد. آن قدر مبهوت این صحنه ها شده بودیم که قبل از این که توضیح بدهیم جنسیت بچه برایمان مهم نیست دکتر اعلام کرد: ” به احتمال 95 درصد هم دختره. ” از این لحظه به بعد بود که آلوچه خانوم جنس خرابش را معلوم کرد. چنان بالا و پایین می پرید و دخترم دخترم می کرد، انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش بود که می گفت: “اصلا فرقی نمی کنه فقط سالم باشه.“
حدود یک ماه قبل از تولد، برای سونوگرافی دوم رفتیم و دکتر در حالیکه مشغول اندازه گیری سر تا پای نی نی بود پرسید: ” بهتون گفته بودم دختره؟ “
گفتیم: ” بله، فرموده بودید. “
گفت : ” اشتباه کردم. ایناها! صد درصد پسره. “
و از اینجا به بعد بود که جنس خراب من معلوم شد. دختر بودن یا پسر بودنش هر کدام مزه خودش را داشت. اما با تصور این که عروسک بازی و لوازم آشپزی تبدیل به فوتبال و ماشین اسباب بازی بشوند، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و بالا و پایین نپرم. وسایل نوزاد را یکی یکی می خریدیم و هر شب می چیدیم دور خودمان و با فکر آمدن موجودی که از این ها استفاده خواهد کرد ذوق می کردیم.
آلوچه خانوم به دلیل سابقه بیماری های قبلی باید سزارین می کرد و بنابراین روز تولد پسرک از قبل معلوم بود. ده روز مانده به یلدا و یک هفته مانده به سالگرد ازدواجمان. هر چه به روز موعود نزدیک می شدیم اضطرابم بیشتر میشد. با دکتر قرار گذاشتیم که در بیمارستان یک اطاق جدا داشته باشیم تا من بتوانم همراه بیمار باشم. صبح روز تولد پسرک تقریبا یک کارناوال راه افتاده بود. دسته جمعی رفتیم به سمت بیمارستان. هر کدام از بچه ها با یک دوربین مشغول شکار لحظه ها بودند. به بیمارستان که رسیدیم ابوی و والده دم در منتظر بودند. انگار نه انگار مدتهاست قهریم. تازه تا مدتها بعد هم گله می کردند که شما چرا آن روز ما را درست و حسابی تحویل نمی گرفتید. آمدن پسرک آخرین مشکل را هم حل کرده بود.
آلوچه خانوم رفت داخل اطاق عمل و کشدارترین و سخت ترین لحظه های زندگی شروع شد. جمله معروف “ فقط خدا کنه سالم باشه“ را تقریبا پدر و مادر هیچ مسافر کوچولوی در راهی نیست که نگوید. اما معنی حرفی را که زده ای این لحظات است که می فهمی. مادر سالم بماند و برگردد. بچه سالم باشد. بدون هزار و یک جور مشکل ریز و درشت که بعضی را تا به سرت نیامده فکرش را هم نمی توانی بکنی. چشمش، گوشش، دست و پایش، قلبش، نفسش. نفسم داشت می رفت. وقتی از خدا بچه می خواستم فکر می کردم باید منتظر هر امتحانی و هر وضعیتی باشم، چون خودم خواسته ام. حالا هم حاضر بودم. اما به سهم خودم. نمی توانستم سهم موجود بیگناه و بی دفاعی را که کمبودی یا نقصی داشته باشد بدهم.
بالاخره در لعنتی باز شد و اطاقک کوچک شیشه ای را بیرون آوردند. پسرک را برای اولین بار دیدم. سالم بود. نمی دانم چند صد بار در دلم تکرار کردم “سالمه!“ پرسیدم: ” مادرش؟ “ گفتند که حالش خوب است. زندگی تقسیم شده بود، به قبل از دیدن پسرک و بعد از دیدنش. یک چیز دیگر شده بودم. یک موجود متفاوت. حس می کردم راه رفتن و حرف زدنم هم عوض شده. راستش دیگر یادم نمی آمد تا چند دقیقه قبل چطور بوده ام و چگونه. یک نوع ضربه مغری شیرین شده بودم و یک دنیا نگرانی تازه شروع شده بود: ” زردی نداره؟ می تونه غذا بخوره؟ میبینه؟ میشنوه؟ کف پاش صاف نیست؟…. “
وفتی برای اولین بار بغلش كردم امانتیش را وصل کردم به قنداقش. یك سنجاق طلایی كوچك! بعد از مدتی آلوچه خانوم را هم آوردند داخل اطاق و زندگی سه نفره ما شروع شد. همین طور آدم بود که می آمد و می رفت. فقط رفقا نبودند. همه بزرگترهایی که روزی مطمئن بودند ما دو جوان بی تجربه هیچ وقت سر نخواهیم گرفت، چنان سرشان را بالا گرفته بودند و پیروزمندانه می خندیدند، انگار افتخار آشنایی من و آلوچه خانوم متعلق به شخص ایشان است. آدمهایی را که می آمدند و می رفتند تشخیص نمی دادم. حواسم به آلوچه خانوم بود و پسرک. فقط سلام می کردم و تشکر. پسرک را گرفته بودم بغلم و راه می رفتم که صدای آشنایی را شنیدم که با ابوی حرف میزد. یکی از همسایه های محله قدیمی بود: ” خدا بهتون ببخشه! دنیای عجیبیه! انگار همین دیروز بود که اون دو تا بچه با هم جلوی در خونه بازی می کردن. حالا این یکی پسرشو گرفته بغلش، اون یکی رو هفته پیش رفتیم ختمش. جنازه شو زیر پل پیدا کردن. قدر پسرتون رو بدونید. ننه بابای اون پسره معتاد حتی براش مراسم هم گرفتن….“
جنازه پسره معتاد! خیلی شنیدنش سخت نبود. رضا سالها بود برایم مرده بود. برای خودش یا شاید برای مادرش هم. اما این “ حتی ” را نمی شد شنید و گذشت. چکار کرده بود مگر که مردنش هم حقی برای آدم بودن و آدم دیدنش نمی ساخت؟ غیر از این بود که می شد او جای من باشد یا من جای او؟ پسرک داشت گریه می کرد. لالایی یادم نمی آمد. زیر گوشش هیچ چیز نتوانستم بخوانم بجز چنان دل کندم از دنیا… و التماسش کردم: “ بابایی! بقول عمو رضا، جان داریوش هیچ وقت سیگار نکش! سیگار چیز خیلی بدیه.“
اولین شب تولد پسرک در بیمارستان، من مانده بودم و آلوچه خانوم که اثر مسکنش رفته بود و از درد به خودش می پیجید و یک موجود 50 سانتی که اولین دل پیچه عمرش را تجربه می کرد و بیمارستان را گذاشته بود روی سرش. هر چه فحش بلد بودم نثار خودم می کردم که: “ آخه بی عقل! تو قابله ای؟ مامایی؟ مادربزرگ فامیلی؟ چی فکر کردی اومدی شدی همراه زائو؟“ برای هیچ کدامشان بلد نبودم کاری کنم و آخر سه تایی با هم نشستیم به زار زدن تا بالاخره پرستار آمد و پسرک را برد اطاق نوزادان و به آلوچه خانوم هم مسکن زد.
روز بعد با هم برگشتیم خانه. کم کم بچه داری را یاد می گرفتیم و پسرک به سرعت بزرگ می شد. قرار گذاشته بودیم رفیقش باشیم و ادعاهایمان یادمان نرود. باور کنید بچه ها با سرعت نور بزرگ می شوند. به سرعت یاد گرفت سرش را بالا نگه دارد، سینه خیز برود، چهار دست و پا حرکت کند، حرف بزند، راه برود، بدود و مخالفت کند. چند سالی است كه فرصت نمی كنیم جشنواره برویم. هنوز مستاجریم در همان بیابان خوش آب و علف. هنوز هم قانون هونولولو به قوت خود باقیست. روی فیلم هامون هم عروسی بهترین دوستم را ضبط كرده ایم.
پسرك حدود دو سه سالش بود. یک روز آمدم خانه که با هم برویم پارک. نشسته بود و داشت با کامپیوتر بازی می کرد. صبر کردم تا بازیش تمام شد. اما انگار نه انگار كه من منتظرم، رفت تلویزیون را روشن کرد و برای خودش یک فیلم کارتون گذاشت.
باز هم صبر کردم تا فیلم تمام شد و گفتم : ” بابایی بریم؟ ”
صدایش بلند شد: ” نه! می خوام برنامه کودک نگاه کنم. “
صبر کردم تا برنامه کودک هم تمام شد. رفتم تلویزیون را خاموش کردم. اما دوید و دوباره روشنش کرد.
گفتم : ” من دیگه بابای تو نیستم. ”
داد زد: “ منم دیگه بچه تو نیستم “
و دوباره تلویزیون را روشن کرد. کفرم در آمده بود. تلویزیون را از برق درآوردم و سرش داد کشیدم: “ برو تو اطاقت! پسر بد!“
آمد جلو و چنان زد توی گوشم که جایش تا ده دقیقه می سوخت و یادش تا ده روز. خیلی وقت بود از کسی کتک نخورده بودم. از همان سیلی، از همان خشونت بی رحمانه دلم شکست. همین طور من داد میزدم و پسرک گریه می کرد که آلوچه خانوم رسید و هاج و واج نگاهم کرد و گفت : ” چکار می کنی؟ انگار یادت رفته این بچه هنوز 3 سالش نشده.“
اشک توی چشمم جمع شده بود و نمی دانستم چکار کنم. شروع کردم به داد و بیداد کردن با آلوچه خانوم: ” هر چند سالش که باشه! آخه زمان ما کی اینجوری بود؟ اون وقت ها ما نه ویدیو داشتیم،نه سی دی، نه کامپیوتر. روزی یه ساعت کارتون می دیدیم، اما همیشه احترام بزرگترمون رو نگه می داشتیم. بابامون هر چی دلش می خواست می گفت، اما یک بار هم بهش تو نگفتیم…” این ها را که می گفتم، پسرک طوری نگاهم می کرد انگار که خیلی پیر شده ام….
حس می کردم این صحنه برایم آشناست. یادم نمی آمد، شاید خواب دیده بودم، شاید هم…
به شما گفتم که داستان ما اتفاق خارق العاده و پایان کوبنده ای ندارد. می دانم، داستان ما هنوز تمام نشده. داستان ما شاید هیچ وقت تمام نشود. خدا را چه دیدید؟ شاید روزی پسرک ادامه اش را نوشت….